نوجوانی انگار زمانیست که هرچه در درونت داری را روی میز میریزی و دوباره سعی میکنی که همان جوری که بود بچینی اما نمیشود
شکل قطعه های وجودت تغییر کرده و دیگر با هم چفت نمیشوند
خیلی از قطعه ها را کنار میگذاری و خیلی ها را سعی میکنی با هم در غالب وجودت بچپانی
اما باز یک جای خالی می ماند
تکیه گاه
میگردی میگردی میگردی
هیچ چیز را نمیتوانی در آن قسمت خالی جا دهی
بین چیز های باقی مانده چند جمله پیدا میکنی که از کودکی درونت نهادینه سازی شده اما تا به حال معنایش را درک نکردی:
خدا هست
خدا بزرگ است
خدا قوی است
خدا مهربان است
با این جملات ور میروی و میفهمی که دقیقا همین جملاتند که قسمت های خالی وجودت را پر میکنند و برای تو آرامش به ارمغان میآورند
امنیت یعنی آغوش خدا
یه لحظه متوجه شدم من تنها زن توی اون کوچه ام
با اینکه اصلا توجه آقایون به من نبود
با اینکه میدونستم همه ی مخالف خون ها نمادین هستن
با اینکه کسی به طمع گوشواره ام دنبالم نبود
با اینکه میدونستم راه رهایی از اینجا کدوم طرفه
با اینکه میدونستم چند تا از آقایون فامیلم هستن نه قاتل خانواده ام
اما وحشت کرم
در حالی که دست خواهرم رو سفت گرفته بودم و تند رفتنم باعث میشد همراهم بدوعه ناخودآگاه داشتم یه کلمه رو با خودم تکرار میکردم
یا ابالفضل
حضرت عباس عموم نیستن
تا حالا هم ندیدمشون
فقط از غیرت شون شنیدم
همین کافی بود که توی اون لحظه ایشون رو صدا کنم