یه لحظه متوجه شدم من تنها زن توی اون کوچه ام
با اینکه اصلا توجه آقایون به من نبود
با اینکه میدونستم همه ی مخالف خون ها نمادین هستن
با اینکه کسی به طمع گوشواره ام دنبالم نبود
با اینکه میدونستم راه رهایی از اینجا کدوم طرفه
با اینکه میدونستم چند تا از آقایون فامیلم هستن نه قاتل خانواده ام
اما وحشت کرم
در حالی که دست خواهرم رو سفت گرفته بودم و تند رفتنم باعث میشد همراهم بدوعه ناخودآگاه داشتم یه کلمه رو با خودم تکرار میکردم
یا ابالفضل
حضرت عباس عموم نیستن
تا حالا هم ندیدمشون
فقط از غیرت شون شنیدم
همین کافی بود که توی اون لحظه ایشون رو صدا کنم
خوندن کتاب هایی که قلم ضعیفی دارن اعصابم رو خورد میکنه
ولی مسئله اینه که من نمیتونم کتابی رو نصفه نیمه رها کنم
جلوی مغازه ایستادیم
ماگ ها با نوشته های متفاوت کنار هم چیده شده بودن
ازم پرسید به نظرت کدومشون قشنگه؟
با نگاهم همه ی ماگ ها رو برانداز کردم و با دستم اون ماگ رو نشونش دادم
بدون من وارد مغازه شد اون ماگ رو خرید اومد بیرون و ماگ رو داد دستم
چند قدم که دور شدیم گفت چون خودت گفتی اونو خریدم اما نظر من یه چیز دیگه بود
ولی من هیچ وقت از انتخابم پشیمون نشدم
وقتی تنهام، آرزو میکنم ای کاش اونایی که دوسشون داشتم اینجا بودن
ولی وقتی پیش همون ها هستم، از وقت گذروندن باهاشون خسته میشم