چرا این قفس کوچک را رها نمیکنی و با گنجشک هایی که به قفست می آیند و میروند و در غذایت با تو شریک میشوند پرواز نمیکنی و به بیکرانه های آسمان سرک نمیکشی؟
چند وقت است که درِ قفست هر روز باز است و تو هنوز جرعت دل کندن از قفس را پیدا نکردی؟
البته از همان روز اول با احتیاط عمل میکردی
جفتت بیشتر از تو به بیرون از قفس سرک میکشید و باز برمیگشت
اما تو بیشتر در حال تماشای پروازش بودی
چند بار همراهش به بیرون قفس آمدی اما وقتی او تصمیم گرفت که برای همیشه قفس را ترک کند تو فقط صدایش میزدی
البته شاید تو کار درست را میکنی
در جهان بیرون زیستن را گنجشک ها بلدند نه تو که از لحظه ی بیرون آمدن از تخمت درون قفس بوده ای
اصلا شاید پیدا کردن غذا و فرار از دست گربه را بلد نباشی اما به نظرت چند روز آن بیرون را زیستن ارزشش را ندارد؟
درست است حالا شجاع تر شده ای و روز ها خود را با چرخیدن در بین برگ های سبز درختان باغچه سرگرم میکنی
اما هر شب باز میایی درون قفس منتظر می نشینی که بیاییم و قفس را داخل خانه ببریم
با اینکه تقریبا بی مهابا از قفست بیرون میایی اما هنوز از بیرون رفتن از این خانه و حیاط ترس داری و هنگام پروازِ گنجشک ها فقط تماشایشان میکنی
نباید سرزنشت کنم
من هم دست کمی از تو ندارم
بعضی روز ها فکر میکنم خانه و مدرسه ام همچون قفس توست
صبح ها تا چشم باز میکنم میروم خودم را در مدرسه زندانی میکنم و شب ها برمیگردم به قفس خانه و میخوابم
اگر یک روز بالت خوب شد و پرواز کردی و از این حیاط رفتی برای یک بار هم که شده برگرد
برگرد و به من هم یاد بده چطور باید خودم را از این قفس های خود ساخته رها کنم
از آخرین باری که متن بلندی نوشته ام مدت زیادی میگذرد
نه اینکه وقت نداشته باشم نه
وقت دارم اما نوشتن دیگر خوشحالم نمیکند
وقتی مینویسم باز انگار آن حس غریب سراغم میآید و بهم میفهماند که نوشتن بلد نیستم همان گونه که در فیزیک و حسابان و زبان و درس و معاشرت و سلیقه و زندگی سررشته ای ندارم
از حجم این همه نتوانستن ها خسته شدم و دلم نمیخواهد با نوشتن، یک نمیتوانم دیگر به نمیتوانم هایم اضافه کنم
این چند باری هم که باز به سراغ نوشتن می آیم و سعی میکنم باز هم مانند گذشته بنویسم فقط دلم میخواهد آن حس گذشته را برای خود زنده کنم که نمیشود
اصلا نمیدانم چرا نمیشود
انگار سر شده ام
باورم شده که توی هیچ چیز نمیتوانم مثل گذشته خوب باشم و باید به معمولی بودن عادت کنم
اما شاید هم نه
من هنوز هم دلم میخواهد بتوانم
بتوانم که خوب باشم
اصلا همین که گه گاهی سراغ هنر میروم هم برای همین است
درست است که بیشتر از گذشته میترسم
برای زیر چرخ انداختن پارچه هزار بار با خودم کلنجار میروم
اما باز انجام میدهم
خیلی خوب از آب در نمیآید
اما حد اقل در بین افراد این دایره ی محدود اطرافم عملکردم خوب برآورد میشود و همین باعث میشود دلگرم شوم
من هنوز دوست دارم از کلمه ی میتوانم استفاده کنم