از آخرین باری که متن بلندی نوشته ام مدت زیادی میگذرد
نه اینکه وقت نداشته باشم نه
وقت دارم اما نوشتن دیگر خوشحالم نمیکند
وقتی مینویسم باز انگار آن حس غریب سراغم میآید و بهم میفهماند که نوشتن بلد نیستم همان گونه که در فیزیک و حسابان و زبان و درس و معاشرت و سلیقه و زندگی سررشته ای ندارم
از حجم این همه نتوانستن ها خسته شدم و دلم نمیخواهد با نوشتن، یک نمیتوانم دیگر به نمیتوانم هایم اضافه کنم
این چند باری هم که باز به سراغ نوشتن می آیم و سعی میکنم باز هم مانند گذشته بنویسم فقط دلم میخواهد آن حس گذشته را برای خود زنده کنم که نمیشود
اصلا نمیدانم چرا نمیشود
انگار سر شده ام
باورم شده که توی هیچ چیز نمیتوانم مثل گذشته خوب باشم و باید به معمولی بودن عادت کنم
اما شاید هم نه
من هنوز هم دلم میخواهد بتوانم
بتوانم که خوب باشم
اصلا همین که گه گاهی سراغ هنر میروم هم برای همین است
درست است که بیشتر از گذشته میترسم
برای زیر چرخ انداختن پارچه هزار بار با خودم کلنجار میروم
اما باز انجام میدهم
خیلی خوب از آب در نمیآید
اما حد اقل در بین افراد این دایره ی محدود اطرافم عملکردم خوب برآورد میشود و همین باعث میشود دلگرم شوم
من هنوز دوست دارم از کلمه ی میتوانم استفاده کنم
هدایت شده از 𝓜𝓲𝓻𝓪𝓬𝓵𝓮 ☫
https://eitaa.com/arezo29/1985
هااییی هارت اَتکع🥺😭
اونم فصیل(فسیل) ع
چقدد خندیدیم سرشوون😭💔🥺
من همونی هستم که هر شب بابت اعلام خبر تعطیلی مدارس خوشحالی میکنم ولی فرداش از ساعت ۹ تا ۸شب میرم مدرسه
آرزو
از امشب:)
امشب حال و هوای میلاد حضرت زهرا عمیقا توی حرم جریان داشت و من رو یاد پارسال روز میلاد و اولین امتحان ترم انداخت
چند وقته که زیاد عکس میگیرم
از تمام لحظه هایی که حالم خوبه
من به تازگی یک مرحله عظیم حال بد رو پشت سر گذاشتم و توی اون دوران عکس هایی که قبلا گرفته بودم خیلی برام معنی داشت
اصلا انگار اون عکس ها نشانه این بودن که تو قرار نیست همیشه حالت بد باشه
بالاخره یه صبحی شروع میشه که تو تا شبش هیچ گریه ای نکنی
و حالا من از همه چیز عکس میگیرم تا همیشه یادم باشه توی زندگی روز های قشنگ هم وجود دارن
فقط باید یکمی صبر کنی