دلت را به دلِ خیابان بزن
با بیخیالیِ جاده همراه شو ...
فراموش کن روزهایت چطور گذشت ،
مهم نیست قرار است چه اتفاقاتی بیفتد ،
و مهم نیست چقدر مشغله رویِ هم تلنبار شده
روزهایِ رفته را به بادِ فراموشی بسپار
و روزهایِ نیامده را به خدا ...
چای ات را کمی آرام تر و سرخوش تر از همیشه بنوش ،
جوری که سقفِ دنیا هم اگر ریخت ؛
آب در دلِ لحظه هایت تکان نخورَد .
آدم نیاز دارد گاهی عینِ خیالش نباشد .
آدم نیاز دارد برای یک روز هم که شده ؛
به خاطرِ خودش نفس بکشد .
بعضی غما گفتنی و نوشتنی نیستن،
بغض کردنی و یه گوشه کز کردنیان،
وقتی همه غمات یه جا توی دلت میشینن..
هدایت شده از دُرنای کاغذی.
دیدی وقتی خیلی گریه می کنی یهو حس می کنی اشکات تموم شدن؟
ساکت می شی، با چشمای پف کرده و صورتی که هنوز رد اشکات روشه خیره می شی به رو به روت،
هیچ فکری تو سرت نیست، احساس میکنی انرژی اینکه از اون وضعیت در بیای رو نداری،
نه خوشحالی و نه ناراحت انگار احساساتت ته کشیده باشه.
خواستم بگم حسی که این روزا دارم دقیقا همینه :)