بعضی غما گفتنی و نوشتنی نیستن،
بغض کردنی و یه گوشه کز کردنیان،
وقتی همه غمات یه جا توی دلت میشینن..
هدایت شده از دُرنای کاغذی.
دیدی وقتی خیلی گریه می کنی یهو حس می کنی اشکات تموم شدن؟
ساکت می شی، با چشمای پف کرده و صورتی که هنوز رد اشکات روشه خیره می شی به رو به روت،
هیچ فکری تو سرت نیست، احساس میکنی انرژی اینکه از اون وضعیت در بیای رو نداری،
نه خوشحالی و نه ناراحت انگار احساساتت ته کشیده باشه.
خواستم بگم حسی که این روزا دارم دقیقا همینه :)
آنهایی که ریشه ندارند تا محبت میبینند میروند؛ وگرنه کدام درخت را دیدهای که باغبانش را ترک کند؟..