یه شبایی هم توی زندگیم گذروندم که تا خرخره پر از نیاز بودم..
نیاز به یه آغوشِ گرم، یه آدمی که بدون قضاوت کردن بهم گوش کنه؛
هر کسی اون شبو تنها بگذرونه، فرداش یه آدم کاملا جدید از خودش میسازه.! :)
و از خطاهای بزرگم آن بود که ؛
لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ،
اما غم و اندوه را با همهی وجود زندگی میکردم...
کی گفته درد آدمو قوی میکنه؟
درد آدمو بی حس میکنه،
روح آدمو میکشه،
ذوق آدمو کور میکنه،
قلب آدمو سنگ میکنه،
و آدمو پیر میکنه...!
شبِسردی است، و من افسرده،
راهِ دوری است، و پایی خسته، تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم تنها، از جاده عبور،
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سرِدیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها.
فکرِ تاریکی و این ویرانی، بیخبر آمد تا با دل من
قصهها سازکند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من،
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
☆سهرابسپهری.