شاهد مرگ غمانگیزِ بهارم چه کنم؟!
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم!؟
نیست از هیچ طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟!
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبستهی این ایل و تبارم چه کنم؟!
من کزین فاصله غارت شدهی چشم توأم
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟!
یکبهیک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم؟!
تا خرخره از حرف پُرم،
با که گویم؟
این شهر پر از کور و کر و لال و نفهم است..!
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از پیله بیرون آمدن گاهی رهایی نیست!..
آدمی که باهاش دوست میشی؛ همونیه که باهاش بحثت میشه.
ماشینی که میخری؛ همونیه که نیاز به تعمیر داره و باید خرجش کنی.
کاری که ازش لذت میبری؛ همونیه که باید استرسش رو هم تحمل کنی.
پارتنری که برای زندگی انتخاب میکنی؛ همونیه که باهاش به اختلاف میخوری و دعواتون میشه.
بچهای که با شیرین کاریاش عشق میکنی؛ همونیه که خرابکاری بهبار میاره و اضطراب آیندهش رو داری.
هر چیزی و هر کسی که بهت حال خوبی میده، لازمه نقصهاشو هم بپذیری!
این میشه دوست داشتن..
-فریادِخاموش-
من دخترِ شیرین سخنِ دورهی قاجار.. تو پُستِ مدرنی و مضامین دلآزار..
من اهلِ دل و چایِ هِل و لعلِ نگارم..
تو اهلِ شب و شعرِ سپید و لبِ سیگار..