-فریادِخاموش-
من دخترِ شیرین سخنِ دورهی قاجار.. تو پُستِ مدرنی و مضامین دلآزار..
من اهلِ دل و چایِ هِل و لعلِ نگارم..
تو اهلِ شب و شعرِ سپید و لبِ سیگار..
عادت دارم به تنهایی، به سکوت، به دور بودن. با اینحال گاهی عجیب دلم میخواهد برای کسی بهطور خاصی مهم و ارزشمند باشم، طوری که یکی از دغدغههای زندگیاش، لبخند زدنِ من باشد.
جز حرفِ تو هر حرف شده حرفِ اضافه،
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه..
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو،
برگرد که خود را نسپارم به خرافه..
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه،
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه..
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری،
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه..
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت،
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...