عادت دارم به تنهایی، به سکوت، به دور بودن. با اینحال گاهی عجیب دلم میخواهد برای کسی بهطور خاصی مهم و ارزشمند باشم، طوری که یکی از دغدغههای زندگیاش، لبخند زدنِ من باشد.
جز حرفِ تو هر حرف شده حرفِ اضافه،
بیحوصلهام بیتو... همینقدر کلافه..
من در ته فنجان و کفِ دست پیِ تو،
برگرد که خود را نسپارم به خرافه..
آوارهی یک شهر شدم کوچهبهکوچه،
از دوریِ تو، تلخ شدم کافه به کافه..
هر شب وسطِ خواب و خیال و غمِ دوری،
هی موی تو را بافتهام بافه به بافه..
برگرد تو ای صبحِ سپید از پسِ ظلمت،
تا روی تنِ من نکشیدند ملافه...
گاهی اون چیزی که ازش میترسی اگه
اتفاق بیفته، ضررش کمتر از آسیبیه که تو
با فکر کردن و ترسیدن ازش در درون خودت
به خودت میزنی.
سی و شش درصدِ چشمانِ تو جنسش عسل است ؛
مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است ..