یه دردایی هست که همش مالِ خودته، نه میشه جایی نوشت نه به کسی گفت اینا میشه فکر و خیال ، تهش میشه موی سفید .
انقد بیحوصلم که دلم میخواد
از کنار خودم پاشم برم بیرون و خودمو تنها بذارم...
هدایت شده از دَفترچه یـادداشت ؛
دلم میخواهد آرام بگیرم ، غوغای درونم بالاخره ساکت شود .
مثل نیمه شبی پاییزی ..
جایی که حتی ماشین ها هم رفت و آمد ندارند..
جایی که صدای نفس های پیاپی و خستهام تنها آوازه شهر باشد ..
روحم ، چشمهایم ، تک تک اعضای بدنم خسته شدند و میل پایان دارند ؛
ولی همچنان قلبم در حال تپیدن است ..گویی که هیچگاه خسته نمیشود..
میدانم روزی در تنهایی و سکوت جایی که کمترین اهمیت هم ندارم همچنان که خودم ، خودم را در آغوش گرفتهام با آرامش دردناکی جان میسپارم..
گمان میکنم حتی چشم های آسمان هم بر من نمیبارند :))
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شانهات را دیر آوردی،
سرم را باد برد...🍂