هدایت شده از دَفترچه یـادداشت ؛
دلم میخواهد آرام بگیرم ، غوغای درونم بالاخره ساکت شود .
مثل نیمه شبی پاییزی ..
جایی که حتی ماشین ها هم رفت و آمد ندارند..
جایی که صدای نفس های پیاپی و خستهام تنها آوازه شهر باشد ..
روحم ، چشمهایم ، تک تک اعضای بدنم خسته شدند و میل پایان دارند ؛
ولی همچنان قلبم در حال تپیدن است ..گویی که هیچگاه خسته نمیشود..
میدانم روزی در تنهایی و سکوت جایی که کمترین اهمیت هم ندارم همچنان که خودم ، خودم را در آغوش گرفتهام با آرامش دردناکی جان میسپارم..
گمان میکنم حتی چشم های آسمان هم بر من نمیبارند :))
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شانهات را دیر آوردی،
سرم را باد برد...🍂
تا الان دووم آوردم..
بعدشم دووم میارم..
ولی دلم میخواست معنای زندگی یه چیزی فراتر از دووم آوردن بود!.
من تنهایی بزرگ شدم، تنهایی پای همچی
وایسادم، تنهایی زخمامو بستم و تنهایی
دردامو تحمل کردم، اینا رو میگم که بدونی
نه میشه منو تنها گذاشت، نه میشه
از این تنها تر کرد.
از من به شما توصیه،
ماهها و سالها در انتظار ″آدمِ درست″ بمونید، اما حتی یک دقیقه هم منتظر ″درست شدنِ″ آدمها نمونید.
- روسریِ نارنجیات را سر نکن پآییز ِ من . .
- تا بریزد گیسوانت بر تنِ تبریز ِ من🍂
ولی حقیقت اینه که، زندگی همیشه به کام دختر های سلیطه و لوس و پر توقعه .
دخترهای آروم و مهربون و بساز همیشه به فنا میرن.