از یه جایی به بعد غمگین نمینویسی ، با هیچکس راجع به غمت صحبت نمیکنی ، خیلی بیشتر میخندی ، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی ، دقیقا همونجا از همیشه پر درد تری و حالت بدتره.
نمیدونم چه خبر شده چه اتفاقی افتاده فقط درد زیادی رو به دوش میکشم و از قلبم خون میچکه.
ویران شده را حوصله ی منت معمار نباشد!
ویرانهی مارا بگذارید که ویرانه بماند..️.
یه بزرگی میگفت:
«آدم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه، ولی غم نه!
غمِ آدم محرم میخواد..»
هدایت شده از دَفترچه یـادداشت ؛
الان جایی که باید خیلی چیزا رو تجربه کنم
نشستم و زانوی غم بغل گرفتم..
دست خودمم نیستا ولی انگار روح یه دختر ۱۷ ساله ندارم
روح یه پیرزن ناامید ۹۰ ساله رو دارم که همش چشم انتظار مرگه
تبدیل به آدمی بشید که به موقعش احساسیه!
و به موقعش منطقش حرف اولو میزنه!
کسی که به اندازه به آدمای درست توجه
میکنه و از هیشکی توقعی نداره، آدمی که
هر چیز الکی یا هرکسی نمیتونه ناراحتش کنه،
یه آدم که هدف داره، رو پای خودش وایساده
و قوی جلو میره.
افسردگی مثل این میمونه که
میدونی داره دیرت میشه،
ولی نمیتونی از جات بلند شی...
از بزرگ شدن میترسم!
آدم وقتی بزرگ میشه دیگه چیزای کوچیکی که قبلن باهاشون خوشحال میشده براش جذابیت ندارن..
آدم وقتی بزرگ میشه غماشم باهاش بزرگ میشه و از اونطرف خوشحالیهای کوچیکش، کوچیکو کوچیکتر میشه تا محو شه.
آدم وقتی بزرگ میشه خوشحالیو گم میکنه... :)