اشکها امشب شما با گونههایم تا کنید..
بُغضِ بد راه نفس را بست آن را وا کنید..
سکهی خورشیدِ دل گم شد، پُر از تاریکیام،
دست در دستم نهید این سکه را پیدا کنید..
یاد لبخندی که بر لب داشت داغم میکند،
نقش لبخند لبانم را شما ایفا کنید..
امشب اینجا نیست غیر از ابرِ بارانزایتان،
اشکها امشب شما با گونههایم تا کنید..
.
یک روزِ دیگر... باز هم سیگار و صبحانه..
همصحبتی با سوسکها... در آشپزخانه..
ریدن به سرتاپای این دنیای تاریک و
در رفتن از دنیای آدمهای بیگانه..
این زندگیِ پوچ را هر روز و شب کردن
غمگین و تنها مثل جغدی توی ویرانه..
بعد از خُماری، نشئگی، هی نخبهنخ سیگار..
یک زندگیِ گُه گرفته... گند و نکبتبار..
سرگیجههایی مثل پرواز از بلندی را..
حسکردنِ یکزندگیِ گوسفندی را..
بر ریشِ من میخندد این دنیای نفرینی،
دارد برایم میکَند یک گورِ تضمینی...!
زُل میزنم با خنده بر قرصِ برنجی که،
با خود مرا هی میکشاند کُنجِ دنجی که،
سیرم کند از زندگی... این دردِ تکراری..
راحت کند من را از این کابوسِ بیداری..
باید ببلعم قرص را... یا شانس یا اقبال!
شاید ببینم مرگ را در حال استقبال...!
حس میکنم در جنگلی در بین ارواحم..
یا مثل موشی کور و تنها در تهِ چاهم..
در ذهنِ درگیرم فقط طغیانِ هذیان است..
در چشمِ خیسم دائماً رگبار و باران است..
یک نارگیلم شاید انگاری که در جنگل
افتادهام در دستِ میمونهای دیوانه..