به گستاخیِ غم هرگز ندیدم میهمانی را..
اگر با گریه بیرونش کنم با ناله میآید..
گاه باید با اشاره از مصیبت حرف زد...
شد زمینِ شهر از قالیِ کرمان سرختر...!
زندگی یک بازی درد آور است..
زندگی یک اولِ بیآخر است..
زندگی کردیم و اما باختیم..
کاخ خود را روی دریا ساختیم..
لمس باید کرد این اندوه را..
بر کمر باید کشید این کوه را..
زندگی را با همین غمها خوش است..
با همین بیش و همین کمها خوش است..
باختیم و هیچ شاکی نیستیم..
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم..