دارم به انتهای رمانم میرسم
و دوست داشتم این قسمت رو براتون بفرستم
پر از احساس و شاید شرح حال خیلی از ماها؛..
سرش را به دیوار سپرد
آهسته به چشم هایش نگاه کرده و گفت :
_گاهی فکر میکنم زندگی شبیه راه رفتن روی مه است؛
قدم برمیداری، اما نمیدانی زمین کجاست و آسمان کدام طرف.
آدمها میآیند، رد پا میگذارند روی دلات،
و میروند…
بیآنکه بفهمند دل، خاک نرم نیست؛
دل، استخوان دارد… و میشکند.
ما بزرگ میشویم،
اما هیچوقت یاد نمیگیریم
چطور با نبودنها کنار بیاییم.
هیچکس به ما نگفت بعضی رفتنها صدا ندارند،
بیسروصدا اتفاق میافتند، درست مثل مرگِ یک حس.
گاهی دلم برای خودِ قدیمیام تنگ میشود؛ برای دختری که با یک لبخند ساده جهانش روشن میشد،
که فکر میکرد آدمها تا آخرِ قصه میمانند.
نمیدانست بعضیها فقط یک فصلاند،
نه یک کتاب.
عجیب است…
ما بیشتر از اینکه از تاریکی بترسیم، از عادت کردن به تاریکی میترسیم.
از روزی که دیگر دلمان نلرزد،از روزی که اشک نیاید،
از روزی که بگوییم:
«مهم نیست…»
و شاید دردناکترین حقیقت این باشد
که آدمها نمیشکنند چون ضعیفاند؛
میشکنند چون بیش از حد
صادقانه دوست داشتهاند.
با نگاهی عمیق که بتواند خودش را متوجه حرف های او کند پرسید :
پس تعریف زندگی چه میشود؟
سرش را چرخاند و گفت
_زندگی؟
مجددا سررا به شیشه سپرد و ادامه داد:
شاید فقط تمرینِ دل کندن است.
تمرینِ پذیرفتنِ اینکه
هیچ چیز
هیچکس
و حتی هیچ حسی
قرار نیست برای همیشه بماند.
اما با همهی اینها…
ما باز هم دوست خواهیم داشت.
باز هم امیدوار میشویم.
چون دل،
با همهی شکستگیهایش،
عجیبترین موجودِ جهان است؛
میداند خواهد سوخت،
و باز
جرأتِ روشن شدن دارد.
---
با حالتی غمگین گفت :
پس دلیلی برای زندگی نیست؟
جواب داد دلیل ما برای زندگی پیدا کردن دلیلی برای حال الان من است...
وقت رفتن است
از پله ها پایین رفت و برای همیشه انجارا ترک کرد
حالا تنهاتر از قبل شده بود
و منتظر ندای "رفتن" بود...
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم ظاهرش خوبه
ولی نگم تا رسیدن به قم چی کشیدم
کیا تو ماشین یا اتوبوس دچار #ماشینگرفتگی میشن؟؟😫
اقاااااا
بالا بریم
پایین بیایم
من نجم الثاقب رو دوست دارم
اما نه رو کسی کراشم
نه فن خیلی پروپاقرص و جون داده
اماااااااا
اینجا
ماجراهایی که با این گروه گذروندم
و درآینده قراره بگذرونم رو بهتون میگم🤫🌿
.
.
⇲⿻@art_work_kh|🌻