eitaa logo
خآتون
1.6هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
357 ویدیو
18 فایل
" خاتون " جایی برای ثبت خاطرات لحظات شیرین و تلخ یک دهه هشتادی جانم؟ @e_lham16 _ نویسنده|شاعر|گرافیست|والیبالیست|گوینده🎙 #تابع‌قوانین‌ایتا #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی . تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/3927770786C829d50a71c شاپم : @trendshop_accessory
مشاهده در ایتا
دانلود
عضو شدین شات بدین ، رندوم بهتون شارژ میدیم @MOON_6688🤍 - صبور باشید لطفا پـیـام اضـافـه یـا هـر بـرخـورد بـد و طـلـبـکـارانـه‌ای که داشـتـه‌بـاشـیـن پـیـویـتـون سـیـن خـورده نـمـیـشـه ! https://eitaa.com/HoushaStudio
نفر اول✨💆‍♀ دیگه کسی شارژ نخواست؟ https://eitaa.com/HoushaStudio
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماتوجمع‌رفیقامون..❤️‍🩹
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦ یاعلی میگویم و جان میدهم :)
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
شبتون به زیبایی چشمای‌ابی‌عبدالله🛐✨
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
کسی اد پست گذاری و پاک کردن فور همسایه ها میشه پی (جهادی) @HOSEYN_128_Karbala
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
شبتون به زیبایی چشمای‌ابی‌عبدالله🛐✨
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاعلی میگویم و جان میدهم :)
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه‌پسری‌عاشق‌یه‌دختری‌شد..
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا علی ِ، اعلا علی ِ🤍🖇 .
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
🌺🍃رمـــان .. 🌺🍃 قسمت ۱۵ علی تقاضا کرد که به خانه برویم٬ مادر و پدرم که میخواهند به سوئد بروند برای قرارداد شرکت٬علی پیشنهاد داد برای تنها نبودن درخانه٬ به خانه شان بروم هم تنها نیستم و همچنین دل پدر و مادرش برای من تنگ شده ٬ تمام دلایلش منطقی بود خودم هم دلم برای آن خانواده گرم تنگ شده بود. سوار ماشین شدیم ٬نزدیک های ظهر بود٬خیلی گشنه بودم و معده ام درد گرفته بود٬علی هم این را فهمید چون رنگ و رویم حسابی پریده بود. به من نگاهی معنی دار با چاشنی یک لبخند نمکی انداخت و گوشه ای از خیابان متوقف شد٬با تعجب گفتم -ام٬علی چرا اینجا وایسادی؟ -خانوم؟مگه گشنت نیست؟ -اوا تو از کجا فهمیدی؟ -مارو دست کم گرفتیاااا ٬من متخصص تشخیص گرسنگیم -عه پس این تخصص جدیدا اومده اقای دکتر -بله خانوم دکتر٬حالا افتخارمیدید یه نهار بخوریم یا نه؟ -خخ بفرمایید جناب پیاده شدیم و هم گام باهم قدم برداشتیم٬چقدر احساس امنیت میکردم کنار این مرد٬واقعا مرد بود.در را برای من نگه داشت تا داخل شوم ٬ یک میز انتخاب کردیم و روی آن نشستیم٬لحظه ای علی به من خیره شد و تا متوجه نگاهش شدم سرش را برگرداند و گارسون را صدا زد٬ -خب خانم شما چی میل دارید؟ -یه پرس سلطانی -دو پرس سلطانی بدید٬همراه مخلفات با دوبطری دوغ -بله٬حتما گارسون رفت و ما دوباره تنها شدیم ٬سکوت سنگینی بود اما چون رستوران سنتی بود٬موسیقی سنتی که ول لایتی داشت پخش میشد٬که یکدفعه علی حرفی زد: -میدونستی باچادر آسمونی میشی؟! با آن نگاه زیبایش نگاهم میکرد٬قلبم روی هزار میتپید و احساس میکردم آریتمی اش را همه میشنوند٬سرم را به زیر انداختم و بدتر فشارم افتاد٬علی چند تقه به میز زد و سرم را بالا اورم ٬دیدم از خنده اشک در چشمانش حلقه زده٬خودم هم مثل او خنده ام گرفت و دستم را جلوی دهانم گرفتم و دوباره سرم را به زیر انداخته و خندیدم یعنی (خندیدیم). -فاطمه جان -بله اقا سید حالا نوبت من بود به میز بزنم انگار غرق افکارش شد٬ -کجایی آقا -ام٬چیزه٬ها؟ اینبار من اشک از چشمانم می آمد خیلی نمکین جمله اش را گفت و سرش را خاراند -هیچی٬فکر کنم شما میخواستی یه چیزی بگی ها؟ -اره اره٬میخواستم بگم پشیمون نیستی؟ 🌺🍃ادامه دارد...
هدایت شده از کربلاے¹²⁸
قسمت اول سنجاقه