⚫⚫آرتاگراف
امروز سالروز شهادت حمید آقای باکریه❤️
.
مادرم كه ماجرا را فهميد، گفت «واى فاطمه!
حميد خيلى پسر خوبيه» يك هفته اى گذشت. باخودم فكر كردم ما در بعضى مسائل سياسى باهم اختلاف نظر داريم. به او مى گويم من با بعضى نظرات سياسى تو مخالفم و تمام.
رفتم وهمين را گفتم، چشمتان روز بد نبيند؛ آن قدر حرف زد، حرف زد. هوا هم سرد بود وماهم بيرون بوديم - توى محوطه دانشگاه - نصفش را گوش كردم، نصفش را اصلاً نفهميدم چی گفت. خودش خيلى جدى بود. يادداشت هايى باخودش آورده بود كه كمى از آن انتظاراتى بود كه از من داشت، يا لابدازهر دختر دیگری كه مى خواست با او ازدواج كند.