17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ننگ بادمان خواهش.. دوربادمان خواری..
ما و بردگی؟ هرگز.. ما و رقصِ خون؟... آری
🎥 ببینید| #نماهنگ تقدیر ما
◽️خواننده: #امیرحقیقت
◽️شاعر: محمد مرادی
◽️تنظیم، میکس و مستر: حسین موسوی
◽️ویدئو: حسین خدارحمی
🔹تولید #مرکزموسیقی حوزه هنری
🆔 @hozehonari_ir
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| شعرخواني حماسی شاعر نوجوان محمدحسین طالبی در محفل «#محفل_شعر_امین»
😔 سید علیِ حسینیِ خامنهای
آسوده بخواب، چون که ما بیداریم
🔹مشاهده فیلم کامل #محفل_شعر_امین_شیراز
🔻🔻🔻
https://www.aparat.com/v/cgb05lv
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
📌شماره ششم
۲۲ اسفند ۱۴۰۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره ششم.pdf
حجم:
2.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره ششم
۲۲/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
گاهی شده بر جبینمان غم داریم
در آخر جمله ها ندارم داریم
اما سر یک قضیه هم پیمانیم
ما عشق به میهن و به پرچم داریم!
✍#پدرام_اکبری
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
هدایت شده از صفحه | اتاق گرافیک نوجوان
🖼 #کلیشه
مشت محکم ایرانی
صفحه | اتاق گرافیک نوجوان
@Safhe_Design
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارس 💚💙
@OmidClub_Fa
📜 سلاح از دست این مردم نمیافتد
دستانش پینه بسته بود و از سیاهی لباسش معلوم بود تازه از سرکار برگشته. پرچم را با ذوق گرفت و بر آن بوسه زد.
رفته بودیم برای پخش پرچم ایران میان مغازههای محل.
«بچهها، این مغازه رو هم رفتیم ؟!»
«آره، اما اون خشکشویی و سوپری رو نرفتیم.»
«پرچم گرفتن؟»
«معلومه! تازه پوستر آقا رو هم خواستن!»
همان لحظه مردی صدایمان زد.
«ببخشید! شرمنده مزاحمتون میشم، میگم که...
امکان داره یکی از اون پرچمها رو هم به من بدین؟!
برای کاروان ماشینی و این شبها ما هم پرچم میخوایم!»
نگاهش کردم. دستانش پینه بسته بود و از سیاهی دستان و لباسش معلوم بود تازه از سرکار برگشته.
«بله جناب! با کمال میل. خدمت شما.
راستی پوستر تصاویر اقای شهیدمون رو هم داریم، میخواید؟»
«بله بله. میشه سه تاش رو بهم بدین؟!
برای خانوادهام هم میخوام»
پرچم را که به دستش دادیم، با ذوق گرفت و بر آن بوسه زد.
وطن برایش ارزش و معنای دیگری داشت؛
برایش مهم نبود که اجنبی ها و بی وطنها او را چه می نامند،
او دو سلاح در دست داشت.
با عمل به گفته امام شهیدش صبحها سلاح زندگی روزمره به دست میگرفت و سرکار میرفت.
شبها هم بعد از افطار، سلاحش را که پرچم بود؛ با همه خانواده به دست میگرفتند و با هم در خیابانها از وطنشان دفاع میکردند.
✍🏼 به قلم ترلان زارع
📍متن روایت در خبرگزاری فارس :
https://farsnews.ir/ravadar/1773146641963007597
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات