خب بعد از ظهر حدود ساعت شش رفتیم حرم برنامه جشن تکلیف بچه ها بود. اونجا با کلی زحمت و سلیقه تزیین شده بود برای بچه ها فقط حیف که رنگ چادرهای این بچه
ها رو اینقدر کدر و مرده انتخاب کرده بودن. 😔
وقت گذروندن با بچه ها و حرف زدن یاهاشون خیلییی حس خوبی داشت ، خیلی انرژی میداد به آدم. شوخی هاشون شیطنتهاشون واقعا شیرین بود. و چقدر هم دوست داشتنی بود با اون لهجه های شیرینی که داشتن.
کم کم منم داشتم لهجه دار میشدم😁😁😁 کلا هر جا برم لهجه اونجا رو میگیرم نمیدونم چرااا😅😂 خیلییی عمیق به لهجه ها گوش میدم شاید ،نمیدونمممم😅
بعد از جشن تکلیف بچه ها رفتیم برای اون اصل کاری که من به خاطرش اومده بودم اینجااااا😍😍
بعلههههه پوسترهایی که از روایتهای حسین موسی کاظم طراحی کرده بودم داخل غرفه های نمایشگاه امام زاده بود و کلی جشن و برنامه اونجا بود واین نمایشگاه داخل دانشگاه آزاد اونجا برگزار شده بود
تازه ما اولش رسیدیم و هر لحظه جمعیت اینجا زیاد و زیادتر میشد😍 کلی غرفه های مختلف از شهدا و جنگ خرمشهر و لباس های شهدا و... اونجا بود مشخص بود توی اون گرما چقدر برای برگزاری این نمایشگاه زحمت کشیده شده