📌 #سحرگاه_جنایت_طلوع_انتقام
«مردم شهرم با هر جنگی بزرگ و بزرگوارتر میشوند»
آخرین نشانههای خورشید، پشت ساختمانها پنهان میشد. قدم تند کردم سمت میدان امیرچخماق تا خودم را برسانم به مراسم غدیر امسال. جاهای مختلف شهر هم چنین مراسمی در حال برگزاری بود ولی نزدیکترین، همین میدان امیرچخماق بود.
خانم و آقایی با لباس عقد آمده بودند. آقا کت و شلوار کرمی داشت و خانم، چادر سفید. روی دست خانم، یا حیدر به رنگ سبز نقش بسته بود و پشت دست آقا به رنگ قرمز، انتقام سرخ. از کنارشان رد شدم. جمعیت بیشتر شده بود و موکبها پرشورتر. چند بازی جدید آورده بودند برای نوجوانان و جوانان. دورشان شلوغ بود و پر از هیاهوی کودکانه. مجموعه تاریخی، با هر قدمم، بزرگ و بزرگتر میشد مثل خود امیرچخماق و مثل مردم شهرم که با هر جنگی بزرگ و بزرگوارتر میشوند.
توی محوطه صندلی چیده بودند و برنامهای هم در جریان. طنین صدای «حیدر، حیدر» با نوای اذان در هم آمیخته بود.
- «الله اکبر الله اکبر»
فروزان حاجی مختاری
یکشنبه | ۲5 خرداد ۱۴۰۴ | #یزد
حوزه هنری استان یزد
@artyazd_ir
"نعره شیطان"
روایتی از نمایش پنجمین فریاد
✍️ زهرا نجفی یزدی
دیشب رفتم تالار مرکزی یزد نمایش "پنجمین فریاد" را دیدم. کاری آئینی از بچههای کاربلد و حرفهای شهرستان ابرکوه. تئاتری که اینبار غدیر را از زاویه دید شیطان روایت میکرد. آن زمان که دست مولا علی(ع) در دست پیامبر(ص) بالا رفت، شیطان نعره کشید و به خاک مذلت افتاد...
سحرگاه هفده ذی الحجه سال ۱۴۴۶ ، یکبار دیگر شیطان خواسته حیثیت از دست رفتهاش در غدیر را به دست آورد. شقیترین دست نشاندههایش را فرستاد سمت فرزندان خلف علی(ع).
نماز صبح را خواندم. میان فرازهای دعای عهد بودم. «اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا وَمَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْداً وَعَقْداً وَبَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لَا أَحُولُ عَنْها وَلَا أَزُولُ أَبَداً، اللّٰهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ، وَالذَّابِّینَ عَنْهُ، والْمُسارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضاءِ حَوَائِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلِینَ لِأَوامِرِهِ...»¹
پیامی بالای صفحه موبایلم آمد.اسرائیل مناطقی از تهران را بمباران کرد! پیام را باز کردم. نگاهم به صفحه خشکید. عکس و فیلمها را در صفحه فعالان رسانه دیدم. دود از مناطق مسکونی بلند بود. قسمت دیدگاهها را خواندم. هرکسی از حال و احوال منطقهای که در آن زندگی میکرد و صداهایی که شنیده بود میگفت. اسرائیل بیحیا و گستاخانه اعلام حمله کرده بود.
گمانه زنیها از شهادت فرماندهان نظامی و دانشمندان، چنگ به دلم انداخت. نفس کم آوردم. بلند شدم و پنجره را باز کردم. نسیم خنک سحرگاه توی صورتم خورد. اکسیژن تازه صبح را عمیق توی ریههایم دادم. فکر اینکه الان چند نفر از هم وطنانم به جای این هوای لطیف دارند بوی باروت و دود میبلعند قلبم را فشرد. احتیاج به یک ریسمان محکم داشتم، یک چیز که این دریای متلاطم درونم را آرام کند.
رفتم سراغ ادامهی دعای عهد.« اللّٰهُمَّ وَسُرَّ نَبِیَّکَ مُحَمَّداً صَلَّی اللّٰهُ عَلَیْهِ وآلِهِ بِرُؤْیَتِهِ وَمَنْ تَبِعَهُ عَلَیٰ دَعْوَتِهِ، وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ. اللَّهُمَّ اکْشِفْ هٰذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هٰذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَنَرَاهُ قَرِیباً، بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»²
بند سست شدهی ایمانم را محکم بستم. چنگ انداختم به ریسمان ولی خدا، به ریسمان ولایت. همان که شیطان در غدیر خم از برپایی و ثباتش در نسل بشر ترسید و فریاد ناامیدی سر داد.
پ.ن: خدایا در صبح این روز و تا زندگی کنم از روزهایم، برای آن حضرت بر عهده ام، عهد و پیمان و بیعت تجدید می کنم که از آن، رو نگردانم و هیچ گاه دست برندارم. خدایا مرا، از یاران و مددکاران و دفاع کنندگان از او قرار ده واز شتابندگان به سویش، در برآوردن خواسته هایش و اطاعت کنندگان اَوامرش و مدافعان حضرتش و پیش گیرندگان به جانب خواسته اش و کشته شدگان در پیشگاهش.
پ.ن۲: خدایا پیامبرت محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) را به دیدار او و کسانی که بر پایه دعوتش از او پیروی کردند شاد کن و پس از او به درماندگی ما رحم فرما، خدایا این اندوه را از این امت به حضور آن حضرت برطرف کن و در ظهورش برای ما شتاب فرما که دیگران ظهورش را دور می بینند و ما نزدیک می بینیم، به مهربانی ات ای مهربان ترین مهربانان.
✍️ زهرا نجفی یزدی
یزد/ 23 خرداد1404
حوزه هنری استان یزد
@artyazd_ir
«شیطان ترس ندارد»
روایتی از نمایش پنجمین فریاد زهرا نجفی یزدی
یکشنبه | ۲5 خرداد ۱۴۰۴ | #یزد
دیشب به قیمت یک چیپس یا پفک حتی کمتر رفتم تماشای تئاتر.
بچههای حوزه هنری یزد و فرهنگی اجتماعی شهرداری و ارشاد استان، به عشق مولا تئاتری ترتیب داده بودند با حداکثر امکانات و حداقل قیمت. میخواستند سهمی به ظاهر کوچک در تبیین غدیر و اهمیت آن برای مردم داشته باشند.
تئاتر که میگویم نه اینکه فکر کنید یک نمایش بی محتوا و ساده، نه؛ یک نمایش جذاب با صحنهپردازی و نورپردازی و داستان قوی توی یک سالن تر و تمیز و بزرگ.
قرار بود اینبار «غدیر» را شیطان روایت کند. ایفاگر نقش اصلی، شیطان بود و بقیه بازیگران نوهها و نتیجهها و نبیرهها و کلا نوچههای ریز و درشتش بودند. الحق که روایتگر خوبی هم بود.
در پوستر کار نوشته بود، نمایش برای بچههای زیر ۱۲ سال توصیه نمیشود. چقدر هم که مردم به این توصیه پایبند بودند! تقریبا دو ردیف جلو پر بود از پسر بچهها و دخترهای قد و نیم قدی که معلوم بود از طرف مدرسه یا بسیج و مسجد محله، گروهی آمدهاند. قبل از اجرای نمایش یک نفر از پشت بلندگو، تذکرات لازم را داد. مثل مهماندارانِ هواپیما دو درِ جلو و عقب سالن را نشان داد، تا اگر کودکی در طول نمایش ترس به جانش نشست از آنجا خارج شود.
سالن در سیاهی مطلق فرو رفت. صداهای بلند و ترسناک و موجوداتی زشت و کریه منظر وارد شدند. پسرک سه چهارسالهی کناریام چشمهایش را بست و سرش را زیر چادر مادر پنهان کرد. خانم سمت راستی نگران پسرهایش شد. دو پسرش ردیف دوم نشسته بودند و خودش در ردیف سیزده.
سرش را نزدیک کرد به گوشم. « کاشکی پیش بچههام بودم، میگی میترسن یا نه؟»
سر چرخاندم سمتش. زل زد توی چشمم. منتظر تایید یا تکذیب من بود. انگار من روانشناس کودک باشم و حرفم سند. با یک، نه انشاالله، سر و ته قضیه را هم آوردم. حرفم را که شنید، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. پا روی پا انداخت و چشم دوخت به صحنه. مادر سمت چپی پسرک را گذاشت روی زمین پیش پایش. گوشی داد تا بازی کند. پسرک بیش از آنکه سرش گرم بازی باشد از شکاف صندلیهای ردیف جلو سرک کشیده بود و نمایش را میدید. هر صحنهای را هم دوست نداشت ببیند، چشم میدوخت به گوشی و بازیاش را ادامه میداد.
تنها زمانی که درهای سالن باز شد آخر نمایش بود. در همین لحظه به صورت بچه نگاه کردم. اثری از ترس در چهرهاش نبود. با لبخند و بازی کنان از سالن خارج میشدند. با خودم فکر کردم اگر من همسن اینها بودم از این نمایش میترسیدم؟ حقیقتا صداهای بلند و بازیگرانی با گریمها و صورتکهای زشت ترس داشت؛ اما نه برای فرزندان فاتح خیبر. نه برای بچههایی که هرروز چهره واقعی شیطان را میدیدند. شیطانی که کودکان هم سن و سال خودشان را دیروز در غزه و امروز در ایران به خاک و خون میکشد. برای این بچهها بازیگران نقش شیطان، مثل مترسکهای سر جالیز بودند. مثل نقابهای ترسناکی که از اسباب بازی فروشی میخریدند و با آن مثلا همدیگر را میترساندند.
این بچهها به جای لالایی با رجز خوانی به خواب رفته بودند. مادرها شبها قصههای شجاعت مولا علی(ع) و فرزندانش را برایشان تعریف میکردند. ترس برای کودکان این مرز و بوم واژهی غریبی است.
آخر نمایش خواستم مسئول برگزاری را پیدا کنم، بگویم یکبار دیگر پوستر را چاپ کنند. بنویسند، این نمایش برای همهی گروههای سنی مناسب است.
زهرا نجفی یزدی
یکشنبه | ۲5 خرداد ۱۴۰۴ | #یزد
حوزه هنری استان یزد
@artyazd_ir
گزارش تصویری | بخش دوم
از نمایش «پنجمین فریاد»
📷عکاس : مجید دهقانی زاده
نمایش «پنجمین فریاد» به نویسندگی حجتالاسلام فلاحزاده و کارگردانی و طراحی آرش ساربان، با جلوههای بصری چشمگیر، روایتی جذاب و دوسویه از واقعه غدیر ارائه میدهد که در آن تقابل جبرئیل و ابلیس، نبرد میان فرشتگان حامی ولایت امیرالمؤمنین (ع) و شیاطینِ خواهان انحراف را به تصویر میکشد و اجرای پایانی آن در تالار مرکزی یزد با استقبال پرشور تماشاگران روبرو شد.
حوزه هنری استان یزد
@artyazd_ir