#عکس_نوشته
#تاریخ_از_اونور
(۶)
🔺جیبت بچسب!!!
╭──────
📱@nafareakharr نفرآخر
╰────────────────
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌به یاد واقعه تلخ دوم بهمنماه ١٣۶۵ #بمباران_کوچه_بینش
🎙 شعرخوانی سرکارخانم عصمت صدرمحمدی
🔺 مدیر وقت مدرسه دخترانه نواب صفوی در سال ۱۳۶۵
🔹خانم عصمت صدرمحمدی، در این شعرخوانی، با زبانی نثر و روایتی، از حالوهوای اندوهبار دوم بهمنماه ۱۳۶۵ میگوید؛ روزی که مدارس و مجتمعهای مسکونی کوچه بینش استان زنجان هدف بمباران نیروهای عراقی قرار گرفت و جمعی از دانشآموزان بیدفاع به شهادت رسیدند.
این روایت، بازتابی از درد، بهت و داغی است که آن روز بر دل یک شهر نشست؛ روایتی از کلاسهایی که ناگهان در سکوت ماندند…
🇮🇷یاد و نام شهدای دانشآموز واقعه تلخ بمباران دوم بهمنماه سال ۶۵ گرامی باد🇮🇷
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
📌 #روایت| به قلم زهره میرعیسیخانی؛
به مناسبت سالروز بمباران مدارس و مجتمعهای مسکونی کوچه بینش در دوم بهمنماه ۱۳۶۵.
🔻 روایتی که از دل یک فاجعهی قدیمی عبور میکند و به ١٨ دیماه امسال(١۴٠۴) میرسد؛
🕯️تکههای تن
✍️ باد سرد از کوچههای زنجان میگذرد، خاک را بلند میکند، و مادر فریاد میزند:
«تکههای تنت کجاست، اکرم؟»
مدرسهی بینش دیگر مدرسه نیست؛
دیوارها فرو ریختهاند، آجرها سیاهاند،
و زمین، پر از خاطرهی سوختن.
میگویند کلاغها آمدند.
نشستند روی ویرانهها،
منقارشان را فرو بردند در خاک،
و تکههایی را بیرون کشیدند؛
تکههای تن دختری که بر روی کاغذی در کلاس درس روی کاغذ امتحانش نوشته بود اکرم!
مادر خم شد،
باد لای موهایش پیچید،
و صدای کلاغها،
جیغی سیاه در سرمای زمستان،
تا استخوانش نشست.
از آن روز،
هر وقت کلاغی از روی بامی بلند میشود،
دل مادر میریزد.
صدای کلاغها هنوز هم
در روزهای سرد این شهر میآید،
انگار هنوز دنبال تکههای اکرم میگردند.
***
چهل سال و شاید کمی بیشتر میگذرد.
مادری دیگر
در شهری دیگر،
کوچهها نام دیگری دارند،
اما باد،
همان باد است.
مادری میان اجساد میچرخد.
عکسی در دست دارد
و چشمانی که دیگر گریه هم نمیکنند.
پسرش _پلیس جوانش_ در درگیریهای دیماه
میان گلوله و فریاد افتاد.
بعد،
تنش را تکهتکه کردند
و آتش،
باقیِ او را بلعید.
مادر میان جسدها خم میشود،
پارچهها را کنار میزند،
دنبال نشانهای کوچک؛
دست،
پیراهن،
یا حتی خاکی
که بیشتر از بقیه بوی او را بدهد.
زمین سرد است.
خاک بوی سوختگی میدهد.
و از دور،
صدای کلاغی میآید
که انگار راهش را گم کرده باشد.
اکرم هنوز در باد است.
و پسر این مادر،
در خاک شهری دیگر.
مادرها عوض میشوند،
شهرها عوض میشوند،
اما جستوجو تمام نمیشود.
«اکرم کجایی؟»
«پسرم کجایی؟»
و شهرها،
همهشان، ساکتاند.
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
هدایت شده از خبر فوری
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شغل : دفاع از وطن 🇮🇷
جُرم : دفاع از وطن! 🇮🇷
@AkhbareFori | khabarfoori.com
📌 #روایت | به مناسبت سالگرد تنها زن شهیده گمنام زنجان، در بمباران دوم بهمنماه ١٣۶۵
✍️ اولین بار که با تو روبهرو شدم یادت هست؟
من تازهعروس بودم. با همسرم در خیابانهای زنجان میگشتیم و من، با هیجان و کنجکاوی، به در و دیوار شهرِ محل زندگی آیندهام نگاه میکردم که گوشی همسرم زنگ خورد؛ از هیئت بودند، گفتند سریع خودش را برساند.
با اصرار خودم تصمیم گرفتم بمانم توی گلزار تا همسرم برگردد. از سردر گلزار که وارد شدم، رفتم سمت یوسف قربانی، سلام دادم و کنجکاو شدم با بقیه هم آشنا شوم. چند قدم جلوتر که رفتم، چشمم خورد به تو.
سر جایم میخکوب شدم.
نه، من آدم ناآشنایی با گلزار نبودم.
چه وقتی تهرانِ درندشت بودم و چه وقتی شهر خودمان، زیاد به گلزار شهدا میرفتم، با شهدا انس داشتم. اما تو چیز بیسابقهای بودی. به من حق بده؛ من فقط مردها را دیده بودم که میرفتند جلوی تیر و تفنگ و گلوله و آنقدر تکهپاره میشدند که گمنام میماندند.
اما تو چه کردی که حتی یک نام هم روی سنگ مزارت نیست؟
چشم تیز میکنم. روی همان سنگ، که تنها نشانه از توست، همه کلماتش را دقیق میخوانم:
«شهیده زنِ گمنامِ خانهدار – بمباران هوایی زنجان»
خیالبافی میکنم…
مثلاً یک روز صبح زود بیدار شدی، نماز صبحت را خواندی، دستهایت را جلوی صورتت گرفتی و برای عاقبتبهخیری خودت و اهل خانه دعا کردی. سماور را روشن کردی. سری به بچهها زدی؛ خواب بودند. لحاف را رویشان مرتب کردی، با عشق نگاهشان کردی و گفتی هنوز زود است بیدارشان کنی.
رفتی نان تازه گرفتی، برای دخترت گردو شکستی، مربای بهِ خوشمزهای که خودت درست کرده بودی را توی پیاله ریختی. سفره صبحانه را چیدی و بعد، اهل خانه را یکییکی بیدار کردی. چای تازه ریختی. وقتی همه دور سفره جمع شدند، به تکتکشان نگاه کردی و دلت قنج رفت.
بچهها را راهی مدرسه کردی و همسرت را بدرقه. موقع رفتن، با لبخند گفتی مواظب خودش باشد و او هم با لبخند جوابت را داد. سفره را جمع کردی. صدای طفلت از اتاق آمد. رفتی کنارش، از شیره وجودت به او نوشاندی، جایش را عوض کردی، اسباببازیهایش را کنارش گذاشتی و به ناهار فکر کردی؛ یادت آمد مدتهاست آبگوشت نپختهای.
آبگوشت را بار گذاشتی. به ذهنت زد با سبزی بیشتر میچسبد. طفلت را بغل کردی، لباسهایش را پوشاندی، چارقد و چادرت را محکم سرت کردی. او را به همسایه دیواربهدیوار سپردی و راه افتادی برای خرید سبزی. گفتی میروم سبزهمیدان، سبزیهایش تازهتر است.
به سبزیفروش گفتی ترب و شاهی را زیاد کند، بچهها دوست دارند.
سبزیها را گرفتی و از مغازه بیرون آمدی. تند قدم برداشتی که زودتر برگردی؛ طفلت را پس بگیری، لباسهای نشسته پسرت را بشویی تا فردا زنگ ورزش بپوشد…
که آتش بارید.
و تو، خونآلود، پرت شدی وسط خیابان.
به گمانم آن لحظه به بچههایت فکر کردی؛ که وقتی از مدرسه میآیند گرسنه نمانند. یا به طفل کوچکت که حالا بهانهات را میگرفت.
ولی خوشبهحالت… اینگونه تمام شدی.
شاید بخندی و بگویی: من که کار خاصی نکردم؛ فقط مادر بودم و همسر، خانهدار… همین.
اما تو کار بزرگی کردی.
همین که توانستی همه دنیایت را در قاب خانهات خلاصه کنی و از فکرها و چیزهایی که تو را از مهمترین وظایف فطریات دور میکنند، رها شوی.
یعنی تو خیلی بزرگ بودی.
آنقدر بزرگ که نهتنها من، که همه زنهایی که علم و تحصیل و جایگاه اجتماعیشان دهانبهدهان میچرخد، پیش تو لَنگ میاندازیم.
✍️ کوثر مسافر
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به مادرم بگین به کربلا نزدیکیم
گمون کنم بریم حرم آقا ابالفضل(ع) زیارت و برگردیم...
🎥 ببینید| همزمان با ولادت حضرت ابوالفضل(ع) و #روز_جانباز، فیلم کوتاه #خوش_خط را ببینید.
◽️ این فیلم کوتاه به زبان آذری تولید شده است.
▫️نویسنده و کارگردان: بهنام اسدالهی
▫️تولید شده در #حوزه_هنری_اردبیل
▫️با حمایت #مرکز_فیلم_جوان_سوره
🆔 @hozehonari_ir
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
📌 #دیوارهنگاره | اعیاد شعبانیه
💠 همزمان با فرارسیدن اعیاد شعبانیه، دیوارنگاره جدید میدان ولیعصر (عج) زنجان رونمایی شد.
🔹 خانه طراحان انقلاب اسلامی
@KHATTMEDIA
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |