#روایت
🇮🇷سایه سر🇮🇷
✍️ آهسته قدم بر میدارم؛ اما استوار.
از پیچ کوچه میگذرم و وارد خیابان فردوسی میشوم. پیرزنی با قد خمیده پشت سر من قدم برمیدارد.
تویوتای طوسی رنگی میان جمعیت توقف کرده.
جلوتر میروم؛ چشم میدوزم به «الله» قرمز رنگی که پرچم را جلا داده.
امروز، شهر در غلغله فرو رفته.
پرچم سه رنگی که در آسمان به اهتزاز درآمده، فریاد خصمانه سر میدهد، به شجاعت سید علی کف میزند و به صبوری فرزندانش میبالد.
به بنری که روی دیوار نصب شده، خیره میشوم.
از پشت پرده اشک نوشته روی بنر را میبینم:
رفته است سایهای از سر ما
قلبم با مشت به دیوار سینهام میکوبد.
به صورت نورانی اش نگاه میکنم.
آقا لبخند میزند.
چشمهای مقتدرش سیگنالهای غم را از دلم میزداید.
زیرلب نجوا میکنم: «گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز...»
زنی از پشت سرم آه میکشد و زمزمه میکند:
سنه من گیزلین گیزلین سیزلارام آقا،
قولو قوروییدی سنه موشک آتانین...
اشک بیرحمانه به چشمهایم هجوم میآورد.
بغض به گلویم چنگ میاندازد؛ ولی هم نوا با استاد کلامی با تحکم میگویم:
«شهادتین موبارک اولسون آقا»
✍️ روایت از رباب طوماری؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان
🔺١٠ اسفندماه ۱۴۰۴/ از حضور مردم #زنجان در پی #شهادت رهبر انقلاب
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
را https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🌷برای دختران شهید میناب
🇮🇷درس آنروز مدرسه دخترانه میناب؛ وطن بود.🇮🇷
✍️ قلبم پتکوار میکوبید. منتظر زنگ تفریح بودم تا فرار کنم. نه حال شنیدن حرفهای خانم امیرینیا داشتم، نه جرئت اجازه گرفتن برای دستشویی. تکان میخوردم، حتماً اسمم را صدا میزد و پای تخته سؤالم میکرد؛ اینبار مطمئناً فاجعه میشد.
نفسم سخت شده بود. تیکتاک ساعت روی مخم بود و چیزی از عربی نمیفهمیدم. دلم درد میکرد و سرم گیج بود. به مادرم گفته بودم دلم شور میزند و مدرسه نیایم، اما گفت «صبحهای شنبه همین است». کاش میدانست بیدار شدن صبحها چقدر سخت است.
صدای در آمد. خانم محرمی وارد شد و خانم امیرینیا را صدا زد. به تخته نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم: «فی الصف، فی حرفجر...» هیچ جای خالی نبود. انگار تازه فهمیدم تخته همیشه پر بوده و من هیچی نفهمیدهام. پاهایم میلرزید. دعا کردم به خیر بگذرد.
بعد از یکی دو دقیقه خانم امیرینیا آهسته وارد کلاس شد. لپتاپش را باز کرد. ناگهان رنگش پرید. یک نگاه به ما انداخت و گفت: «بچهها، دو دقیقه میروم پایین. سروصدا نکنید.» با گامهای آهسته رفت. کیفش روی میز ماند و دفتر نمره رها شد؛ لپتاپ باز بود.
بچهها بلند شدند، همه فکر دستکاری نمرات بودند. چند ثانیه طول نکشید که صدای مهیبی شنیده شد. پنجرهها لرزیدند، ماشینها بوق زدند و صدای همهمه به گوش رسید. کنجکاو به سمت پنجره پریدیم. ترامپ دیروز گفته بود به ایران حمله میکند. ته دلشورهام برمیگشت به این حرفش. نگران جان خودمان، مادر، پدر و ریحانه خواهر کوچکم بودم. نگران جان یک ملت.
از پنجره بیرون را نگاه کردیم. خبری نبود، حتماً صدای انفجار دور بود.
خانم امیرینیا با چهرهای درهمشکسته بازگشت و با صدایی بریده گفت: «دبستانی در میناب را زدند... و تهران و اصفهان و چند شهر دیگر را هم حمله کردهاند.»
کلاس منفجر شد. بچهها شروع به حلالیت طلبیدن کردند. یکی نوحه میخواند، دیگری کتابش را لول کرده بود و شیپور میزد، بعضی گریه میکردند و بعضی در سکوت خیره به دیوار نشسته بودند. من فکر کردم باز هم مادرم اشتباه میکرد و حس درونی من درست بود. نگران خواهرم ریحانه بودم. او کجاست؟ امروز مادرم بیمارستان بود و پدرم پیگیر کارهای اداری در تهران.
دستم میلرزید و اشکم جاری شد. آنقدر شوکه بودم که کسی یادش نماند معلم سختگیری به نام امیرینیا هم در کلاس هست. او هم سکوت کرده و فقط به همهمهٔ ما گوش میداد. دویدم بیرون. کفشهایم روی سرامیک سرد کوبیده میشد. از نردهٔ شیر رنگ پایین گرفتم. یک نگاه به ساعت انداختم؛ نُه و چند دقیقه بود. پلهها را دوتا یکی رد کردم. با آشفتگی به دفتر رفتم. مدیر نگاهم کرد و لیوان آبی را به سمتم گرفت: «حالت خوب است؟ میخواهی به مادرت زنگ بزنم؟»
زبانم بند آمده بود. «زهرا فضلی بودی؟» سرم را تکان دادم. مدیر گوشی را به دستم داد. آب دهانم را قورت دادم.
«س... سلام. ر...ریحانه خ...خوبه؟»
«ریحانه پیش منه، الان میایم دنبالت.»
تلفن را قطع کردم. همین که حالش خوب بود، کافی بود. گوشی را به مدیر دادم و بیحال بالا رفتم. کیفم را برداشتم و پایین رفتم. وقتی مامان را دیدم، نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. حالا امنیت داشتم؛ همین که مادرم و خواهرم کنارم بودند، کافی بود. با هم از مدرسه بیرون رفتیم.
شب، ساعت ۱۰:۳۵
زیرنویسهای قرمز تلویزیون، قلب را پارهپاره میکردند. اخبار تصویر ویرانی مدرسهٔ میناب را نشان میداد؛ مردمی که جمع شده بودند و هیچ چیزی از ساختمان باقی نمانده بود.
مادرم اشک میریخت و ریحانه را محکم در آغوش کشیده بود. میگفت: «طفلکیها با چه آرزوهایی پا به مدرسه گذاشتند. جگرم میسوزد! حال والدینشان چطور است؟» بغض در گلوی من هم گیر کرده بود. دلم مرگ میخواست. دلشوره داشتم.
زیرنویس همچنان میرفت و در دلم شروع به خواندن کردم: «صد و هجده نفر از دانشآموزان مدرسهٔ ابتدایی شهید شدند و شماری زیر آوار ماندهاند.»
تمام مدت فکر میکردم آیا آن دانشآموزان صبحانه خورده بودند؟ من وقتی کوچکتر بودم، گاهی بدون صبحانه میرفتم؛ شاید بعضیهاشان سحر با ذوق بیدار شده بودند و برای اولین بار روزه کلهگنجشکی گرفته بودند.
لعنت به ترامپ که رؤیاهای کودکی را کشت که هیچ گناهی نداشت. آنها قرار بود بزرگ شوند، عروس شوند، مادر شوند، معلم یا دکتر شوند. و حالا ستاره بودند توی آسمان.
خانه تاریک بود. نیاز به اکسیژن داشتم. در زرد رنگ چوبی خانه را باز کردم و روی پلهها نشستم. پاهایم را از نردهها رد کردم و تکان دادم. ماه امشب کِدِر بود. دلشورهام تمام نمیشد. زیر لب آیتالکرسی میخواندم و فوت میکردم. کاش این روز نحس تمام میشد. ته دلم میگفت قرار است خبر بدتری بشنوم و این آرامش قبل از عزاست.
✍️ روایت زهرا فضلی از داستاننویسهای نوجوان حوزهی هنری استان
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷وقت حماسه🇮🇷
✍️ میان خواب و بیداری شب غلت میزنم که یک آن صدای بلند انفجار توی گوشم میپیچد.
خیال میکنم جنگندهها دوباره برگشتهاند. از جا میپرم.
با دیدن چراغ روشن آشپزخانه با عجله از اتاق میروم بیرون.
چشمم میافتد به مادر که دارد قابلمه افتاده روی زمین را برمیدارد: «آخ ببخشید از دستم لیز خورد.»
نفس عمیقی میکشم و سرم را فشار میدهم که از کم خوابی دیشب درد میکند. چیزی تا اذان صبح نمانده.
کتری را پر میکنم و میگذارم تا آب جوش بیاید.
مادر قورمه سبزی جاافتاده سحر را با دیس برنج و ظرف سالاد میچیند توی سفره. به همراه بابا مثل شبهای قبل مینشینیم پای سفره سحری ماه رمضان؛ اما اینبار با ذهنی آشفته از اخبار جنگ.
بابا شبکهها را یکییکی ی عوض میکند.
هنوز قاشق سوم به چهارم نرسیده که مجری شروع میکند به گریه:
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
خشکم میزند و قلبم تند میتپد.
_ای رهبر فرزانه شهادتت مبارک
و صدای بیامان گریههایش توی مغزم پر میشود.
لقمه توی گلویم گیر میکند و سرم تیر میکشد. نمیخواهم باور کنم.
اما صورت گرفته پدر و چشمهای گرد شده و صدای لرزان مادر که میگوید: «چطور ممکنه؟» جای شکی نمیگذارد.
گوشی را برمیدارم و دنبال اخبار میگردم. همه چیز واقعی است و قرار است بعد از نماز صبح مردم در میدان انقلاب جمع شوند.
قلبم تیر میکشد.
مادر تلفن را بر میدارد و زنگ میزند به آبا. صدای گریههای آبا از پشت خط بلند میشود.
غذا را خورده و نخورده جمع میکنیم و آماده میشویم برای نماز.
هنوز آفتاب نزده که چادرم را با روسری مشکی از توی کمد بیرون میآورم و آماده میشوم. مادر میگوید: «میخوای بری تجمع؟»
گره روسری را سفت میکنم و میگویم: «آره باید برم. الان اگه ما نریم، میدون با اون بی وجدانها پر میشه.»
حالا وقت سکوت و ترس نیست؛ وقت حماسه و حضور است.
ما شاید غمگین باشیم اما ناامید نه!
باید همه دنیا بفهمد که حالا بیشتر از هروقت دیگری چشم امید و دلگرمی ما به حجتمان، ناصرالاولیا و قاهر الاعداست.
✍️ روایت از الهه موسوی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در پی شهادت رهبر انقلاب
🔺١٠ اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
پریشانیم از این غمها
دمی اما پشیمان نه..!
شکسته گرچه دلهامان💔
ولیکن عهد و پیمان نه..!
■ اثر هنرمند انقلابی
خانم ثنا محمدپور
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |