#روایت
🌷برای دختران شهید میناب
🇮🇷درس آنروز مدرسه دخترانه میناب؛ وطن بود.🇮🇷
✍️ قلبم پتکوار میکوبید. منتظر زنگ تفریح بودم تا فرار کنم. نه حال شنیدن حرفهای خانم امیرینیا داشتم، نه جرئت اجازه گرفتن برای دستشویی. تکان میخوردم، حتماً اسمم را صدا میزد و پای تخته سؤالم میکرد؛ اینبار مطمئناً فاجعه میشد.
نفسم سخت شده بود. تیکتاک ساعت روی مخم بود و چیزی از عربی نمیفهمیدم. دلم درد میکرد و سرم گیج بود. به مادرم گفته بودم دلم شور میزند و مدرسه نیایم، اما گفت «صبحهای شنبه همین است». کاش میدانست بیدار شدن صبحها چقدر سخت است.
صدای در آمد. خانم محرمی وارد شد و خانم امیرینیا را صدا زد. به تخته نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم: «فی الصف، فی حرفجر...» هیچ جای خالی نبود. انگار تازه فهمیدم تخته همیشه پر بوده و من هیچی نفهمیدهام. پاهایم میلرزید. دعا کردم به خیر بگذرد.
بعد از یکی دو دقیقه خانم امیرینیا آهسته وارد کلاس شد. لپتاپش را باز کرد. ناگهان رنگش پرید. یک نگاه به ما انداخت و گفت: «بچهها، دو دقیقه میروم پایین. سروصدا نکنید.» با گامهای آهسته رفت. کیفش روی میز ماند و دفتر نمره رها شد؛ لپتاپ باز بود.
بچهها بلند شدند، همه فکر دستکاری نمرات بودند. چند ثانیه طول نکشید که صدای مهیبی شنیده شد. پنجرهها لرزیدند، ماشینها بوق زدند و صدای همهمه به گوش رسید. کنجکاو به سمت پنجره پریدیم. ترامپ دیروز گفته بود به ایران حمله میکند. ته دلشورهام برمیگشت به این حرفش. نگران جان خودمان، مادر، پدر و ریحانه خواهر کوچکم بودم. نگران جان یک ملت.
از پنجره بیرون را نگاه کردیم. خبری نبود، حتماً صدای انفجار دور بود.
خانم امیرینیا با چهرهای درهمشکسته بازگشت و با صدایی بریده گفت: «دبستانی در میناب را زدند... و تهران و اصفهان و چند شهر دیگر را هم حمله کردهاند.»
کلاس منفجر شد. بچهها شروع به حلالیت طلبیدن کردند. یکی نوحه میخواند، دیگری کتابش را لول کرده بود و شیپور میزد، بعضی گریه میکردند و بعضی در سکوت خیره به دیوار نشسته بودند. من فکر کردم باز هم مادرم اشتباه میکرد و حس درونی من درست بود. نگران خواهرم ریحانه بودم. او کجاست؟ امروز مادرم بیمارستان بود و پدرم پیگیر کارهای اداری در تهران.
دستم میلرزید و اشکم جاری شد. آنقدر شوکه بودم که کسی یادش نماند معلم سختگیری به نام امیرینیا هم در کلاس هست. او هم سکوت کرده و فقط به همهمهٔ ما گوش میداد. دویدم بیرون. کفشهایم روی سرامیک سرد کوبیده میشد. از نردهٔ شیر رنگ پایین گرفتم. یک نگاه به ساعت انداختم؛ نُه و چند دقیقه بود. پلهها را دوتا یکی رد کردم. با آشفتگی به دفتر رفتم. مدیر نگاهم کرد و لیوان آبی را به سمتم گرفت: «حالت خوب است؟ میخواهی به مادرت زنگ بزنم؟»
زبانم بند آمده بود. «زهرا فضلی بودی؟» سرم را تکان دادم. مدیر گوشی را به دستم داد. آب دهانم را قورت دادم.
«س... سلام. ر...ریحانه خ...خوبه؟»
«ریحانه پیش منه، الان میایم دنبالت.»
تلفن را قطع کردم. همین که حالش خوب بود، کافی بود. گوشی را به مدیر دادم و بیحال بالا رفتم. کیفم را برداشتم و پایین رفتم. وقتی مامان را دیدم، نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. حالا امنیت داشتم؛ همین که مادرم و خواهرم کنارم بودند، کافی بود. با هم از مدرسه بیرون رفتیم.
شب، ساعت ۱۰:۳۵
زیرنویسهای قرمز تلویزیون، قلب را پارهپاره میکردند. اخبار تصویر ویرانی مدرسهٔ میناب را نشان میداد؛ مردمی که جمع شده بودند و هیچ چیزی از ساختمان باقی نمانده بود.
مادرم اشک میریخت و ریحانه را محکم در آغوش کشیده بود. میگفت: «طفلکیها با چه آرزوهایی پا به مدرسه گذاشتند. جگرم میسوزد! حال والدینشان چطور است؟» بغض در گلوی من هم گیر کرده بود. دلم مرگ میخواست. دلشوره داشتم.
زیرنویس همچنان میرفت و در دلم شروع به خواندن کردم: «صد و هجده نفر از دانشآموزان مدرسهٔ ابتدایی شهید شدند و شماری زیر آوار ماندهاند.»
تمام مدت فکر میکردم آیا آن دانشآموزان صبحانه خورده بودند؟ من وقتی کوچکتر بودم، گاهی بدون صبحانه میرفتم؛ شاید بعضیهاشان سحر با ذوق بیدار شده بودند و برای اولین بار روزه کلهگنجشکی گرفته بودند.
لعنت به ترامپ که رؤیاهای کودکی را کشت که هیچ گناهی نداشت. آنها قرار بود بزرگ شوند، عروس شوند، مادر شوند، معلم یا دکتر شوند. و حالا ستاره بودند توی آسمان.
خانه تاریک بود. نیاز به اکسیژن داشتم. در زرد رنگ چوبی خانه را باز کردم و روی پلهها نشستم. پاهایم را از نردهها رد کردم و تکان دادم. ماه امشب کِدِر بود. دلشورهام تمام نمیشد. زیر لب آیتالکرسی میخواندم و فوت میکردم. کاش این روز نحس تمام میشد. ته دلم میگفت قرار است خبر بدتری بشنوم و این آرامش قبل از عزاست.
✍️ روایت زهرا فضلی از داستاننویسهای نوجوان حوزهی هنری استان
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷وقت حماسه🇮🇷
✍️ میان خواب و بیداری شب غلت میزنم که یک آن صدای بلند انفجار توی گوشم میپیچد.
خیال میکنم جنگندهها دوباره برگشتهاند. از جا میپرم.
با دیدن چراغ روشن آشپزخانه با عجله از اتاق میروم بیرون.
چشمم میافتد به مادر که دارد قابلمه افتاده روی زمین را برمیدارد: «آخ ببخشید از دستم لیز خورد.»
نفس عمیقی میکشم و سرم را فشار میدهم که از کم خوابی دیشب درد میکند. چیزی تا اذان صبح نمانده.
کتری را پر میکنم و میگذارم تا آب جوش بیاید.
مادر قورمه سبزی جاافتاده سحر را با دیس برنج و ظرف سالاد میچیند توی سفره. به همراه بابا مثل شبهای قبل مینشینیم پای سفره سحری ماه رمضان؛ اما اینبار با ذهنی آشفته از اخبار جنگ.
بابا شبکهها را یکییکی ی عوض میکند.
هنوز قاشق سوم به چهارم نرسیده که مجری شروع میکند به گریه:
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
خشکم میزند و قلبم تند میتپد.
_ای رهبر فرزانه شهادتت مبارک
و صدای بیامان گریههایش توی مغزم پر میشود.
لقمه توی گلویم گیر میکند و سرم تیر میکشد. نمیخواهم باور کنم.
اما صورت گرفته پدر و چشمهای گرد شده و صدای لرزان مادر که میگوید: «چطور ممکنه؟» جای شکی نمیگذارد.
گوشی را برمیدارم و دنبال اخبار میگردم. همه چیز واقعی است و قرار است بعد از نماز صبح مردم در میدان انقلاب جمع شوند.
قلبم تیر میکشد.
مادر تلفن را بر میدارد و زنگ میزند به آبا. صدای گریههای آبا از پشت خط بلند میشود.
غذا را خورده و نخورده جمع میکنیم و آماده میشویم برای نماز.
هنوز آفتاب نزده که چادرم را با روسری مشکی از توی کمد بیرون میآورم و آماده میشوم. مادر میگوید: «میخوای بری تجمع؟»
گره روسری را سفت میکنم و میگویم: «آره باید برم. الان اگه ما نریم، میدون با اون بی وجدانها پر میشه.»
حالا وقت سکوت و ترس نیست؛ وقت حماسه و حضور است.
ما شاید غمگین باشیم اما ناامید نه!
باید همه دنیا بفهمد که حالا بیشتر از هروقت دیگری چشم امید و دلگرمی ما به حجتمان، ناصرالاولیا و قاهر الاعداست.
✍️ روایت از الهه موسوی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در پی شهادت رهبر انقلاب
🔺١٠ اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
پریشانیم از این غمها
دمی اما پشیمان نه..!
شکسته گرچه دلهامان💔
ولیکن عهد و پیمان نه..!
■ اثر هنرمند انقلابی
خانم ثنا محمدپور
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷دلهای سوخته🇮🇷
✍️ روز عادی، به کمک عصا دو قدم رفته، نرفته، میایستادم و خستگی در میکردم.
اما امروز با خدا عهد کردم که قدرتی به پاهای نیمه جانم بدهد تا از جمع عاشقانِ سید علی جا نمانم.
چادر سرکشیدم و بند کتونیام را محکم بستم. یاعلی گفتم و از خانه زدم بیرون.
از کوچه پس کوچههای چهار راه امیرکبیر، خودم را به حسینیه رساندم.
نگاهم به هر سمت میچرخید، عکس رهبر در دستها بود و اشک در چشمها برق میزد.
همه برای اثباتِ ارادت شان به رهبر حضور داشتند.
حتی دوقلوهای کوچک توی کالسکه، همراه مادرشان بودند تا بگویند که به یاد دردانهی ۱۴ ماههی سید علی هستند.
همهمهای بپا بود. پیرو جوان، مردو زن، از هر طرف سرازیر میشدند سمت میدان انقلاب.
جمعیت سیاهپوش، با چشمان خیسِ و عکس رهبر به دست، میآمدند.
در چشم بهم زدنی، خیابانهای منتهی به چهارراه، موجی از مردم بود که میخروشیدند و فریادِشان گوش فلک را کر میکرد.
دسته حرکت میکرد؛ مداح با سوز و گداز میخواند و خاکستر دلهای سوخته را شعلهور میکرد.
وقتی صدای مداح توی بلندگو پیچید، بغضها شکست و اینبار نفسها از سینههای پر از غم، بیرون آمد: «یِل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینن پرچمی»
پرچمها در باد ملایمی که میوزید، در خود پیچیده و باز میشدند.
نگاه کردم به چشمهای آقا که از توی عکس میخندید. زیر لب زمزمه کردم: پرچم ت تا ابد بالاست رهبرم ...
✍️ روایت از زهرا پرچگانی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در پی شهادت رهبر انقلاب
🔺١٠ اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#یورش | حزب شیطان
🪨 ترامپ ۳۰ هزار و ۵۷۳ دروغ گفته که بطور میانگین روزی ۲۱ دروغ!
■ طراح: نفرآخر
╭──────
📱@nafareakharr نفرآخر
╰───────────────
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شابلون | ما تا آخر ایستادهایم
■ طراح: نفرآخر
╭──────
📱@nafareakharr نفرآخر
╰───────────────
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷مشتهای گرهخورده🇮🇷
✍️ مزار غلغله است و ردیف مردها و زنان سیاهپوش کیپ تا کیپ، کنار هم ایستادهاند.
#شهید_امیرحسین_اسدالله_نیا دارد از توی قاب میخندد و لبخندش قلبها را میلرزاند.
پیرزنی دست میکشد به عکس شهید روی بنر و با بغض میگوید: «بویوآ قربان»
پسربچهای روی شانههای قرص پدرش نشسته و با افتخار پرچم توی دستش را تکان میدهد.
نوحهخوان میگوید:
منو خاکم نکنید بزارید اربابم برسه
صدای شیون جمعیت بلند میشود و شانهها میلرزد.
آدم باید خیلی خوشبخت باشد که برای تشییع پیکرش مردم از دور و نزدیک جمع بشوند و فاتحه بخوانند؛ آن هم توی سرمای اسفند ماهی که هر لحظه احتمال دارد از آسمان ابریاش به جای باران، بمب ببارد.
ولی این مشتهای گرهخورده هر کدام حماسهای است که از دل سالها استقامت بلند شده و از چیزی نمیترسد.
همه ما عمری است که زیر سایه این پرچم سه رنگ الله نشان شبها با آرامش سر روی بالش گذاشتهایم.
کم جوان ندادیم و کم عزادار نبودیم؛
اما هیچوقت پا سست نکردیم.
همه باید بدانند که، ما خون دادهایم اما ذره ای از خاک و عزتمان را نه!
✍️ روایت از الهه موسوی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در مراسم تشییع پیکر #شهید امیرحسین اسدالله نیا
🔺١١ اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷 سوز دل و آزادگی🇮🇷
✍️ از شدت داغی که بر قلبم نشسته بود توان ایستادن نداشتم اما نباید از تجمع جا میماندم.
وارد کوچه حسینیه که شدم، جمعیت همه جا را قرق کرده بود.
پسر جوانی به دیوار تکیه داده بود و چشم دوخته به عکس آقا، بیصدا اشک میریخت: «یتیم شدیم بی پدر شدیم.»
کمی جلوتر خانمی میانسال به سینهاش میکوبید و زیر لب زمزمه میکرد: «رهبر مظلوم، آقای من»
آن سوی دیگر دختر جوانی با بغض میگفت:
«قربونت برم آقا چطور باور کنم نبودنت رو؟!»
غم نبود سرورمان بر دلم سنگینی میکرد و بغض گلویم را گرفته بود.
کم کم صف دسته تشکیل شد و مداح اهل بیت، آقای شبیری پشت تریبون گفت:
«الان وقت گریه نیست؛ گریههایمان بماند برای بعد. الان وقت حماسه و دفاع از وطن است.»
با این حرف، همه بغضهایشان را به فریاد تبدیل کردند و یکصدا گفتند: «نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا»
میان جمعیت خانوادههای زیادی را میدیدم که با کودکانشان به میدان آمده بودند، با اینکه میدانستند هر آن احتمال دارد مورد حمله امریکا و اسرائیل خونخوار قرار بگیرند.
چرا که رهبر فرزانهمان درس آزادگی و شجاعت را آموخت.
رهبر محبوبم نیستی اما راه و یادت تا ابد پابرجاست.
✍️ روایت از خدیجه خدایی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در پی شهادت رهبر انقلاب
🔺 اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شعر
🇮🇷بداههای تقدیم به وطنم🇮🇷
جز حق کسی پیروز این میدان نخواهد شد
ایرانِ جان، تسلیم دژخیمان نخواهد شد
این وعدهی حق است بیشک لشکر شیطان
هرگز حریف لشکر ایمان نخواهد شد
این بار هم بدعهدی ابلیس ثابت کرد
آزادگی با ظلم، هم پیمان نخواهد شد
ای رهبر آزاده جای خالی ات بر ما
با محو اسرائیل هم جبران نخواهد شد
هر چند در سوگت وطن در ماتم است اما
بعد از تو میهن بیسر و سامان نخواهد شد
ای ناخدا رفتی ولی با رهنمون هایت
کشتی در این امواج سرگردان نخواهد شد
از بعد عاشورای تو ای قائد امت
خورشیدِ ذلت دیگرش تابان نخواهد شد
سربازهایت جان بکف در قلب میدان اند
دیگر لب شمر و سَنان خندان نخواهد شد
یک لحظه آرامش نخواهد دید قلب کفر
یک دم رها از وحشت طوفان نخواهد شد
هَیهات منَّاالذِّله در رگ های ما جاری ست
ظلم و ستم در خاک و خون پنهان نخواهد شد
افتاد هر برگ گلی که بر زمین امروز
یادش فراموش از دل گلدان نخواهد شد
ما متکی بر آیهی اِنْ تَنْصُرُالله ایم
هرگز جدا این مکتب از قرآن نخواهد شد
ما با شهادت زنده هستیم و براین عهدیم
ما را کفن جز پرچم ایران نخواهد شد
✍️ شاعر: ناصر اسماعیلی از شاعران آیینی استان زنجان
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
خیال ما ز پایان خوش این جنگ آسوده است✨️
🔹 خالق اثر: ثنا محمدپور
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷عکس یادگاری🇮🇷
✍️چشم دوخته بودم به تلویزیون. هنوز تا اذان مغرب چند دقیقهای مانده بود.
از صبح که خبر شهادت آقا را شنیده بودم، حوصلهی هیچ کاری را نداشتم.
چایی دم کرده و پیالهای خرما رو میز گذاشته بودم.
یکدفعه تمام خانه لرزید. از جا پریدم و با بهت به پنجرهها خیره شدم.
زبانم بند آمد. فقط بسمالله میگفتم. نمیتوانستم کلمات را کنار هم بچینم و سورهای بخوانم.
چند ثانیه که گذشت نفس عمیقی کشیدم و توانستم سورهی فیل را بخوانم.
صدای قدمهای بلند مرد همسایه را شنیدم.
همسرش صدایش میکرد و او میدوید.
سوار موتور شد و گازش را گرفت.
زن همسایه تقهای به در زد.
درب را که باز کردم ناخودآگاه زدم زیر گریه. جلو آمد و دست روی شانهام کشید. سعی کرد آرامم کند: «نترس دخترم الحمدلله سالمیم. تنهایی؟»
با بغض جوابش را دادم. گفت: «خب برو آماده شو بریم پارکینگ تا وضعیت امن بشه.»
از خدا خواسته چادرم را روی سر انداختم و دنبالش راه افتادم.
رنگ رخ پسرش مثل گچ شده بود. ترس زیر پوستش دویده بود.
خودم را جمع و جور کردم. بغضم را قورت دادم و با تحکم لبخند زدم. با ناراحتی از مادرش میخواست که به خارج از شهر بروند.
دستی روی سرش کشیدم و گفتم: «نترس عزیزم. پدافندا نمیذارن به ما چیزی بشه.»
جواب داد: «اگه بمیریم چی؟»
جملات حضرت آقا به فرزندان یکی از شهدا در سرم پیچید. شانهاش را فشردم و گفتم: «خدا نکنه پسر گل. تو ایشالا قراره بزرگ بشی، بری دانشگاه درس بخونی، بابا بشی، به کشور خدمت کنی، آخرش شهید بشی»
چند دقیقه گذشت.
مرد همسایه به خانه برگشت.
گویا نیروهای انتظامی اجازه نداده بودند که کسی جلوتر برود و از اینکه نتوانسته بود کمکی برساند ناراحت بود.
دعوتشان را قبول کردم و برای افطار مهمانشان شدم.
بعد از چای و خرما، اخبار را بالا و پایین میکردم که پسرک به کنارم آمد.
دفترش را باز کرد و اثر هنریاش را نشانم داد: «خاله ببین. این آقای خامنهایه، این سید حسن نصرالله، اینم آقای رئیسی.»
با لبخند به آدمکهای شبیه به همی که کلاه سیاه به سر داشتند نگاه کردم.
در یک حرکت، تای صفحه قبل را باز کرد و با هیجان گفت: «اینم قدسه. سه تایی اونجا عکس یادگاری گرفتن. من این عکس رو ازشون گرفتم.»
به چهرهی امیدوارش خیره شدم. میتوانستم در انتهای مردمک چشمانش، لحظهی ثبت آن عکس را ببینم .
✍️ روایت از حديث درباني؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در حملات تجاوزكارانه رژیم صهیونیستی و آمریکا
🔺 اسفندماه ۱۴۰۴
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |