eitaa logo
حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان
1.1هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
626 ویدیو
23 فایل
اخبار و فعالیت‌های فرهنگی هنری حوزه هنری زنجان زنجان- خیابان امام(ره)-میدان پانزده خرداد- جنب دبیرستان ولیعصر(عج) ٠٢۴- ٣٣۵۶٣١۵٩ 📌ارتباط با ما در بله، ایتا، تلگرام و اینستاگرام: https://zil.ink/artzanjan.ir سایت: zanjan.hozehonari.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴روایت جدید از جنایت دشمن در هدف قرار دادن مجتمع بین راهی اتوبان قزوین_زنجان 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |
🇮🇷انقلاب🇮🇷 آلارم گوشی ام را خاموش می‌کنم و به سختی خودم را تا آشپزخانه می‌کشانم. چراغ را روشن می‌کنم و چشم‌هایم را تنگ. پنیر و کره و مربا را روی میز می‌گذارم. رادیو را روشن می‌کنم. دکمه چای‌ساز دنگ صدا می‌دهد و بخار بلند می‌شود. علیرضا را بیدار می‌کنم که می‌گوید: بدون سحری می‌گیرم... تمام نکات طب سنتی و پزشکی را می‌ریزم توی جملاتم و راضی‌اش می‌کنم بلند شود. مربای گل‌محمدی با کره را سُر می‌دهم توی معده و فنجان چای اول تمام می‌شود. علیرضا عدس پلو می‌خورد و می‌گوید: با این وضع خوردنت! من موندم چطوری میخوای روزه بگیری... لبخند می‌زنم. گوشی‌ام را چک می‌کنم که لقمه می‌پرد توی گلویم. سرفه امانم را می‌برد. علیرضا آب می‌دهد دستم: چیشد؟ آروم‌تر ... اشک‌هایم سُر می‌خورند، خیسی پلک‌هایم چهره علیرضا را تار می‌کند. گوشی را از دستم می‌گیرد و غُرغُر می‌کند: آخه موقع غذا چرا گوشی دستته؟ می‌خواهم حرف بزنم اما زبانم مثل چوب خشکی شده که عذابم می‌دهد. به هق‌هق می‌افتم. گوشی را بر می‌دارد و می‌خواند: انا لله و انا الیه الراجعون می خندد و می‌گوید: اخبار کذب! هردویمان یکباره از روی صندلی بلند می‌شویم و می‌دویم سمت تلویزیون. خط مشکی شبکه‌ها، زیرنویس‌ها، عکس آقا، مثل پتک روی سرم کوبیده می‌شود. علیرضا دیوانه‌وار شبکه‌ها را عقب و جلو می‌کند. انگاری هیچ کداممان نمی‌توانیم باور کنیم. طنین صدای رهبر عزیزمان توی گوشم می‌پیچد. مامان تماس می‌گیرد که خودتان را برسانید انقلاب. خودم را جمع و جور می‌کنم. صدای نواهای حماسی از مسجد محل بلند می‌شود. لباس‌های مشکی‌مان را از توی کمد بیرون می‌کشم. باید خودمان را برسانیم به میدان انقلاب ✍️ روایت از پریناز رحیمی؛ از نویسندگان حوزه هنری استان زنجان در پي شهادت رهبر انقلاب شما هم راوی باشید👇 🇮🇷@revayat_zanjan لینک کانال👇 🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |
🇮🇷جنگ،جنگ تا پیروزی🇮🇷 🔹کاری از احمد وجدان نژاد 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |
🇮🇷توقف در پاسارگاد🇮🇷 چیزی به افطار نمانده بود و هوا روبه تاریکی می‌رفت. از دور نگاهم به تابلوی بزرگی کنار اتوبان افتاد که روی آن نوشته شده بود: «مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد» لاین را عوض کردم و ۱۰۰ متر پایین‌تر از تابلو، در جایگاه بنزین نگه داشتم. بعد از سوخت‌گیری، دور زدم و جلوی رستوران، کنار ماشین‌های دیگر پارک کردم. ترمز دستی را کشیدم و در آینه رو‌ به مسافران گفتم: «برای افطار یکم وامیستیم» دو نفر پیاده شدند. تا قدم از ماشین بیرون گذاشتم، با یک انفجار شدید، حس کردم پرت شدم به بالا و محکم روی زمین افتادم. با درد چشم باز کردم. تکه‌های دست و پا و بدنِ مسافران را دیدم که در اطراف پراکنده شده بودند. در چشم بهم زدنی هَمهَمه‌ان بپا شد. موشک درست وسط رستوران مجتمع فرود آمده بود. آن‌هایی که زنده مانده بودند، به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. صدای ناله و فریاد در فضای دود و سیاهی شب پیچیده بود. دیگر از آن زرق و برق مجتمع پاسارگاد خبری نبود و تبدیل به جهنمی شده بود که مردم در آن تکه تکه شده و همه چیز درحال سوختن بود. مادری به دنبال بچه‌هایش می‌گشت و پدری با سر و تنِ زخمی در جستجوی عروس، دختر و نوه‌هایش بود. ضجّه می‌زدند و نفرین‌شان را نثار اسرائیل و آمریکای جنایتکار می‌کردند. ما تا ابد خواستار انتقام خون این شهدای بی‌گناهیم. نفرت ما از اسرائیل تمام شدنی نیست ✍️ روایت زهرا پرچگانی براساس خاطرات راننده اتوبوس مسافربری در پی حملات تجاوزکارانه رژیم صهیونیستی و آمریکا به مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |
🇮🇷به یاد دختران شهید 🇮🇷 🥀درس شهادت🥀 صبح یکی از روزهای اسفند ماه بحثِ درسِ دانش‌آموزان، شهادت بود دخترانِ خردسال ِشهرِ میناب حاضرانِ مدرسه‌یِ طیبه بود بچه‌ها سخت در محاوره بودند زنگ اول، به خوشی سپری شده بود زنگ دوم، اما فرا رسید از راه این زنگ، انگار زنگ انشا بود هرکدامشان قلمی در دست شور و غوغایی در کلاس برپا بود درِکلاس تغه ای خورد و او آمد گویی امروز موضوعِ جدیدی بود گویی امروز موضوع جدیدی بود غنچه‌هایِ دختران، تک به تک وا شد هرسویِ کلاس شور و غوغا بود معلم لب گشود بچه‌ها ساکت باز موضوعِ تازه‌ای داریم؛ باگچی روی تخته حک کرد: «دختران آینده ساز ایران» امروز در باغِ خیال‌انگیز گل‌ها لحظه به لحظه می‌شدند، زیبا ناگهان، صدایی فلک را کَر کرد آری این صدا، صدای انفجار بود گچ، در دست معلم ماند و له شد خونِ دختران مثل آب جاری شد... ✍️ دلنوشته ای از فاطمه طوماری از نویسندگان حوزه هنري استان زنجان 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |
🇮🇷به یاد دختران شهید 🇮🇷 به کدامین گناه؟ دانش آموزان معصوم مدرسه ، مظلومانه آسمانی شدند و
خون پاکشان سندی بر جنایات تروریستی اسرائیل و آمریکا شد.
این کودکان که هر یک راوی بخشی از قصه‌ی آینده ایران عزیزمان بودند، با شهادتشان پرچم حق طلبی را برافراشتند. نامشان تا ابد در تاریخ این سرزمین جاودانه خواهد ماند. 💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی: ایتا | بله | سایت |