31.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
🎬 نماهنگ | #بزن_که_خوب_میزنی
🎙 بانوای: حاج #مهدی_رسولی
📃 شعرا: آرش براری، علی مقدم و امیرعلی شریفی
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷قصهها در یک فعل جا نمیشوند🇮🇷
هزارمین بار است که گوشی را روی حالت هواپیما میگذارم و دوباره اینترنت را وصل میکنم.
پیامهای گروه کلاسی دانشگاه به زحمت بالا میآید.
هر کدام از گوشهای دور هم جمع شدیم تا از حال شهرها و سلامتی هم خبر بگیریم.
آخرین نوتیف پیامِ گروه از زهراست:
«اتوبان قزوین زنجان رو زدن.»
پیامها پشت سر هم میرسند:
«واقعیه؟»
«یا خدا... چند نفر شهید شدن؟»
عکسهای واقعه را از کانالهای خبری فوروارد کردهاند.
«هتل پاسارگاد رو زدن، تا الان هفده تا شهید.»
گوشی را دورتر میگیرم؛ انگار فاصله گرفتن از صفحه میتواند فاصلهای هم از خبر بسازد.
در لغتنامهی دهخدا برای «زدن» معناهای زیادی آمده. از ضربه زدن تا آسیب رساندن.
اما هیچجا ننوشته بعد از آن چه بر سر آدمها میآید؛ قصهی آدمها در یک فعل جا نمیشود.
پیامها دوباره بالا میرود:
«همسایهی عمهم از تهران میاومدن پیششون. نوزادش فقط چند ماههست. وسط راه برای استراحت میزنن کنار و اینطوری میشه.»
چشمهایم را محکم میبندم.
دایرهی کوچک بالای گروه مدام میچرخد و پیامها یکییکی میآیند:
«فقط مادره شهید شده... نوزاد و باقی خانواده سالمان.»
چند ثانیه به همان دایرهی در حال چرخیدن خیره میمانم؛
به خبرهایی که هر لحظه از جایی میرسند و به آدمهایی که ناگهان اسمشان میان این پیامها جا میگیرد.
به آدمهایی که ناگهان شهید میشوند و به ملت شهید پرور ایران نیروی تازه میدهند.
✍️ روایت زینب شاهی در پی حملات تجاوزکارانه رژیم صهیونیستی و آمریکا به مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد
46.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
📌#روایت_محفل | «محفل شعر امین»؛ لیلةالقدر شاعران و مادحین زنجانی در شب پانزدهم رمضان به یاد رهبر شهید انقلاب در حسینیه اعظم زنجان.
🔸 شبی برای شعر و دلدادگی؛
که شاعرانه با سرودههایی از جنس ایمان و حماسه سخن می گویند!
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
کربلای ایران
عمری دعا کرده بودم
وقتی که جنگی بهپا شد
قربانیات باشم اما
جان تو قربان ما شد
دیشب که کردم هوایت
با دیدن عکسهایت
بین من و چشمهایت
حرف مگو جابهجا شد
ای نور تابانم! ای ماه!
شد قصۀ ما چه کوتاه
کاری ندارم بهجز آه
این قصه بد جا رها شد
این غصۀ مبهم من
حال بد و درهم من
بی تو علاج غم من
این اشک بیانتها شد..
روح تو رد شد از آتش
سرزندهتر از سیاوش
بیدار شد با تو آرش
با تو حماسه بهپا شد
بیدار کردی زمان را
آزادگان جهان را
مانند جدّ غریبت
خون تو خون خدا شد
آن ماجراها که رخ داد
آنروز در خانۀ تو
مرگ غریبانۀ تو
یک پرده از روضهها شد
کشتند پیر و جوان را
در مدرسه کودکان را
بشنو خروش زنان را
ایران تو کربلا شد
کشتند اما نَمیراست
روح اساطیری ما
ایران شبیه همیشه
پیروز این ابتلا شد
::
ای آنکه نامت «امین» است
راه تو راه مبین است
پایان تو اینچنین است
در راه میهن فدا شد
✍🏻 #محمد_معروفی
🏷 #رهبر_شهید | #امام_خامنهای رضواناللهعلیه
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
🇮🇷یک قاب و دو عکس🇮🇷
دیر کرده بودم. نفس نفس میزدم.
از سر خیابان پامچال باقی راه را، یک سره دویدم.
سر کوچهای که عکس دو شهید را نصب کرده بودند ایستادم.
«شهیدان حسن و علی بیات»
نفسهایی که نصفه و نیمه در سینهام مانده بود، عمیق بیرون فرستادم.
قدم برداشتم سمت خانمهایی که جلوی در سفید رنگ ایستاده بودند.
پسر بچهای با چشمهای اشکی در آستانه در ایستاده بود.
زیر لب سلام دادم و وارد شدم.
بوی گلاب در هوا پیچیده بود.
خانه شلوغ بود.
صدای تلاوت «تبارک الموت» تارهای صوتیام را نوازش میکرد.
مظلومیت در وجب به وجب خانه موج میزد.
خیره شدم به قاب عکسی که روی میز گذاشته بودند.
بغض سر باز کرد!
یک قاب عکس و دو شهید!
اسم هایشان را زیر لب زمزمه کردم و اشک روی گونهام سُر خورد.
یک خانه و دو شهید! پدر و پسر!
از پشت ستون، زنی را دیدم که در میان جمعیت نشسته و بیصدا اشک میریخت.
قفسه سینهام به شدت بالا و پایین رفت.
یک مادر و دو شهید!
روضه خوان پرسید:
«حاج خانم اول حسن آقا شهید شده یا علی آقا؟»
چادرش را تا بالای پیشانیاش کشید و با صدای لرزانی گفت:
«نمیدونم! میگن اول پسرم حسن رو بیرون آوردن.»
زانوهایم لرزید!
یک روضه و دو شهـید؟!
روضهخوان گفت:کجا شهید شدن؟
بغضش را فرو داد و باصدای گرفتهای نجوا کرد: ارومیه!
روضهخوان ناله کرد:
«غریب شهید شدن! مثل امام حسین(ع)»
اشکهایم بیمحابا میریختند.
هوا کم بود.
بلند شدم.
از پشت پرده به تک درخت زردآلویی که توی حیاط بود، نگاه کردم.
درخت زردآلو چه میدانست از این فراق؟
چه میدانست از این جدایی؟
هوا کم بود.
پرده را رها کردم و هوای خانه را به ریههایم فرستادم.
بوی گلاب پر کشیده بود!
همه جا بوی دلتنگی میداد!
✍️ روایتی از رباب طوماری در دیدار با خانواده شهیدان علی و حسن بیات
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#رهبر_شهید
🇮🇷حس غریب🇮🇷
دلم میلرزد.
حس غریبی چنگ انداخته به گلویم.
انگار همه بچههای مدرسه رفتهاند اردو و من جا ماندهام.
غریو اللهاکبر به گوشم میرسد.
به سمت در میدوم و به جمعیت نگاه میکنم.
مثل بچهای یتیم که نیاز دارد کسی اشکهایش را پاک کند و دست نوازش بر سرش بکشد، همراه با مداح دکلمهها را میخوانم.
به اسم رهبر شهید که میرسم بغض نفسم را تنگ میکند.
فکر میکنم قسمت ماه رمضان داغ علی دیدن بوده است.
زنها انگار صدایشان رساتر از مردها بلند میشود.
مداح میخواهد نیمی از دکلمه را خانمها و نیم دیگر را مردان تکرار کنند.
خیابان محله کوچکمان غلغله است و زنان بچه به بغل ایستاده، در سرما هم حاضر شدهاند.
مشتهای گرهکرده بالا میرود.
دختر بچهای که مادرش هقهق گریه سر داده، خم میشود و به صورت مادر نگاه میکند.
از گریه مادر لبهایش را ور میچیند. مشت گرهکردهاش را که میبیند، او هم مشت کوچکش را بالا میبرد و به سمت آسمان پرت میکند.
جمعیت شور گرفته و پرچمها بالا میروند.
لبانم میلرزد.
با خودم فکر میکنم که جنگ ۱۲ روزه حوالی عید غدیر بود؛ و حالا چند روز مانده به شهادت امیرالمؤمنین(ع)، جنگ رمضان شروع شده.
زیر لب زمزمه میکنم:
کینه دارد زِ محبانِ علی قومِ یهود؛
یک تنه خیبرشان را به فنا داد علی!
مشت گره خوردهام بالا میرود.
بغض از چشمهایم راه پیدا میکند روی گونههایم
و خون در رگهایم به رقص درمیآید.
با تمام جانم فریاد میزنم:
حیدر...
حیدر...
✍️ روایتی از سهیلا دوستی فرد در پی شهادت #رهبر_شهید انقلاب
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شب_قدر
#جنگ_رمضان
✨شبهای قدر انقلاب اسلامی✨
اثر هنرمند: محمدرضا فرزانگان
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |