#دلنوشته
#تا_پای_جان_برای_ایران
🇮🇷برای ایرانِ جان🇮🇷
چه آسوده خیالم
که سقف سرم، آسمان آبی وطنیست به نام ایران.
نور دلم، خورشید تویی.
مادر نابم، زمین پاکت در آغوشم است.
کتابی از تاریخ در دستانم دارم
و هر واژهاش نشانی از پایداری توست.
تو بودی در فراز و نشیبها،
در شور و حماسهها،
در هشت سال و هزاران سال پایداری.
ریشه در آرش و سیاوش داری،
در خون دلیرانی که نامت را نگهبانند.
تو از جان به من نزدیکتری،
از مهر آشناتری.
خاکت یاد صد تاریخ است،
و روحت در تن و جان من جاریست.
از خشت خشت تو پاسداری میکنم.
استخوانم ستونت،
خونم پای بقایت،
و جانم نگهبان روحت باد.
تو بمان ایران من،
تا هیچکس تاریخت را به تاراج نبرد.
تو بمان
تا من همچنان فرزندت بمانم.
✍️ دلنوشته «برای ایران» از ریحانه میرزائی از داستاننویسهاینوجوان حوزه هنری
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شعر
#لبیک_یا_خامنه_ای
تیری سوی چشم شوم نامحرم زد
سامان سپاه سفله را بر هم زد
با مشت گره کردهی خود «خامنهای»
بر تارک کفر، ضربهای محکم زد
✍️ شعر از محمد معروفی
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#تا_پای_جان_برای_ایران
🇮🇷مهر وطن🇮🇷
یک:
توی این کانال و آن کانال پرسه میزنم.
مدام چشمم به اطلاعیهها و خبرها است تا مبادا چیزی را از دست بدهم.
توی یکی از کانالها، چشمم قفل میشود روی یک نوشته.
«پای ایران که بیاید وسط، خون میدهیم.»
یکی از بازیگران مطرح کشور، همین جمله را در کنار چند تا متن، داخل صفحه شخصیاش پست کرده و نوشته بود:
«برای حفظ این خاک شهید از دست دادهایم و با همدلی و یکپارچگی از آن محافظت میکنیم.»
دو:
برنامه دیوار را باز کردهام و آگهیهایش را بالا پایین میکنم.
بین هزار جور آگهی، گهگاه چشمم میخورد به آگهیهایی که کلی انرژی مثبت به آدم تزریق میکنند.
تیتر آگهی «اسکان رایگان» است.
توضیحاتش را که میخوانم، حظ میکنم و به کشورم میبالم، به مردمی که همیشه در صحنهاند.
سه:
یکی از کانالهایی را که این روزها پاتوقم شده، بالا میآورم.
روی یکی از پستهای کانال میایستم.
اینترنت ضعیف است، اما پاهایم را توی یک کفش میکنم و هرجور شده عکس را دانلود میکنم.
تصویر یک موشک است؛ با نوشتهای روی بدنهاش!
با ماژیک قرمز نوشته شده:
«به یاد دختران مدرسهی میناب.»
✍️ روایت از امید شجاعی از نویسندگان حوزه هنری زنجان
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
🥀قاب مادر دختری🥀
🇮🇷شهیدان خانوم میرزایی، مهنا و مهنیا حسنزاده
🔹شهدای حمله رژیم کوک کش به مناطق مسکونی زنجان
کارگاه طراحی فانوس
@fanos_graph
مجمع هنرمندان قطره زنجان
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#تا_پای_جان_برای_ایران
🇮🇷سرو ایران🇮🇷
مداد رنگیها بین انگشتان کوچک بچهها
جابهجا میشوند.
آرام آرام نقاشیهایشان شکل و جان میگیرد.
چشمهایشان برق میزند.
روی لپهایشان پرچم کوچکی از ایران عزیزمان نقش بسته؛
پرچمی که علم است و قرار است برسد به دست صاحبش، امام زمان (عج).
چشمهایم تر میشوند.
خودم را میانه میدان میبینم؛ میان بچهها.
برای منی که سر و کارم همیشه با بچهها بوده است، سخت است که تصویر دانشآموزان میناب را فراموش کنم.
دختران مینابی هم میتوانستند امروز پشت صندلیهای این کتابخانه بنشینند و نقاشی بکشند؛
اما چه زود پرپر شدند و جای خالیشان در قلب و جانمان نشست.
جایشان چقدر در این موکب کتابخانهای خالی است.
دلم برای آتنا و دوستانش تنگ میشود.
برای لبخندهای معصومانه، برای سوالهای بیپایان!
اما این موکب کتابخانه، همچون سروی برپاست.
سروی که روز به روز بیشتر قد میکشد و رشد میکند؛
و آن رشد دسته جمعی است.
خوبی موکب کتابخانهای این است که از دل تاریخ و فرهنگ سر بر میآورد و این شبها خودش را گره میزند با مردم.
مردمی که پای کارند، افطار کرده و نکرده خودشان را میرسانند به میادین و مواکب.
حالا اینجا جایی است که هم برای پدر و مادرها برنامه دارد و هم برای کودکان.
اینجا قرارگاهی است برای تجدید عهد،
برای اینکه اثبات کنیم تا پای جان برای ایران ایستادهایم.
✍️ روایت از پریناز رحیمی از نویسندگان حوزه هنری زنجان
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
🔰به همت پایگاه بسیج خدیجه کبری(س) برگزار میشود؛
📌شب شعر به یادِ رهبر شهیدم
🖊 با موضوع شهادت ابرمرد جهان، شهید سیدعلی حسینی خامنهای، رهبرمعظم انقلاب اسلامی ایران (ره)
⏱زمان: دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ از ساعت ۱۵
📍مکان: مسجد خانم
🖇️لطفا اشعار خود را تا تاریخ ۲۴ اسفندماه به نشانی زیر ارسال فرمائید:
@bavar_m
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شعر
جایی که به غیرِ راز در پَرده نبود
نشکفت دعایی که برآوَرده نبود
جز با تو و در وقتِ شهادت، ای کوه
با هیچکسی مشتِ گرهکَرده نبود
✍️ شعر از امیر رسولی
#رهبرشهید
#سیدمجتبیحسینیخامنهای
#کوهصلابت
#رباعی
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#گِل | خیلی باد کرده بودی!
🔻بعضیا هم مثل اوشون
لات کوچه خالین ...
■ طراح: نفرآخر
╭──────
📱@nafareakharr نفرآخر
╰───────────────
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#تا_پای_جان_برای_ایران
#ایران_همدل
🇮🇷قلبهای هم رنگِ آن سوی دود🇮🇷
لرزش اول صدای شیشههایمان را در آورد.
سیزده دقیقه مانده بود به اذان.
بوی نان سنگک تازه داشت میپیچید که یکهو خانه شروع کرد به لرزیدن.
انگار زمین زیر پایمان داشت حرکت میکرد.
شیشهها عین تیر از جا کنده شدند و پاشیدند توی خانه.
پردههای رنگی پاره پاره شدند.
صدای مامان که داشت جیغ میزد بلند شد:
«بدوید بیرون!»
سریع دویدم سمت آشپزخانه و شیر گاز را بستم. پشت سر مامان از خانه خارج شدم.
به کوچه که رسیدم، نفسم داشت بند میآمد.
سرم را آوردم بالا، یک عالمه پرنده داشتند از بالای سرمان رد میشدند. عین یک لشکر فراری.
یک دود سیاهِ گنده داشت آرام آرام میرفت بالا و آسمان را سیاه میکرد.
چند ثانیه بعد، انفجار دوم.
از سمت مجتمعهای سر خیابان دود بلند میشد.
محله سه راه شلوغِ شلوغ بود.
یک بچه کنار مغازه، زانوهایش را بغل کرده بود و داشت میلرزید.
میخواستم بروم سمتش و بغلش کنم. پیرمردی از بنبست کنارش در آمد و توی آغوشش گرفت.
جلوتر، یک پیرزن داشت به آدمها آب میداد تا روزهشان را باز کنند.
تازه انگار داشتم معنی ایران همدل را با چشمهایم میدیدم.
ما شاید عزیز از دست بدهیم، شاید خانه از دست بدهیم ولی تا ابد کنار همیم.
یک دسته از مردها راه افتاده بودند سمت جایی که دود ازش بلند میشد.
میخواستند به محل حادثه بروند تا اگر کمکی از دستشان برمیآید انجام دهند.
همراهشان رفتم.
هر چه نباشد ما ایرانِ همدلیم.
✍️ روایت از محمدطاها صحبتلو از داستاننویسهای نوجوان حوزه هنری زنجان
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#شهید_حسن_بیات
🇮🇷شهید زنده🇮🇷
قرار بود سه چهار سال برویم پیرانشهر و دوباره برگردیم زنجان. اما شغلش را دوست داشت و با وجود گذراندن دوره و امکان بازگشت به شهرمان، به خدمت در آذربایجان غربی با علاقه ادامه داد. مرزبان بود. حدود چهارده سال.
مأموریتهای طولانی، تنهاییهای پیدرپی و کمتر سر زدن به خانه، گویای مسئولیت پذیری بالای حسنآقای بیات بود. گاهی ۱۰ روز به خانه نمیآمد. دلم تنگ میشد، تلفنی صحبت میکردیم، اما هیچ چیز جای خالیش در خانه را پر نمیکرد.
وقتی خانه میآمد همه جا با هم میرفتیم. حتی برای خرید نان. با وجود اینکه کمتر در خانه بود، به محض آمدن به خانه در کارهای خانه کمک حالم بود.
مادر حسنآقا تعریف میکند در خانهی پدری نیز به مادرش خیلی کمک میکرده. در شستن ظرفها، خرید و خلاصه هر کاری که از او ساخته بود.
حُسن رفتار حسنآقا زبانزد خاص و عام بود.
سردار خوشاخلاق به حسنآقای بیات لقب شهید زنده را داده بود. مرزبانی با خون او عجین شده بود.
یک مرتبه در انجام مأموریت از بالای کوه پرت شده و دو رباط پایش پاره میشود، ماه رمضان بود.
در ماه رمضانی دیگر حین انجام وظیفه ماشینش به دره سقوط میکند.
افتادن در رودخانه پل فلزی اشنویه پس از کمک به عبور نیروهایش، تمام امیدها برای یافتن او را ناامید میکند و به فرماندهی اعلام میکنند شهید شده. اما به شکلی معجزهآسا با برخورد به صخرهای او را مییابند.
از این دست اتفاقات در دوران خدمتش برای این مرز و بوم، بسیار رخ داد.
و این ماه رمضان برای اولین بار به تنهایی رفت و مرا همراهش نبرد. او پر کشید به سوی حق تعالی و از مرز تا خدا رفت و من ماندم و هزاران اندوه و آه.
او به آرزویش رسید و در حمله دشمن آمریکایی صهیونی به ارومیه در کنار پدر بزرگوارش از رزمندگان دفاع مقدس، به فیض رفیع شهادت نائل آمد.
✍️ روایت از منیره زینالی بر اساس خاطرات همسر شهید حسن بیات
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |