#روایت
#تا_پای_جان_برای_ایران
🇮🇷سرو ایران🇮🇷
مداد رنگیها بین انگشتان کوچک بچهها
جابهجا میشوند.
آرام آرام نقاشیهایشان شکل و جان میگیرد.
چشمهایشان برق میزند.
روی لپهایشان پرچم کوچکی از ایران عزیزمان نقش بسته؛
پرچمی که علم است و قرار است برسد به دست صاحبش، امام زمان (عج).
چشمهایم تر میشوند.
خودم را میانه میدان میبینم؛ میان بچهها.
برای منی که سر و کارم همیشه با بچهها بوده است، سخت است که تصویر دانشآموزان میناب را فراموش کنم.
دختران مینابی هم میتوانستند امروز پشت صندلیهای این کتابخانه بنشینند و نقاشی بکشند؛
اما چه زود پرپر شدند و جای خالیشان در قلب و جانمان نشست.
جایشان چقدر در این موکب کتابخانهای خالی است.
دلم برای آتنا و دوستانش تنگ میشود.
برای لبخندهای معصومانه، برای سوالهای بیپایان!
اما این موکب کتابخانه، همچون سروی برپاست.
سروی که روز به روز بیشتر قد میکشد و رشد میکند؛
و آن رشد دسته جمعی است.
خوبی موکب کتابخانهای این است که از دل تاریخ و فرهنگ سر بر میآورد و این شبها خودش را گره میزند با مردم.
مردمی که پای کارند، افطار کرده و نکرده خودشان را میرسانند به میادین و مواکب.
حالا اینجا جایی است که هم برای پدر و مادرها برنامه دارد و هم برای کودکان.
اینجا قرارگاهی است برای تجدید عهد،
برای اینکه اثبات کنیم تا پای جان برای ایران ایستادهایم.
✍️ روایت از پریناز رحیمی از نویسندگان حوزه هنری زنجان
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
🔰به همت پایگاه بسیج خدیجه کبری(س) برگزار میشود؛
📌شب شعر به یادِ رهبر شهیدم
🖊 با موضوع شهادت ابرمرد جهان، شهید سیدعلی حسینی خامنهای، رهبرمعظم انقلاب اسلامی ایران (ره)
⏱زمان: دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ از ساعت ۱۵
📍مکان: مسجد خانم
🖇️لطفا اشعار خود را تا تاریخ ۲۴ اسفندماه به نشانی زیر ارسال فرمائید:
@bavar_m
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#شعر
جایی که به غیرِ راز در پَرده نبود
نشکفت دعایی که برآوَرده نبود
جز با تو و در وقتِ شهادت، ای کوه
با هیچکسی مشتِ گرهکَرده نبود
✍️ شعر از امیر رسولی
#رهبرشهید
#سیدمجتبیحسینیخامنهای
#کوهصلابت
#رباعی
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#گِل | خیلی باد کرده بودی!
🔻بعضیا هم مثل اوشون
لات کوچه خالین ...
■ طراح: نفرآخر
╭──────
📱@nafareakharr نفرآخر
╰───────────────
مجمع هنرمندان قطره
@ghatre_media_znj
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#تا_پای_جان_برای_ایران
#ایران_همدل
🇮🇷قلبهای هم رنگِ آن سوی دود🇮🇷
لرزش اول صدای شیشههایمان را در آورد.
سیزده دقیقه مانده بود به اذان.
بوی نان سنگک تازه داشت میپیچید که یکهو خانه شروع کرد به لرزیدن.
انگار زمین زیر پایمان داشت حرکت میکرد.
شیشهها عین تیر از جا کنده شدند و پاشیدند توی خانه.
پردههای رنگی پاره پاره شدند.
صدای مامان که داشت جیغ میزد بلند شد:
«بدوید بیرون!»
سریع دویدم سمت آشپزخانه و شیر گاز را بستم. پشت سر مامان از خانه خارج شدم.
به کوچه که رسیدم، نفسم داشت بند میآمد.
سرم را آوردم بالا، یک عالمه پرنده داشتند از بالای سرمان رد میشدند. عین یک لشکر فراری.
یک دود سیاهِ گنده داشت آرام آرام میرفت بالا و آسمان را سیاه میکرد.
چند ثانیه بعد، انفجار دوم.
از سمت مجتمعهای سر خیابان دود بلند میشد.
محله سه راه شلوغِ شلوغ بود.
یک بچه کنار مغازه، زانوهایش را بغل کرده بود و داشت میلرزید.
میخواستم بروم سمتش و بغلش کنم. پیرمردی از بنبست کنارش در آمد و توی آغوشش گرفت.
جلوتر، یک پیرزن داشت به آدمها آب میداد تا روزهشان را باز کنند.
تازه انگار داشتم معنی ایران همدل را با چشمهایم میدیدم.
ما شاید عزیز از دست بدهیم، شاید خانه از دست بدهیم ولی تا ابد کنار همیم.
یک دسته از مردها راه افتاده بودند سمت جایی که دود ازش بلند میشد.
میخواستند به محل حادثه بروند تا اگر کمکی از دستشان برمیآید انجام دهند.
همراهشان رفتم.
هر چه نباشد ما ایرانِ همدلیم.
✍️ روایت از محمدطاها صحبتلو از داستاننویسهای نوجوان حوزه هنری زنجان
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#شهید_حسن_بیات
🇮🇷شهید زنده🇮🇷
قرار بود سه چهار سال برویم پیرانشهر و دوباره برگردیم زنجان. اما شغلش را دوست داشت و با وجود گذراندن دوره و امکان بازگشت به شهرمان، به خدمت در آذربایجان غربی با علاقه ادامه داد. مرزبان بود. حدود چهارده سال.
مأموریتهای طولانی، تنهاییهای پیدرپی و کمتر سر زدن به خانه، گویای مسئولیت پذیری بالای حسنآقای بیات بود. گاهی ۱۰ روز به خانه نمیآمد. دلم تنگ میشد، تلفنی صحبت میکردیم، اما هیچ چیز جای خالیش در خانه را پر نمیکرد.
وقتی خانه میآمد همه جا با هم میرفتیم. حتی برای خرید نان. با وجود اینکه کمتر در خانه بود، به محض آمدن به خانه در کارهای خانه کمک حالم بود.
مادر حسنآقا تعریف میکند در خانهی پدری نیز به مادرش خیلی کمک میکرده. در شستن ظرفها، خرید و خلاصه هر کاری که از او ساخته بود.
حُسن رفتار حسنآقا زبانزد خاص و عام بود.
سردار خوشاخلاق به حسنآقای بیات لقب شهید زنده را داده بود. مرزبانی با خون او عجین شده بود.
یک مرتبه در انجام مأموریت از بالای کوه پرت شده و دو رباط پایش پاره میشود، ماه رمضان بود.
در ماه رمضانی دیگر حین انجام وظیفه ماشینش به دره سقوط میکند.
افتادن در رودخانه پل فلزی اشنویه پس از کمک به عبور نیروهایش، تمام امیدها برای یافتن او را ناامید میکند و به فرماندهی اعلام میکنند شهید شده. اما به شکلی معجزهآسا با برخورد به صخرهای او را مییابند.
از این دست اتفاقات در دوران خدمتش برای این مرز و بوم، بسیار رخ داد.
و این ماه رمضان برای اولین بار به تنهایی رفت و مرا همراهش نبرد. او پر کشید به سوی حق تعالی و از مرز تا خدا رفت و من ماندم و هزاران اندوه و آه.
او به آرزویش رسید و در حمله دشمن آمریکایی صهیونی به ارومیه در کنار پدر بزرگوارش از رزمندگان دفاع مقدس، به فیض رفیع شهادت نائل آمد.
✍️ روایت از منیره زینالی بر اساس خاطرات همسر شهید حسن بیات
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
#روایت
#دانش_آموزان_میناب
#شهید_مهنیا_حسنزاده
🇮🇷بأی ذنب قتلت🇮🇷
در خیابان کوچمشکی کنار غرفه سازمان دانشآموزی توقف میکنم.
دانشآموزان زنجانی مشغول نوشتن جملات خود روی بنر هستند. علاوه بر پیمان قلبی، کتبی نیز با امام سید مجتبی خامنهای اعلام بیعت میکنند. آرام نزدیکتر میروم، دانشآموزی روی بنر در حال نوشتن مطلبی است و پایش امضا میزند: «تا پای جان برای ایران.»
محصلان با تصویر دانشآموزی مشغول گرفتن عکس یادگاری در روز قدس امسال هستند. تصویر متعلق به تکواندوکارِ ۹سالهی شهید زنجان «مهنیا حسنزاده» است.
در گوشهی دیگر غرفه، دلنوشتههایی برای دانشآموزان شهیدِ مدرسه شجره طیبه میناب به چشم میخورد:
«خونتان پایمال نخواهد شد»
«انتقام شما را خواهیم گرفت»
و
«جانم فدای ایران».
دخترخانم تقریباً هشت سالهای با کاپشن و روسری سفیدرنگ همراه مادر از کنار غرفه در حال عبور است.
خود را به او میرسانم و از علت حضورش میپرسم. بسیار مصمم و باانگیزه پاسخ میدهد: «آمدم بگم مرگ بر آمریکا. چرا؟ چون ترامپ زردک آدم نمیشه، آدم بشو نیست»
با حرکت دستش دوباره تکرار میکند: «آدم بشو نیست، من میتونم بگم. من حافظ کل جز سی قرآن هستم. بأی ذنب قتلت؟ بچههای میناب به چه گناهی کشته شدند؟ همینه حرف من. مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.»
اشک شوق از بصیرت این دانشآموز زنجانی در چشمانم حلقه میزند.
آسمان نمنم میبارد. آسمان درهای رحمتش را بر روی مردم این خطه باز کرده. در باران ملایم برای عاقبتبخیری تمام آیندهسازان این سرزمین زیر لب دعا میکنم.
الهی زنده باشید برای ایران عزیز
#تا_پای_جان_برای_ایران
✍️ روایت از منیره زینالی از حضور دانشآموزان زنجانی در راهپیمایی روز قدس در خونخوانی دانشآموز شهیده مهنیا حسنزاده
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
📢 فراخوان «سخنی با رهبر شهیدم»
🖊️ آخرین صحبت شما خطاب به رهبر شهید انقلاب اسلامی چیست؟
🌷 بسم الله الرّحمن الرّحیم
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً.
🗓 در پی شهادت حضرت آیتالله العظمی سیّدعلی حسینی خامنهای رضواناللهعلیه در حمله متجاوزانه آمریکایی-صهیونی به کشور عزیزمان، رسانه KHAMENEI.IR از شما مخاطب گرامی دعوت میکند، با شرکت در فراخوان «سخنی با رهبر شهیدم» آخرین جمله یا دلنوشتهای که دوست داشتید به رهبر شهید انقلاب اسلامی بگویید را بیان کنید.
👇👇👇
📱 جملات خود را از طریق پیوند زیر ارسال کنید.
🇮🇷@revayat_zanjan
🇮🇷farsi.khamenei.ir/news-content?id=62791
حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان
#روایت
🇮🇷روایت آن شب به یاد ماندنی!🇮🇷
حالا که این روایت را مینویسم؛ یک چشمم اشک است و دلم پر از آه.
عکسها را یکی یکی نگاه میکنم؛ آقا چقدر جوان بودند؛ همان لبخند آرامش بخش همیشگی را به چهره دارند.
از نگاه کردن به عکسها سیر نمیشوم؛ هربار که نگاهش میکنم؛ بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود و گریه امانم نمیدهد، چقدر دلم برایش تنگ شده، چقدر این روزها جای خالیاش احساس میشود.
عکسها مربوط به دیدار ٢٢ سال پیش رهبر شهیدمان با پدر و مادر سردار شهید اشتری است؛ وقتی که به زنجان سفر کردند و آن دیدار تاریخی رقم خورد.
پدر شهید اشتری از آن روز به یاد ماندنی برایم میگوید: مهرماه سال ١٣٨٢ بود که آقا به زنجان میآیند حتی تصورش را هم نمیکردیم، قرار است مهمان خانه ما باشند.
یک روز قبل از آمدنشان به ما اطلاع دادند که قرار است مسئولین برای شب نشینی به خانه ما بیایند؛ نمیدانستم مهمان آن شب رهبر عزیزمان هستند؛ وقتی زنگ در را زدند، چشمم به جمال ایشان روشن شد، آن لحظه در پوست خودم نمی گنجیدم، زبانم بند آمده بود، از خوشحالی نمیدانستم چه بگویم من یک کارگر ساده، رهبری مرا در آغوش کشیدند، گویی دنیا را به من داده باشند.
رهبری با همان آرامش همیشگی از نحوه شهادت فرزندم پرسیدند و دقایقی مهمان خانه ما بودند؛ دیگر هیچ وقت آن لحظات برایم تکرار نشد.
مادر شهید اشتری هم عکسها را یکی یکی ورق میزند و با حسرت به آنها نگاه میکند..
روزی که آقا به منزلمان آمدند؛ از خوشحالی گریه میکردم اصلا باورم نمیشد میزبان رهبر هستم.
رهبری از شهادت پسرم سوال کردند؛ نمیدانستم چطور جوابشان را بدهم؛ زبانم بند آمده بود؛ یکهو آقا فرمودند: ترکی فارسی هر طور راحتید بگویید.
اشکهایش را پاک میکند و قرآن خانهشان را به دستش میگیرد؛ ببینید این همان قرآنی است که آقا به ما هدیه دادند و امضایش کردند؛ هربار که قرآن را دستم میگیرم دلم آرام میگیرد.
چقدر این ٢٢ سال زود گذشت؛ انگار همان دیروز بود که رهبر به زنجان آمده بودند.
عکسها را دوباره نگاه میکنم؛ ای کاش میشد دوباره آن چهره دلنشین و آرام را یک بار دیگر میدیدیم؛
چقدر این روزها یک پدر کم داریم؛ یک پدر...
✍️ روایت از زهرا رسولی از لحظات دیدار رهبری با خانواده شهید اشتری
@zanjan
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |
حوزه هنری انقلاب اسلامی استان زنجان
#روایت
🇮🇷روایت آن شب به یاد ماندنی!🇮🇷
حالا که این روایت را مینویسم؛ یک چشمم اشک است و دلم پر از آه.
عکسها را یکی یکی نگاه میکنم؛ آقا چقدر جوان بودند؛ همان لبخند آرامش بخش همیشگی را به چهره دارند.
از نگاه کردن به عکسها سیر نمیشوم؛ هربار که نگاهش میکنم؛ بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود و گریه امانم نمیدهد، چقدر دلم برایش تنگ شده، چقدر این روزها جای خالیاش احساس میشود.
عکسها مربوط به دیدار ٢٢ سال پیش رهبر شهیدمان با پدر و مادر سردار شهید اشتری است؛ وقتی که به زنجان سفر کردند و آن دیدار تاریخی رقم خورد.
پدر شهید اشتری از آن روز به یاد ماندنی برایم میگوید: مهرماه سال ١٣٨٢ بود که آقا به زنجان میآیند حتی تصورش را هم نمیکردیم، قرار است مهمان خانه ما باشند.
یک روز قبل از آمدنشان به ما اطلاع دادند که قرار است مسئولین برای شب نشینی به خانه ما بیایند؛ نمیدانستم مهمان آن شب رهبر عزیزمان هستند؛ وقتی زنگ در را زدند، چشمم به جمال ایشان روشن شد، آن لحظه در پوست خودم نمی گنجیدم، زبانم بند آمده بود، از خوشحالی نمیدانستم چه بگویم من یک کارگر ساده، رهبری مرا در آغوش کشیدند، گویی دنیا را به من داده باشند.
رهبری با همان آرامش همیشگی از نحوه شهادت فرزندم پرسیدند و دقایقی مهمان خانه ما بودند؛ دیگر هیچ وقت آن لحظات برایم تکرار نشد.
مادر شهید اشتری هم عکسها را یکی یکی ورق میزند و با حسرت به آنها نگاه میکند..
روزی که آقا به منزلمان آمدند؛ از خوشحالی گریه میکردم اصلا باورم نمیشد میزبان رهبر هستم.
رهبری از شهادت پسرم سوال کردند؛ نمیدانستم چطور جوابشان را بدهم؛ زبانم بند آمده بود؛ یکهو آقا فرمودند: ترکی فارسی هر طور راحتید بگویید.
اشکهایش را پاک میکند و قرآن خانهشان را به دستش میگیرد؛ ببینید این همان قرآنی است که آقا به ما هدیه دادند و امضایش کردند؛ هربار که قرآن را دستم میگیرم دلم آرام میگیرد.
چقدر این ٢٢ سال زود گذشت؛ انگار همان دیروز بود که رهبر به زنجان آمده بودند.
عکسها را دوباره نگاه میکنم؛ ای کاش میشد دوباره آن چهره دلنشین و آرام را یک بار دیگر میدیدیم؛
چقدر این روزها یک پدر کم داریم؛ یک پدر...
✍️ روایت از زهرا رسولی از لحظات دیدار رهبری با خانواده شهید اشتری
@zanjanpress
شما هم راوی باشید👇
🇮🇷@revayat_zanjan
لینک کانال👇
🇮🇷 https://eitaa.com/revayat_zanjan
💠 حوزه هنری استان زنجان در فضای مجازی:
ایتا | بله | سایت |