💢 «درگاه»
آستانهای برای ورود به دنیای روایتنویسی
✨ دوره مقدماتی آموزش روایتنویسی ویژه نوقلمان✨
🔸 اگر نوشتن را دوست دارید اما نمیدانید از کجا شروع کنید، «درگاه» نخستین قدم شماست؛ در این دوره، از جرقه یک ایده تا تبدیل آن به روایتی خواندنی، اصول و مهارتهای روایتنویسی را گامبهگام خواهید آموخت.
⏳ مهلت ثبتنام: ۲۰ تیرماه ۱۴۰۵
📍حوزه هنری استان زنجان
📌 جهت ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر، در ایتا به آیدی زیر پیام دهید:
🆔 @hhzanjan
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
✈️ بیا فتوشاپش کنیم!
اگر همیشه دوست داشتی طراحی و ویرایش تصاویر را یاد بگیری، اما نمیدانستی از کجا شروع کنی، این کارگاه برای توست.
💢 آموزش مقدماتی فتوشاپ بهصورت پروژهمحور
💢 بدون نیاز به پیشزمینه و تجربه قبلی
💢 مناسب علاقهمندان به طراحی، تولید محتوا و گرافیک
📌 ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر در ایتا:
🆔 @hhzanjan
💢 ظرفیت دوره محدود است💢
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
✨ از مدافع حرم تا جانفدای ایران✨
همه دور مزار شهید حاتمی جمع شدهایم و پسر شهید دارد از پدرش حرف میزند.
خیره شدهام به لبخند حاج تقی روی سنگ قبر: «بسیجی شهید کربلایی تقی حاتمی».
حاجی نبود، اما کل زنجان با لفظ حاج تقی صدایش میزنند.
پسر شهید میگوید:
...
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
✨از مدافع حرم تا جانفدای ایران✨
همه دور مزار شهید حاتمی جمع شدهایم و پسر شهید دارد از پدرش حرف میزند. خیره شدهام به لبخند حاج تقی روی سنگ قبر: «بسیجی شهید کربلایی تقی حاتمی».
حاجی نبود، اما کل زنجان با لفظ حاج تقی صدایش میزنند.
پسر شهید میگوید:
بابا در ۴۸ سالگی موهایش را در سوریه سپید کرد. آنجا صحنههایی دید که خیلی اذیتش میکرد.
یکبار تعریف میکرد:
«نزدیک یک دره ایستاده بودم که چشمم افتاد به یک دختر بچه. با لباسهای ژولیده و موهای نامرتب، بیشتر از ۹ سالش نمیشد. داشت میدوید طرف دره. یک لحظه هول برم داشت؛ فکر کردم شاید بخواهد عملیات انتحاری انجام دهد.
با نگرانی رفتم دنبالش، اما دیدم میان آشغالها نشسته و کاغذهای بستنی را برمیدارد تا لیس بزند. خیلی دلم گرفت. انگار چیزی قلبم را فشار داد. یاد دخترک کوچک خودم افتادم.
رفتم برایش بستنی گرفتم و دادم دستش، اما نمیخورد و مدام به عربی میگفت: «أُمّی… أُمّی…» فهمیدم که میخواست بستنی را برای مادرش ببرد. گفتم: «تا تو این را ببری آب میشود، خودت بخور.»
اما سرش را تکان میداد و نمیگذاشت بستنی را برایش باز کنم. حتی اگر بستنی اضافهای هم میخریدم فایدهای نداشت؛ تا برسد آب میشد. اما فکری به ذهنم رسید.
چند تا تخممرغ خریدم؛ یک گالون چهار لیتری را بریدم و تخممرغها را مرتب در آن چیدم تا برای مادرش ببرد.»
پسر شهید ادامه میدهد:
برای بابا فرقی نمیکرد در سوریه باشد یا ایران؛ درد و مشکلات دیگران همیشه برایش در اولویت بود.
وقتی برای خنثیسازی بمب با او تماس گرفتند، بدون هیچ شک و تردیدی قبول کرد. هر وقت مامان میپرسید کجا میروی، با شوخی و خنده میگفت: «میروم سیبزمینی در بیاورم!»
روز شهادتش، نماز صبحش را خواند. پوتینهایش که کنار بخاری گذاشته بود هنوز خیس بود. مامان گفت: «بگذار بیاورم سشوار بکشم»، اما بابا با آرامش گفت: «نیازی نیست، همینطوری میپوشم.»
آن آرامش و حال و هوایی که داشت، بعد از شهادتش فهمیدم برای چه بود؛ آن لحظه اصلاً به ذهنم نرسید که بابا دارد خودش را برای مهمانی بزرگی آماده میکند؛ برای اینکه جانش را فدای ایران کند.
✍️ خدیجه خدایی|
به روایت پسر شهید، امیرحسین حاتمی|
برگرفته از دیدار «در محضر احرار»|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
✨عشق و وظیفه در یک کالبد✨
لبانش میخندد اما چشمانش نه!
اشک، چشمهای پسر حاج تقی را پر کرده است. باد خنکی میوزد و میپیچد توی چادرم. همه جمع شدهایم دور مزار شهید حاتمی.
صدای پسر شهید را از میان جمعیت میشنوم: بابا صدایم میزد امیرحسینِ من!
لبخند تلخی نشست روی لبهایش
وقتی بابا میرفت عملیات، هر از گاهی به او زنگ میزدم. میگفت: «بابا جایی نیستم؛ اومدم سیب زمینی در بیارم!»
کسی جز بچههای تخریب، مادرم و من نمیدانست سیبزمینی اسم رمز مینهایی است که توی گردان تخریب منهدم میکنند.
صدایش میلرزد و بغض دارد.
چند ثانیه مکث میکند و با همان لبخند کمرنگ گوشه لبهایش، چشم میدوزد به مزار حاج تقی.
شعری که روی مزار نوشته شده را توی دلم میخوانم:
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مُردار بُود هر آنکه او را نکشند
امیرحسین ادامه میدهد:
بابا مرد روزهای سخت بود؛ اما خم به ابرو نمیآورد. آدم خوشخندهای بود. آنقدر میخندید که کسی متوجه سختیهایی که میکشید نمیشد. روزها مشغول کابینتسازی بود و شبها در تکاپوی عملیاتهای گردان تخریب.
گاهی دوست داشتم یک روز که از خواب بیدار می شوم او را در خانه ببینم؛ اما هیچ وقت نبود.
آن دوران که در سوریه و عراق خدمت میکرد خیلی دلم برایش تنگ میشد. کوچه پس کوچههای نجف را مثل زنجان بلد بود.
نفسش را بیرون فرستاد و نجوا کرد:
حاج تقی در یک جمله نمیگنجد.
پرده اشک چشمانم را گرفته بود. حاج تقی هنوز روی مزارش لبخند میزد. به راستی که در مسلخ عشق جز نکو را نکشند.
✍️ رباب طوماری|
به روایت پسر شهید، امیرحسین حاتمی|
برگرفته از دیدار «در محضر احرار»|
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هنرمندان مقاومت در سوگ پدر امت
◾️به همت #حوزه_هنری_انقلاب_اسلامی و همزمان با مراسم وداع و تشییع رهبر انقلاب هنرمندان جبهه مقاومت دست به قلم شدند تا طی دو روز و در قالب رویداد بینالمللی نقاشی دیواری «أبناء السیّد» از سوگ پدر امت بگویند.
◾️ خلق آثار هنری توسط هنرمندان لبنانی رضا قصیر، محمد عطیة، أیمن جابر، حوراء قبیسی، أحمد الحاج، سارة اسماعیل، فاطمة الشامی، حسن فنیش و حسین قصیر، هنرمند یمنی کمال شرف و هنرمندان ایرانی از جمله محمدرضا دوستمحمدی، علی حیاتی، صابر شیخرضایی و میکائیل براتی انجام خواهد شد.
#باید_برخاست
#آقای_شهید
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 استوری موشن|
همه جوره راه رهبرم ادامه دارد...
── ✦ حوزه هنری زنجان ✦ ──
🇮🇷 تازهترین رویدادها و آثار هنری در:
ایتا| بله| سایت| ایرانه|
خانه روایت| شرح منطقالطیر|