+ شروع کرد با سر باباش صحبت کردن
بابا ، چرا موهات سوخته ، بابا چرا دندونات شکسته...😭
+ بعد با اون ناز دخترانه اش ، بی بی شروع کرد به درد و دل برا باباش
بابا ، ببین موهای دخترتم سوخته
لبای منم تَرَک خورده...😭
+ همینجوری که داشت صحبت میکرد ، سر یه طرف رفت و رقیه(س) یه طرف دیگه افتاد و برای همیشه رفت پیش باباش...😭❤️🩹