گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟!
بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها...
تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماند
که رسم عاشقی را بین مردم جا بیندازم !!!
اَمَنْ یُجیب"ِ قلب من ، چشمان بیهمتای تو
في کـُلّ حال ٍ حاجَتـــي ، تنهــا دَمی لبهای تو
چو مغروران بی منطق،
نگو از عشق بیزارم
که ناگه میزند بر دل،
شگرد او شبیخون است...
ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺭﻓﺖ، ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺮﻑ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺁنکس ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
لحظۀ لبخند ، مانندِ ... شبیهِ مثلِ یک ...
وایِ من ... اصلا ولش کن ... نقطه چین تر میشوی