نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم
اذان گفتند و من کاری نکردم، کافرم یعنی ؟
"اَشعارِمَن"
آن لحظه که دزدیده نگاهم کردی با حجب و حیایِ شرقی ات جان دادم!
قلبِ مرا با چشمِ خود هر روز کافر می کنی
باز از حیایِ شرقی ات کافر مسلمان می شود
رفتی و بعد تو این خانه پُر از دلهره شد
وَضعِ جِسمانیِ مَن آه ، چه بُحران زده است
این چه تیغ است که درهررگِ من زخمی ازاوست
گر بگویم که تو در خونِ منی ، بهتان نیست