‹ گفته بودم جانِ من ،وابستہی لبخند توست؟
گر تو خوش باشی منم غم را به جانـم میخرم! ›
از اين شبها چه ميداني؟ غزل! رويا! پريشاني!
تو در خوابي و من ديوانه وار، شب را سحر كردم
[اینگونہدرآغوشِتومٌردنچہقشنگاست
وقتیکہبہعشقتوگرفتارواسیرم♥!]
#نوازشِروح
خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا اینگونه، کافر گونه، بی رحمانه میخندی؟
اگر از کمندِ عشقت بروم،
کجا گریزم؟
که خلاص بی تو "بند" است
و حیات بی تو "زندان"