گزیدم از میان مرگ ها اینگونه مردن را
تو را چون جان فشردن در بر، آنگه جان سپردن را
نمیدانم چہ رازی خفته در چشمان زیبـــایـت
که عاقل سمت چشمت میرود، دیوانه می آید
من از تأثیر یڪ بوسه، چنان لرزید ایمانم
ڪـہ بم با آن خرابے ها، نلرزیدہ ست بنیادش...
کنارت مانده ام امّا چه سودی دارد این ماندن
شبیه چَتر نَمناکی که خود درگیرِ باران است
به چشمانم نگاهی کن ، ببین حال پریشانم
من و تو هر دو در رنجیم ،بدنبال چه میگردی ؟