"اَشعارِمَن"
<تو عـطر می زنۍومَـن بدونِ اینڪہ بخواهَـم؛ بـہ سوۍِ دفترِشـعرم ڪشیده مےشوم"امـشـب" ...>
چه شَبهای غریبی ڪه
امیدم «شَب بخیرَت» بود
تو خُفتی بیخَبَــر از مَـن
و مَــن مَـرگ آرزو ڪردم..!
جهان را با تمامِ حسّ و حالش امتحان کردم
در اين دنياتو آن حسّی که تکراری نخواهد شد