چنان چشم و دماراز من درآورده استچشمانت؛
که از کرمانیان، آقامحمّدخانِ قاجاری...
یکی را دوستش داری، که او دنبال غیراز توست
کجا دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟
اگر شد اسم من را زیر این ابیات بنویسید
که او با اینکه ترکم کرداما شعر می خواند
"اَشعارِمَن"
هر شب به یاد تو خوابم نمی برد لعنت به فکر و خیالت ، کمی نیا..!
شـب؛
آنجایش خوب اسـت
که تو بخیـرش بکنۍ...!