"اَشعارِمَن"
تو همان خورشید جهانی در انتهای آشفتگی شب...!
[هر چہ گشتم در بساطم شعر نیست
ساده تر می گویم امشب؛شب بخیر]
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی🌿🤍
"اَشعارِمَن"
آمدی آمدنت حالِ مرا ریخت بهم یک نگاهت همه یِ فلسفه را ریخت بهم
آمدی و دلِ من سخت در این اندیشه
آن همه منطق و قانون چرا ریخت بهم؟!
"اَشعارِمَن"
آمدی و دلِ من سخت در این اندیشه آن همه منطق و قانون چرا ریخت بهم؟!
قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت
یک نِگه کردی و یک دادسَرا ریخت بهم..
"اَشعارِمَن"
قاضیِ عادلِ قصه به نگاهت دل باخت یک نِگه کردی و یک دادسَرا ریخت بهم..
چهره یِ شرقیِ زیبایِ تو شد موجبِ خیر
یک به یک انجمنِ غرب گرا ریخت بهم