یچیزی که خیلی قاطعانه میتونم دربارش حرف بزنم اینه که واقعا من هم باخدا بودم هم شده از خدا دور شده باشم و فرقشو خیلی واضح حس کردم، بی خدا هیچی نیستیم بچه ها هیچی، به هیچ دردی نمیخوریم. ولی وقتی بخدا نزدیک تر و نزدیک تر شدم به چشم تغییراتیرو میدیدم حتی تو کمتر از یک روز، تازه اون روزاست که حس خوبی از خودت میگیری و بنظرت ارزشمند شدی. آخرش تنها کسی که برات میمونه خودتی و خدات
من هنوز درک نمیکنم که این حس "دلتنگی" چه تاثیری تو بقا داشته که تو روند تکامل حذف نشده. عجیبه.
یکی میگفت برای اینکه به خدا روز به روز نزدیک تر بشیم و ایمان داشته باشیم باید اول خودمونو بشناسیم جز به جز خودمونو درباره با جسممون، اخلاقیاتمون روحیاتمون و خلاصه هرچیزی که به ما ربط داره دقیقا چیزی که خیلی از ماها توش موندیم.
امروز از شدت کار(خیلی امروز کار کردم قشنگ حس کردم خودم ولی خیلی حس خوبی داشت) موقع برگشتن واقعا داشتم بدنمو میکشوندم رو زمین تا برسم خونه و الان بشدت خوابم میاد ولی اول سریالمو تموم میکن-(نامیببب میبینم بچه ها خیلی قشنوههاینباخغ7) بعد میخوابم بعد بیدار میشم ریاضی میخونمو کنفرانسمو آماده میکنم هعی دوستمم نمیاد، فردا وقت استراحتشه❤️*عثبیشدم
یکی از تفریحاتم سریع سین کردن پیام ایناییه که یه پیام میدن، میرن دو ساعت بعد میان. بمون مشتی، گرفتمت.
_فقط ماییم که تو زندگی انقد بدشانسیم
+آره ولی بدشانس خوب
_یعنی چی؟
+یعنی، بدشانسیم ولی بدبخت نیستیم.