چای و بابونه ام کنار پنجره بود
داشتم طلوع خورشید را تماشا میکردم
صدای رود رو شنیدم
سنجاب های کلبه بغلی آواز میخواندند
برای جانی روباه کیک سیب پختم
و در حالی که روی صندلی
چوبی کناز شومینه نشسته بودم
ان را با جانی خوردم ..!
ولی از خواب که بلند شدم
دوباره توی آپارتمان کوچه ی چهارم
نیویورک زندانی بودم.
نوار منفۍ ضبط شدھ ذهن خود را
خاموش کنید افڪار منفـﮯ نَشتـ . .
میکنن بزرگ میشن غرقت میکنن !
پس مثبت باش!💛🙂
یه بادکنک همیشه با باد مخالف اوج میگیره..!
پس از بادهای مخالفی که به سمتت میان نترس :)!
چجوری با یه استکان کمر باریک چایی کارِتون راه میافته؟
من تا یه پارچ چایی نخورم
روشن نمیشم
نیاز نیست اطرافمون پر از آدم باشه
همون چند نفری که هستند آدم باشند کافیه!