صندوق صدقات نیست دل من
که گاهی سکه ای محبت در آن بیندازید
و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . . .
باران که می بارد
دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم
بدون چتر، من بغض میکنم، آسمان گریه
من که به هیچ دردی نمیخورم …
این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند …
لــبــخــنــد بـــزن…!
عـــکــاس مـــدام ايــن جــمـــلــه را تکرار می کــنـــد…
اصـــلا برایش مهم نیست،کـــه در وجودت…
حــتـــی یـــک بــهــانــه بــرای لــبــخــنـــد نــیـــســـتــــ…
مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..
و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را ! ببخشیـد !
کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ !!
از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی ، پیر میشی
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، می بُری
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی هستی
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه میفشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح میشمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت
به خـــــــدا
” دل ” آلزایمــــــــر نمی گیرد !
بفهمید آدم ها . . .