eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
620 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
2هزار ویدیو
278 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
1398101403.mp3
13.5M
⬛️ ❤️به عشق قوت قلب ، تو لحظه های آخر آخ بمیرم تنت سوخت،شدی شبیه ای یاور رهبرم،اسطوره ی کشورم ای مقتدای همه 🎤حاج شور احساسی شادی روح شهید حاج قاسم سلیمانی 🌙هر شب یک ذکر توسل به حضرت❤️ مادر❤️ 🏴 @asheghaneruhollah
❤️ بسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ ❤️ ‼️ سلااام ‼️ 40روز قرائت 👈کلید حل مشکل ها و رفع حاجات از تا حضرت صدیقه طاهره(س) 👌هر روز به نیابت از یک شهید نیت: تعجیل درظهور امام زمان_عج_ حاجت: نماز در کربلا به امامت شروع:پنج شنبه 19 دی ماه 1398 پایان:سه شنبه 28 بهمن ماه 1398 😘عزیزان ان شاء الله همه شرکت کنند و به دوستانشون هم اطلاع بدهند... آیت الله بهجت(ره):عجایب و غرایبی در حدیث کساست،خدا می داند کسی بشمارد که چقدر معجزه در آن است خیلی کار بزرگی کرده است. بگو، به ما ملحق شو 📌👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 🏴 @asheghaneruhollah
꧁༼﷽༽꧂ سلام امروز روز اول مون هستش ان شاء الله 40 روز میخواهیم حدیث کساء رو بخونیم و لذتش رو ببریم❤️ 🌤به نیت ٺعجیــل در امر فرج حاجت: نماز در کربلا به امامت ❤️ ✨عاقــبٺ بخیرے همہ محبین امیرالمومنین😍 ؛ روز 1️⃣ به نیابت از 👌اگه دیر شروع کردی از آخر اضافه کن هرکے پاے کاره و چلہ نشــین بسمـ اللهـ...✌️✨ 🕌 📌👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 🏴 @asheghaneruhollah
Kasa.apk
5.59M
دانلود نرم افزار 👆 نیت: تعجیل درظهور امام زمان_عج_ حاجت: نماز در کربلا به امامت بگو، شروع کن✋ 🏴 @asheghaneruhollah
از اپلیکیشن اندروید مفاتیح الجنان سبز هم میتونید استفاده کنید.. آدرس دریافت👇 https://bit.ly/2DFCGTR این برنامه رو دانلود کنین یه مفاتیح‌الجنان کامل و همیشه در دسترس حتی بدون اینترنت... نیت: تعجیل درظهور امام زمان_عج_ حاجت: نماز در کربلا به امامت بگو، شروع کن✋ 🏴 @asheghaneruhollah
@karbobalair_حدیث کسا.mp3
5.38M
🌷 🌷 🎤بانوای گرم: ✨حاج مهدی سلحشور 📌 ؛ ✋نیت: تعجیل درظهور امام زمان_عج_ ✋حاجت: نماز در کربلا به امامت 🌹40 روز عاشقی🌹 بگو، شروع کن✋ 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار 🐨 #سرزمین_زیبای_من 🖊 نویسنده: سید طاها ایمانی. 🔗 قسمت بیست و دوم ☠️ تیکه های
🕠 📚 🐨 🖊 نویسنده: سید طاها ایمانی. 🔗 قسمت بیست و سوم 🚩یا مرگ یا پیروزی. 🏤 وارد راهروی دادگاه شدم اما نه برای دفاع از انسان های سفید! باید پرونده رو برای اثبات برتری خودم پیروز می شدم، باید به همه اونها ثابت می کردم که من با وجود همه تبعیض ها و دشمنی ها، قدرت پیروزی و برتری رو دارم، دیگه نه برای انسانیت، که انسانیتی وجود نداشت، نه برای دفاع از اون دو تا سفید که با بی چشم و رویی دستم رو گاز گرفته بودن، باید به خاطر دنیای بومی های سیاه و کسب برتری پیروز می شدم. ⚖️ جلسه دادگاه شروع شد، موضوع پرونده به حدی ساده بود که به راحتی می شد حتی توی یک یا دو جلسه تمومش کرد، اما تا من می خواستم صحبت کنم، وکیل خوانده توی حرفم می پرید یا مرتب فریاد می زد: 🗣 اعتراض دارم آقای قاضی... و با جمله وارده... دهان من بسته می شد... موکل هام به کل امیدشون رو از دست داده بودن و مدام با ناراحتی و عصبانیت، زیرچشمی بهم نگاه می کردن... یاس و شکست توی صورت شون موج می زد. 👲🏿اومدم و توی جایگاه خودم نشستم، وکیل خوانده پشت سر هم و بی وقفه حرف می زد، حرف هاش که تموم شد، رفت و سر جاش نشست... قاضی دادگاه رو به من کرد: - آقای ویزل... حرفی برای گفتن ندارید؟ 👲🏿 فقط بهش نگاه می کردم... موکل هام شدید عصبی شده بودن! - آقای ویزل، با شمام... حرفی برای گفتن ندارید؟ 👲🏿از جا بلند شدم... این آخرین شانس تمام زندگی من بود... یا مرگ یا پیروزی... - حرف آقای قاضی؟... آیا گوشی برای شنیدن حرف انسان های مظلوم هست؟... آیا کسی توی این کشور، گوشی برای شنیدن داره؟ 🗣 وکیل خوانده با عصبانیت از جا پرید... اعتراض دارم آقای قاضی... این حرف ها مال دادگاه نیست... . 👤 - اعتراض وارده... شما دارید توی صحن دادگاه اهانت می کنید... . - من اهانت می کنم؟ 👲🏿و صدام رو بالا بردم... من که هر بار دهنم رو باز کردم، اجازه صحبت بهم داده نشد؟! ⏪ ادامه دارد... رمان📚 🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀 🌹🌹🌹🌹🌹 🌟🌟🌟🌟 منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 ✅ @asheghaneruhollah
🕠 📚 🐨 🖊 نویسنده: سید طاها ایمانی. 🔗 قسمت بیست و چهارم ⚖️ نماینده عدالت 🏤 ادامه جلسه دادگاه - من اهانت می کنم؟... و صدام رو بالا بردم... من که هر بار دهنم رو باز کردم، اجازه صحبت بهم داده نشد؟ همه شما خیلی خوب می دونید که تمام مدارک این پرونده به نفع موکل منه، من قبلاً همه شون رو به دادگاه تقدیم کرده بودم و امروز ما باید فقط برای تعیین جریمه و حق موکل من اینجا باشیم، اما چرا به من حتی اجازه اعتراض به وکیل مقابلم، داده نمی شه؟! 👤 رو کردم به وکیل خوانده... - در حالی که شما، آقای وکیل... هیچ گونه مدرکی جز بازی با کلمات به دادگاه ارائه نکردید، آیا واقعاً گوشی برای شنیدن صدای مظلوم هست؟! 👤 این بار با خشم بیشتری فریاد زد؛ من اعتراض دارم آقای قاضی... 👲🏿پریدم وسط حرفش و فریاد زدم: به چی اعتراض دارید آقای وکیل؟... به حرف های من؟... یا اینکه یه بومی سیاه جلوی شما ایستاده؟ ‼️... کپ کرد... سرجاش میخکوب شد... - آقای ویزل... به عنوان قاضی دادگاه به شما هشدار می دم... اگر به این حرف ها ادامه بدید ناچار می شم شما رو از دادگاه اخراج کنم... - اون کسی که توی دادگاه داره اهانت می کنه، من نیستم... دوباره چرخیدم سمت وکیل خوانده... شما هستید... شما هستید که به شعور انسان هایی اهانت می کنید که قوانین رو نصب کردن... قوانینی که می‌گه هر انسانی حق داره از خودش دفاع کنه... انسان ها با هم برابرن و به من اجازه میده که اینجا بایستم... 👲🏿چرخیدم سمت قاضی ... - فراموش نکنید که شما نماینده عدالت هستید، نماینده ای که باید حرف مظلوم رو بشنوه و حق اون رو بگیره... . ⏪ ادامه دارد... رمان📚 🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀 🌹🌹🌹🌹🌹 🌟🌟🌟🌟 منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 ✅ @asheghaneruhollah
⭕️روایت سردار باقرزاده از وضعیت پیکر سپهبد شهید قاسم سلیمانی و دیگر شهدا در محضر مقام معظم رهبری 🔹به آقا عرض کردم: دیشب که خواستیم شهداء را کفن کنیم کربلا را دیدیم ، همه بدن ها اربا اربا بود، حاج قاسم پنج تکه شده بود، سر در بدن نداشت، بخشی ازکتف و دست راست و ... .ابومهدی مهندس هم فقط چند تکه از بدنش. 🔹با اینکه برای کفن کردن همه وسائل را داشتیم، پارچه داشتیم، پنبه داشتیم، پلاستیک و دیگر لوازم راداشتیم اما نمی‌توانستیم این پیکرها را خوب جمع و جور کنیم و به سختی تیمم داده و کفن کردیم، نمی‌دانم امام زین العابدین در کربلا چطور جنازه سید الشهداء را با بوریا جمع کرد؟😭 ‏سید هاشم الحیدری می‌گوید پیکرهای سوخته‌ی این دو شهید گرانقدر طوری در هم آمیخته شده‌اند که تفکیک آن‌ها غیرممکن است. این یعنی نه ابومهدی المهندس در مزارش در عراق تنها خواهد بود و نه سردار دل‌ها سلیمانی در مزارش در کرمان... و این تصویر چه حکایت‌ها دارد.... _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ ؛ روز 2️⃣ به نیابت از 👌اگه دیر شروع کردی از آخر اضافه کن هرکے پاے کاره و چلہ نشــین بسمـ اللهـ...✌️✨ 🕌 📌👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 🏴 @asheghaneruhollah
@karbobalair_حدیث کسا.mp3
5.38M
🌷 🌷 🎤بانوای گرم: ✨حاج مهدی سلحشور 📌 ؛ ✋نیت: تعجیل درظهور امام زمان_عج_ ✋حاجت: نماز در کربلا به امامت 🌹40 روز عاشقی🌹 بگو، شروع کن✋ 🏴 @asheghaneruhollah
بدینوسیله با نهایت تاسف و تاثر رحلت جانسوزحضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج آقاعلی درچه زاده را اعلام می داریم . روحشان شاد 🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار 🐨 #سرزمین_زیبای_من 🖊 نویسنده: سید طاها ایمانی. 🔗 قسمت بیست و چهارم ⚖️ نماینده
🕠 📚 🐨 🖊 نویسنده: سید طاها ایمانی. 🔗 قسمت بیست و پنجم 👲🏿 استعداد سیاه 👤 وکیل مقابل در حالی که از شدت خشم چشم هاش می لرزید و صورتش سرخ شده بود، دوباره فریاد زد: 🗣 من اعتراض دارم آقای قاضی، این حرف ها و شعارها جاش توی دادگاه نیست... 👲🏿قبل از اینکه قاضی واکنشی نشون بده، منم صدام رو بلندتر کردم: باشه من رو از دادگاه اخراج کنید، اصلاً بندازید زندان و صدای اعتراض یه مظلوم رو در برابر عدالت خفه کنید! ❓آیا غیر از اینه که شما، آقای وکیل، هیچ مدرکی در دفاع از موکل تون ندارید؟ ⌛️مکث کردم... دیگه نفسم در نمی اومد... برگشتم سمت میز خودم... . - متأسفم... اما نه برای خودم... متأسفم برای انسان هایی که علی رغم پیشرفت تکنولوژی، هنوز توی تعصبات کور خودشون گیر کردن... انسان امروز، در آسمان سفر می کنه... اما با مغز خشکی که هنوز توی تفکرات عصر رنسانس گیر کرده... . 🗣 بدون توجه به فریادهای وکیل مقابل به حرفم ادامه می دادم... قاضی با عصبانیت، چکشش رو چند بار روی میز کوبید... سکوت کنید... هر دوتون ساکت باشید... و الا هر دوتون رو از دادگاه اخراج می کنم... 🏤 سکوت عمیقی فضای دادگاه رو پر کرد... اصلاً حالم خوب نبود ولی معلوم بود حال وکیل مقابل از مال من بدتره... با چنان نفرتی بهم نگاه می کرد که اگر می تونست در جا من رو می کشت... چشم هاش سرخ شده بود و داشت از حدقه بیرون می زد. - من بعد از بررسی مجدد شواهد و مدارک... فردا صبح، ساعت ۹، نتیجه نهایی رو اعلام می کنم... وکیل هر دو طرف، فردا رأس ساعت اعلام شده توی دفتر من باشن... ختم دادرس و سه بار چکشش رو روی میز کوبید. 🛌 تا صبح خوابم نبرد... چهره اونها... چهره مأیوس و ناامید موکل هام... حرف ها و رفتارها... فشار و دردهای اون روز... نابودن شدن تمام امیدها و آرزوهام... تمام اون سالهای سخت... همین طور که به پشت دراز کشیده بودم... دانه های اشک، بی اختیار از چشمم پایین می اومد... از خودم و سرنوشتم متنفر بودم ... چرا با اون همه استعداد باید سیاه متولد می شدم؟ ... چرا؟ ... چرا؟ ... ⏪ ادامه دارد... رمان📚 🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀 🌹🌹🌹🌹🌹 🌟🌟🌟🌟 منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 👈 این جا صحبت از است ...❤️👇 ✅ @asheghaneruhollah