eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
620 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
2هزار ویدیو
278 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (4).mp3
7.13M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت آسمون پای پنجره فولادته ✋ 🎤کربلایی احسان 🔴سرود ☘هیئت عاشقان روح الله☘ ✅ @asheghaneruhollah
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (5).mp3
5.77M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت حج و منا سعی و صفا ❤️ یا معین الضعفا آمدم ای شاه سلام 🎤کربلایی احسان 🔴شور احساسی فوق العاده ☘هیئت عاشقان روح الله☘ ✅ @asheghaneruhollah
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (6).mp3
6.87M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت شیر جمل 😍 ضرب المثل 😍 خیر العمل 😍 🎤کربلایی احسان 🔴شور طوفانی ☘هیئت عاشقان روح الله☘ شب جمعه شد و دل من پرکشید سمت بقیع ✅ @asheghaneruhollah
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (7).mp3
5.98M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت از اصفهان ضریح برایت بیاورم یک گنبد از هنر بتراشم برای تو 😔 🎤کربلایی احسان 🔴شعر خوانی امام حسن ☘هیئت عاشقان روح الله☘ شب جمعه شد و دل من پرکشید سمت بقیع ✅ @asheghaneruhollah
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (8).mp3
6.7M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت الهی به مادرت برسه صدای من جون من برای تو برای من ✋ 🎤کربلایی احسان 🔴شور احساسی ☘هیئت عاشقان روح الله☘ شب زیارتی مخصوص❤️امام حسین ❤️ ✅ @asheghaneruhollah
ولادت حضرت معصومه(س)کربلایی احسان تبریزیان (9).mp3
5.65M
💐🌹شادمانه ایام دهه کرامت حرف من رو میدونن بی تابم وقتی از تو میخونن تو فقظ اشاره کن 🎤کربلایی احسان 🔴شور احساسی ☘هیئت عاشقان روح الله☘ 👈از دستش ندهید ✅ @asheghaneruhollah
#یا_شاهچراغ 💫ای کاش که برگی از بهارت باشم🍃 💫مانند کبوتران کنارت باشم🕊 💫یک عمر تمام آرزویم این است🌹 💫یا شاهچراغ کفش دارت باشم😌 #روز_شمار #میلاد_امام_رضا_علیه_السلام_ 📆5 روز تا میلاد حضرت سلطان ❤️امام رضایی ها👇 ✅ @asheghaneruhollah
15.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای پسر موسی ابن جعفر امام رضا کیه از تو بهتر 😍 🎤سرود زیبای با لهجه ی شیرازی ❤️امام رضایی ها👇 ✅ @asheghaneruhollah
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 👈این داستان کاملا واقعی است قسمت 1⃣2⃣ که زیادند دخترکانی از جنس آن زن آلمانی و هانیه و دانیال که یا گول خورده اند یا رایحه ی متعفن پول، مشامشان را هواییِ خون کرده. که اینها رسمشان سر بریدن است. که اگر مثل خودشان شدی دیگر خودت نمی شوی. که دیگر دانیال یکی از همان هاست و من باید مهربانی هایش را روی طاقچه ی دلم بنشانم و برایش ترحیم بگیرم. چون دیگر برای من نیست و نخواهد بود این برادر زنجیر پاره کرده.. من خیره ماندم به نیم رخ مردی به نام عثمان.. راستی او هم هانیه را دفن میکرد؟؟ با تمام دلبری هایش؟؟ و او با بغضی خفه، زل زده به جریان آب از هانیه گفت.. از خواهری که مطمئن بود دیگر نخواهد داشت.. از خواهری که یا به رسم فرمانروایانش خونخواری هرزه میماند یا مانند آن دختر آلمانی از شرم کودکِ مفقودالپدرش، در هم آغوشیِ ایدز، جان تسلیم میکرد. قلبم سوخت و او انگار صدایش را شنید و با نگاه به چشمانم با آهی بی نهایت گفت : سارا.. میخوام یه دروغ بزرگ بهت بگم.. و من ماندم خیره و شنیدم " همه چی درست میشه.." و ای کاش راست میگفت ... عثمان می گفت و می گفت و من نمی شنیدم.. یعنی نمی خواستم که بشنوم. مگر می شد که دانیال را دفن کنم، آن هم در دلی که به ساکتی قبرستان بود اما هیچ قبری نداشت؟ عثمان اشتباه میکرد.. دانیال من، هرگز یک جانی نبود و نمی شد.. او خوب، رسم بوسیدن و ناز کشیدن را بلد بود.. دستی که نوازش کردن از آدابش باشد، چاقو نمی گیرد محضِ بریدن سر.. محال است.... ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 👈این داستان کاملا واقعی است قسمت 2⃣2⃣ پس حرف های عثمان به رود سپرده شد و من حریص تر از گذشته، مستِ عطر آغوشِ برادر.. چند روزی با خودم فکر کردم. شاید آنقدرها هم که عثمان میگفت بد نباشند.. اصلا شاید آن دختر آلمانی اجیر شده بود برای دروغ گفتن.. ولی هر چه میگشتم، دلیلی وجود نداشت محض دروغ و اجیر شدن.. باید دل به دریا میزدم .. دانیال خیلی پاکتر از اخبار عثمان بود.. اصلا شاید برادرم وارد این گروه نشده و تنها تشابهی اسمی بود.. اما این پیش فرض نگرانترم میکرد. اگر به این گروه ملحق نشده، پس کجاست؟؟ چه بلایی سرش آمده؟؟ نکند که …. چند روزی در کابوس و افکار مختلف دست و پا زدم و جز تماس های گاه و بیگاه عثمان؛ کسی سراغم را نگرفت، حتی مادر.. و بیچاره مادر.. که در برزخی از نگرانی و گریه زانو بغل گرفته بود ، به امید خبری از دردانه ی تازه مسلمان شده اش؛ که تا اطلاع ثانوی ناامیدش کردم و او روزش را تا به شب در آغوش خدایش، دانه های تسبیح را ورق میزد.. و چقدر ترحم برانگیز بود پدری مست که حتی نبود پسرش را نفهمید.. شاید هم اصلا، هیچ وقت نمیدانست که دو فرزند دارد و یا از احکام سازمانی اش؛ عدم علاقه به جگرگوشه ها بود.. نمیدانم، اما هر چه که بود، یک عمر یتیمی در عین پدر داری را یادمان داد.. تصمیمم را گرفتم. و هر روز دور از چشم عثمان به امید دیدن سخنرانیِ تبلیغ گونه ی داعش، خیابانها را وجب به وجب مرور میکردم. هر کجا که پیدایشان می شد، من هم بودم. با دقت و گوشی تیز و چاشنی از سوالاتی مشتاق نما، محضِ پهن کردن تور و صید برادر. هر روز متحیرتر از روز قبل می شدم.. خدای مسلمانان چه دروغ های زیبایی یادشان داده بود.. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷