لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 ببینید| رهبر انقلاب درباره حل مشکلات اقتصادی چه تذکراتی به دولت و دیگر قوا دادند؟
👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇
🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
سه ساله کودک و این اوج عزت مدال مرحبا دارد رقیه پدر بر چهره او یک دم نظر کن
Shab03Moharram1397[01].mp3
9.42M
🏴شهادت حضرت رقیه_س_زهرای سه ساله تسلیت 😭
🎙 #بابایی راه درازی داشتیم از کربلا تا شام😔
🎤حاج #میثم_مطیعی
🔻روضه جانسوز
✋در خلوت خود گوش دهید
#التماس_دعا
😭رقیه جان کربلای #اربعین ما رو امضا کن
🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا قسمت 1⃣8⃣1⃣ فردای آن روز، پروین آمد همراه با زنی که خ
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
قسمت 2⃣8⃣1⃣
نمیدانم چه سری در آن تربت معجون شده در آبِ زمزم بود که چشمانِ فاطمه خانم و پروین را به سلامتیِ محالم، امیداوار و گریان می کرد.
چند روزی از آن ماجرا گذشت و غیر از ملاقات هایِ هر روزه ی آن دو زنِ مهربان، حسام به دیدنم نیامد.
دلم پر می کشید برایِ شنیدنِ آوازِ قرآن و دیدنِ چشمانِ به زمین دوخته اش.. اما نیامد..
بالاخره حکم آزادی ام از زندانِ بیمارستان امضا شد.
و من بیحال شده از فرط خواستن و نداشتن، خود را سپردم به دستانِ پروینی که با مهربانی لباس تنم می کرد، محضِ رهایی..
چند روز دیگر به دیدن دنیا مهلت بود؟؟؟ همه اش را به یکبار دیدنِ دانیال و... شاید حسام می بخشیدم.
پروین با قربان صدقه زیر بغلم را گرفت و با خود در راهرویِ بیمارستان حرکت داد.
نزدیک به در ورودی که رسیدیم ریه هایم خنک شد.. از بویِ تند بیمارستان خالی شدم و سرشار از عطری که زیادی آشنا بود.
صدایش پیچک شد به دورِ سرم. خودش بود.. نفس نفس زنان و لبخند به لب. مثل همیشه..
و باز مردمک چشمانش خاک را زیر و رو می کرد.
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید
‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
قسمت 3⃣8⃣1⃣
" سلام.. سلام.. ببخشید دیر کردم.. کار ترخیص طول کشید.. ماشین تو پارکینگ پارکه.. تا شما آروم آروم بیاین، من زودی میارمش تا سوار شین "
نفسهایم را عمیق کشیدم. خدایا بابت سوپرایزیت متشکرم.
پروین با لحن مادران ایرانی، خود را فدایِ این حسام و جدی که نمی دانستم کیست، می کرد..حسامی که امیرمهدی بود و لایق این همه دوست داشتن.
راستی چرا خبری از فاطمه خانم نبود؟
بیچاره مادرم که هیچ وقت اجازه ی مادری کردن را به او ندادم.. کاش خوب می شد.. کاش حرف میزد.. کاش... مردانه برایش دختری می کردم..
سوار ماشین شدیم.. پروین روی صندلی عقب در کنارم، سرم را به شانه می کشید..
حسام مدام شیرین زبانی می کرد و سر به سر پروین می گذاشت. و من حسرت می خوردم به رنگی که زندگی اش داشت و من سالها از آن محروم بودم..
خطاب قرارم داد
" سارا خانووم.. حالتون که بهتره ان شاء الله.. کم کم پاشنه ی کفشاتونو وربکشین که دانیال قراره تشریف فرما بشه.. "
به سرعت در جایم نشستم. متوجه حالم شد. " البته به زودی.. "
این به زودی چرا آنقدر دیر بود؟
پس باز هم باید روزهایم با ترسِ ملاقاتِ عزرائیل می گذشت، که دوستی اش گل نکند و تا آمدن دانیال، سراغم را نگیرد.
به خانه رسیدیم. پروین، زودتر برایِ باز کردن در، از ماشین خارج شد.
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید
‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
قسمت 4⃣8⃣1⃣
قبل از پیاده شدن؛ حسام صدایم زد. به تصویر چشمانِ خیره به روبه رویش در آیینه نگاه کردم
" مادرم کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان، گفتن از طرفشون ازتون عذر خواهی کنم.. "
چند کتاب به سمتم گرفت
" این چند تا کتابم آوردم که مطالعه بفرمایید.. کتابای خوبی اند.. شاید به دردتون خورد.. هم حوصله تون سر نمیره.. هم اینکه شاید براتون جذاب بود.. "
اینجا هیچ هم زبانی نداشتم و جز حسام کسی زبان آلمانی نمی دانست.
در سکوت نگاهش کردم. وقتی متوجه مکث طولانی ام در گرفتن کتابها شد به عقب برگشت
" حالتون خوب نیست؟؟ چیزی شده؟؟ بابت کتابها ناراحت شدین.. "
چرا باید بابت کتابها دلگیر می شدم؟
" دیگه قرآن برام نمی خوونید.. "
لبخند زد
" هر وقت امر کنید، میام براتون میخوونم.. "
ناگهان انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد به سمت داشبورد ماشینش رفت و چیزی را از آن درآورد
" تو این فلش، تلاوت چند تا از بهترین قاری های جهان هست.. اینم پیشتون بمونه تا هر وقت دلتون خواست گوش کنید... "
فلش را روی کتابها گذاشت و به طرفم گرفت.
بغض گلویم را فشرد.. این فلش یعنی دیگر به ملاقاتم نمی آمد؟؟
من بهترین تلاوتهایِ دنیا را نمی خواستم.. گوشهایم فقط طالب یک صدا بود..
کتابها و فلش را بدونِ تشکر و یا گفتن کلمه ای حرف، گرفتم و به خانه رفتم..
دلم چیزی فراتر از بغض و غم گرفته بود..
به سراغ مادر رفتم.. ماتِ جانمازش گوشه ای از اتاق، چمپاتمه زده بود.
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید
‼️این داستان کاملا واقعی است
🌷بسم الله الهادی🌷
🔴 #یک_فنجان_چای_با_خدا
قسمت 5⃣8⃣1⃣
ناخواسته بغلش کردم.. بوسیدم.. بوییدم.. فرصت کم بود.. کاش زودتر دخترانه هایم را خرجش می کردم.
و او انگار در این عالم نبود.. نه لبخندی.. نه اخمی.. هیچ.. هیچِ هیچ..
سرخورده و ماتم زده به اتاقم کوچ کردم.
کتابهایِ حسام روی میز بود.
ترجمه ای انگلیسی و آلمانی از
" نقش زن در اسلام.. نهج البلاغه و امام علی.."
لبخند رویِ لبهایم نشست.
حالا دلیل سوالش مبنی بر ناراحت شدنم را می فهمیدم.
دادن کتابی از علی به دختری سنی زاده مثل من..
چهره ی برزخی پدر در مقابل چشمانم زنده شد..
کجا بود که ببیند تنفراتش، وجب به وجبِ زندگی اش را با طعمی شیرین پر کرده بودند..
و من .. سارای بی دین.. دخترِ سنی زاده.. عاشق همین تنفرات شده بودم..
هر چه که پدر از آن بد می گفت، یقینا چیزی جز خوبی نبود..
فلش را در دستانم فشردم.. این به چه کارم می آمد؟؟
منی که قرآن را با صدایِ امیرمهدیِ فاطمه خانم دوست داشتم..
⏪ ادامه دارد...
🌹🌹🌹🌹🌹
✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست
🌟🌟🌟🌟
منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🔶 @asheghaneruhollah 🔷
#پیشنهاد_میکنم_این_رمان_از_دستش_ندهید
‼️این داستان کاملا واقعی است
9.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴شهادت حضرت رقیه_س_زهرای سه ساله تسلیت 😭
خواب دیدم میاد #بابایی ولی موهام پریشونه
#عمه اگه جون مونده تو دستات
تو بزن موهامو شونه 😭😭
🎤حاج #حسن_خلج
🔻روضه جانسوز
✋در خلوت خود گوش دهید
#التماس_دعا
📌پیشنهاد دانلود
😭رقیه جان کربلای #اربعین ما رو امضا کن
🏴 @asheghaneruhollah
Shab03Moharram1397[02].mp3
8.36M
🏴شهادت حضرت رقیه_س_زهرای سه ساله تسلیت 😭
❤️خاطره ی دختر شهید مفقودالأثر + جسارت به اهل حرم در شام
🎤حاج #میثم_مطیعی
🔻روضه جانسوز
✋در خلوت خود گوش دهید
#التماس_دعا
📌پیشنهاد دانلود
😭رقیه جان کربلای #اربعین ما رو امضا کن
🏴 @asheghaneruhollah