کربلایی سید مجتبی حسینی(شور).mp3
11.68M
♦️ #چله_نوکری #چله_حسینی
اسم تو دلیل استجابته
همه زندگیم به زیر قبه اته
آرزوی نوکرت #شهادته 😭😭
🎤کربلایی #سید_مجتبی_حسینی
👌شور
👈پیشنهاد دانلود
🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻
✅ @asheghaneruhollah
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌺🌺خیر مقدم خدمت عزیزانی که در این کانال به جمع ما پیوستند حضور شما باعث دلگرمی ماست
کانال ما رو به دوستان خود معرفی کنید🌺🌺
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🌴 #جـــان_شیعه_اهل_سنت 🌴 #قسمت_دویست_و_دهم سپس با نگاه مؤمنانهاش به عمق چشمان گریانم نفوذ کرد و ب
🌴 #جـــان_شیعه_اهل_سنت
🌴 #قسمت_دویست_ویازدهم
از سرِ میز غذا بلند شدم و با قدمهای کوتاهم به استقبالش رفتم. 😊هر چند از دیدن دوباره من و مجید خوشحال بود و به ظاهر میخندید، ولی چشمانش به غم نشسته و هر چه تعارفش کردیم، سیری را بهانه کرد و سرِ میز غذا نیامد. من و مجید هم مجبور شدیم زودتر غذایمان را تمام کنیم و کنار عبدالله بنشینیم که خودش بیمقدمه سؤال کرد:
_«چه خبر؟ جایی رو پیدا کردید؟»
مجید نگاهی به من کرد و با صدایی گرفته پاسخ داد:
س«یه جایی رو من امشب دیدم، حالا قراره فردا با الهه بریم ببینیم.»😕
و عبدالله مثل اینکه دنبال بهانهای باشد تا سرِ حرف را باز کند، نفس بلندی کشید و از مجید پرسید:
_«برای پول پیش میخوای چی کار کنی؟ میای از بابا بگیری؟»😐
که باز گلویم در بغض نشست 😔😢و به جای مجید، من پاسخ دادم:
_«چجوری بیاد بگیره؟ مگه ندیدی بابا اون روز چجوری خط و نشون میکشید؟»🙁
و مجید اجازه نداد حرفم به آخر برسد و با لحنی قاطعانه جواب عبدالله را داد:
_«آره. فردا صبح میرم 🌴نخلستون🌴 باهاش صحبت میکنم.»
از این همه سماجتش عصبانی شدم و با دلخوری اعتراض کردم:😠
_«یعنی چی مجید؟!!! تو نمیفهمی من چی میگم؟!!! میگم بابا منتظر یه بهانهاس تا عقدهاش رو سرت خالی کنه! اونوقت خودت با پای خودت میخوای بری اونجا که چی بشه؟!!!»
و باز گریه امانم نداد😭 و ادامه شکوائیه پُر غیظ و غضبم را با گریه به گوشش رساندم:
س«میخوای من رو عذاب بدی؟!!! میخوای من رو زجر کُش کنی؟!!! من این پول رو نمیخوام!😭 اصلاً من این خونه رو نمیخوام! من میرم کنار خیابون میخوابم، ولی راضی نیستم تو دوباره بری پیش بابا! به خدا راضی
نیستم!»😭☝️
و زیر بار سنگین گریه نتوانستم اوج دلواپسیام را نشانش دهم که خودم را از روی مبل بلند کردم و به اتاق خواب صاحبخانه رفتم تا کسی شاهد هق هق گریههایم نباشد، ولی مجید نمیتوانست گریههای غریبانهام را تحمل کند که بلافاصله به دنبالم آمد و همین که چشمم به صورت غمزدهاش افتاد، میان بارش بیامان اشکهایم تمنا کردم:
_«مجید! تو رو خدا از این پول بگذر! از این حق بگذر! من این حق رو نمیخوام! بخدا جون آدم از همه چی عزیزتره!»
و میدانستم که او نه به طمع چند میلیون پول پیش که به هوای عزت نفسش میخواهد در برابر خودخواهیهای پدر مقاومت کند، ولی برای من و دخترم، حفظ جانش حتی از عزت نفسش هم مهمتر بود که عبدالله در پاشنه در اتاق ظاهر شد و به غمخواری اینهمه پریشانیام همانجا ایستاد. مجید مقابلم روی زمین نشست و با لحنی لبریز عطوفت دلداریام داد:
_«برای چی اینهمه نگرانی الهه جان؟ من با بابا یه معاملهای کردم و با هم یه قراردادی بستیم. حالا این معامله به هم خورده. بابات خونهاش رو پس گرفت، منم میخوام برم پولم رو پس بگیرم. برای چی انقدر میترسی؟»😊
ولی عبدالله نظر دیگری داشت که صدایش کرد:
_«مجید! میشه یه لحظه بیای بیرون با هم حرف بزنیم؟»😒
دلش نمیآمد با اینهمه بیقراری تنهایم بگذارد، ولی عبدالله رفت تا او هم برود که لبخندی زد و با گفتن «به خدا توکل کن عزیزم!» از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت.🚶♂️🚶♂️
از آهنگ سنگین صدای عبدالله حس خوبی نداشتم و میدانستم خبری شده که خودم را کمی به سمت در کشیدم تا حرفهایشان را بهتر بشنوم و شنیدم عبدالله با صدایی آهسته به مجید هشدار داد:
_«مجید! من میدونم اون پول حق تو و الهه اس! ولی بابا هم حسابی قاطی کرده! راستش رو بخوای منم یخورده نگرانم!»😥
و برای اینکه خیرخواهیاش در دل مجید اثر کند، با صدایی آهستهتر توضیح داد:
_«دیروز رفته بودم یه سر خونه ببینم چه خبره. دیدم طبقه بالا کلاً تخلیه شده. بابا میگفت همه وسایل شما رو فروخته به یه سمساری.»😕
از اینکه میشنیدم جهیزیه زیبا و وسایل نوزادی دخترم به حراج سمساری رفته، قلبم شکست 😞💔و باز حفظ جان همسر و زندگیام از همه چیز مهمتر بود که همچنان گوش میکشیدم تا ببینم عبدالله چه میگوید که با ناامیدی ادامه داد:
_ «یعنی واقعاً میخواد ارتباطش رو با تو و الهه قطع کنه! یعنی دیگه فراموش کرده دختر و دامادی داره! یعنی اینکه زده به سیم آخر!»
و در برابر سکوت مجید با حالتی منطقی پیشبینی کرد:
_«من بعید میدونم پول رو بهت پس بده! مگه اینکه بری شکایت کنی و پای پلیس و دادگاه رو بکشی وسط!»
و مجید دقیقاً همین نقشه را در سر داشت که با خونسردی پاسخ داد:
_«من فردا میرم باهاش صحبت میکنم. خیلی هم آروم و محترمانه باهاش حرف میزنم. ولی اگه بخواد اذیت کنه، از مسیر قانونی کار رو پیگیری میکنم. میدونم سخته، طول میکشه، دردِ سر داره، ولی بلاخره مجبور میشه کوتاه بیاد.»👌💪
⏪ ادامه دارد...
رمان زیبای 📚 #جان_شیعه_اهل_سنت
🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀
🌹🌹🌹🌹🌹
✍️ نویسنده:خانم #فاطمه_ولی_نژاد
🌟🌟🌟🌟
منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
🌴 #جـــان_شیعه_اهل_سنت
🌴 #قسمت_دویست_ودوازدهم
و عبدالله هم درست مثل من از واکنش پدر میترسید که باز تذکر داد:
س«منم میدونم از مسیر قانونی به نتیجه میرسی، ولی اگه تو این مدت یه بلایی سرِ خودت یا الهه بیاد، چی؟!!!😐 مجید! باور کن بابا خیلی عوض شده! بابا همیشه اخلاقش تند و عصبی بود، ولی الان خیلی عوض شده! 😒حاضره به خاطر این دختره وهابی و فک و فامیلاش هر کاری بکنه! برادرهای نوریه هر روز میان نخلستون. همین فردا که تو میخوای بری نخلستون با بابا صحبت کنی، اونا هم اونجا هستن.»
که مجید کلافه شد و با حالتی عصبی پاسخ اینهمه مصلحتاندیشی عبدالله را داد:😠
_«خُب باشن! مگه من ازشون میترسم؟ مثلاً میخوان چی کار کنن؟»
و عبدالله حرفی زد که درست از دریای دلواپسی دل من آب میخورد:
س«مجید! همون روز آخر که الهه از خونه اومد بیرون، اگه من دیرتر رسیده بودم، نمیدونم چه بلایی سرش اومده بود! من الهه رو از زیر لگدهای بابا کشیدم بیرون! جوری خون جلوی چشماش رو گرفته بود که اگه من نرسیده بودم، الهه رو کشته بود!»😒😥
از به خاطر آوردن حال آن روزم تا مغز استخوان مجید آتش گرفت که با بغضی که گلوگیرش شده بود، پاسخ داد:
_«عبدالله! به خدا فکر نمیکردم با دخترش اینطوری رفتار کنه! به جون الهه که از جون خودم برام عزیزتره، فکر میکردم هوای الهه رو داره! وگرنه غلط میکردم زن حاملهام رو تنها بذارم!»😐
و تیزی همین حقیقت تلخ بود که بند دل من و عبدالله را پاره میکرد و عبدالله با قاطعیت بیشتری ادامه داد:
_«حالا اگه اونروز یه بلایی سرِ الهه یا بچهاش اومده بود، میخواستی چی کار کنی؟ خُب تو میرفتی شکایت میکردی و پلیس هم بابا رو بازداشت میکرد، ولی مثلاً بچهات زنده میشد؟ 😕یا زبونم لال، الهه برمیگشت؟ حالا هم همینه! مملکت قانون داره، دادگاه داره، پلیس داره، همه اینا قبول! ولی اگه بابا یا برادرهای نوریه یه آسیبی به خودت یا الهه زدن، میخوای چی کار کنی؟ حتی اگه اونا مجازات بشن، صدمهای که به زندگیات خورده، جبران میشه؟» 😒
وحرف مجید،👈حدیث شرف وغیرت👉 بود که باز استقامت کرد:
_«عبدالله! تو اگه جای من بودی سکوت میکردی تا همه زندگیات رو چپاول کنن؟ به خدا هر چی نگران الهه باشی، من بیشتر نگرانش هستم! هر چی تو نگران بچه من باشی، من همه تن و بدنم براش میلرزه! ولی میگی چی کار کنم؟ اگه من الان ساکت بشم، پس فردا یه چیز دیگه میخوان. اگه امروز از پولم بگذرم، فردا باید از زنم بگذرم، پس فردا باید از بچهام بگذرم! به خدا من هر چی کوتاه بیام، بدتر میشه!»😐
و باز میخواست خیال عبدالله را راحت کند که با حالتی متواضعانه ادامه داد:
_«من فردا با بابا یه جوری حرف میزنم که کوتاه بیاد. با زبون خوش راضیاش میکنم. یه کاری میکنم که با خوبی و خوشی همه چی حل بشه!»
و این حرف آخرش بود، هر چند من مطمئن بودم دیگر هیچ مسئلهای با پدر به مسالمت حل نمیشود که تا آخر شب هر چه مجید با لحن آرام و زبان شیرینش زیر گوشم زمزمه می کرد تا دلم قرار بگیرد، قرار نگرفتم و با احساس ترس و وحشتی که از عاقبت کار زندگیام به جانم افتاده بود، به خواب رفتم.😴
💤 نمیدانم چقدر از خوابم گذشته بود که صدای وحشتناکی،👹 همه وجودم را در هم شکست. وحشتزده روی تشک نیمخیز شدم و با چشمان پُر از هول و هراسم اطرافم را نگاه میکردم و نمیدانستم چه خبر شده که دیدم مجید کنارم روی تشک نیست. 😨چند بار صدایش کردم ولی به جای جواب مجید، 👥نعرههای مردان غریبهای👥 را میشنیدم و نمیفهمیدم چه میگویند. قلبم از وحشت، سخت به تپش افتاده و فقط مجید را صدا میزدم و هیچ جوابی نمیشنیدم.😨 بدن لرزان از ترسم را از روی تشک کَندم و با قدمهایی که جرأت پیش رفتن نداشتند، از اتاق خارج شدم. در این خانه غریبه و در تاریکی شب، نمیتوانستم قدم از قدم بردارم و میان اتاق هال خشکم زده بود که صدای فریاد مجید، 🗣❤️قلبم را از جا کَند. بیاختیار به سمت صدای مجیدم دویدم😰 که به یکباره همه جا روشن شد و خودم را میان عدهای مرد غریبه دیدم. همه با پیراهنهای عربی و شمشیر بلندی🗡 که در دستشان میرقصید، دورم حلقه زده و به حال زارم قهقهه میزدند.😈
⏪ ادامه دارد...
رمان زیبای 📚 #جان_شیعه_اهل_سنت
🎀دوستاتون رو تو لذت این داستان دعوت کنید تا داستان رو بخونن، حیفه خیلی قشنگه😍🎈🎀
🌹🌹🌹🌹🌹
✍️ نویسنده:خانم #فاطمه_ولی_نژاد
🌟🌟🌟🌟
منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
✅ @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید 🔸شهید شب هشتم : #شهید_سید_مجتبی_علمدار ✍️ شهیدی که
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
🔸شهید شب نهم : #شهید_مدافع_حرم_محمد_هادی_ذوالفقاری
✍️ ⭕️ یکبار پرسیدم از چیزی ناراحتی!؟ چرا اینقدر گرفتهای؟
⭕️گفت: خیلی از وضعیت حجاب خانمها توی تهران ناراحتم؛ وقتی آدم توی کوچه راه میره، نمیتونه سرش رو بالا بگیره.
بعد گفت: یه #نگاه_حرام آدم رو خیلی عقب میاندازه😔
#چله_ترک_گناه
#نماز_اول_وقت
#ترک_یک_رذیله_اخلاقی
#چهل_شب_زیارت_عاشورا
#چهل_صبح_دعای_عهد
🔻32 روز مانده به #محرم
✅ @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید 🔸شهید شب نهم : #شهید_مدافع_حرم_محمد_هادی_ذوالفقاری
@Ebrahimhadi-پسرک فلافل فروش.pdf
3.73M
📚دانلود نسخه PDF کتاب #پسرک_فلافل_فروش
زندگینامه و خاطرات بسیجی مدافع حرم طلبه #شهید_محمد_هادی_ذوالفقاری
(از عاشقان شهید ابراهیم هادی بود)
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید
🔸شهید شب نهم : #شهید_مدافع_حرم_محمد_هادی_ذوالفقاری
🔻32 روز مانده به #محرم
✅ @asheghaneruhollah
11.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ #چله_نوکری #چله_حسینی
میگفت هروقت یک ماه ،دوماه مونده به محرم
دلت شور میزنه بدون امام حسین قبولت کرده
🎤👈حاج #حیدر_خمسه
🎤👈حجت الاسلام عبدالحمید #شهاب
👈پیشنهاد دانلود
🔻 تا محرم هرشب یک ذکر ارباب مهمان مائید🔻
✅ @asheghaneruhollah
8.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ #چله_نوکری #چله_حسینی
😭برا اونا که کربلا نرفتند 😭
🎶به آقا بگو بزار بیام....
تو نمیام....🎶😔
🎤👈حاج حیدر خمسه
😭 #حسین_دلم_یه_کربلا_میخواد
تا محرم هرشب یک ذکرارباب مهمان مائید🔻
✅ @asheghaneruhollah
ایول به قهرمانای ترک گناهمون
خوشبحال اونایی که دارن
سختی های ترک گناه رو با جون و دل
میخرن تا به شیرینی و لذت های #واقعی برسن
یاعلی👌
السلام علیک یا جواد الائمه(علیه السلام)
#اعلام_مراسم_هیئت_عاشقان_روح_الله
⬛️مراسم عزاداری شهادت حضرت جواد الائمه(ع)
👈به کلام:حجت الاسلام #رضایی
🎤به نفس: #کربلایی_سعید_سلیمانی
📆چهارشنبه 9 مرداد ماه1398
🕖ساعت 21/30
🚩اصفهان،درچه،بلوارشهدا(اسلام اباد)کوی شهید بهشتی
#پرچم_هیئت
#ویژه_برادران_خواهران
❤️دوستان اطلاع رسانی شود