eitaa logo
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
621 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
2هزار ویدیو
278 فایل
✅ ارتباط با مدیر کانال: @a_m_k_m_d جلسات هفتگی:شب های پنج شنبه،اصفهان،درچه،خیابان جانبازان،کوی سیدمرتضی،مسجد سید مرتضی رحمه الله علیه هیئت عاشقان روح الله تاسیس ۱۳۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
11.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگفت هروقت دوماه مونده به محرم دلت شور میزنه بدون امام حسین قبولت کرده 🎤👈حاج حیدر خمسه 🎤👈حجت الاسلام عبدالحمید شهاب 💥 از دستش ندهید تا محرم هرشب یک ذکرارباب مهمان مائید🔻 ✅ @asheghaneruhollah
8.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎶بزار بیام.... تو نمیام....🎶 🎤👈حاج حیدر خمسه 😭 یا حسین مارا برای نوکری انتخاب کن تا محرم هرشب یک ذکرارباب مهمان مائید🔻 ✅ @asheghaneruhollah
❣️ حسینیه مجازی عاشقان روح الله ❣️: 🌼 یادآوری قبل از خواب 🌼 〖توصیه پیامبر خدا برای قبل خواب〗 ❶ ﺧﺘﻢ کردن قرآن با خواندن سه بار سوره توحید ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠﻪِ ﺍﻟﺮَّﺣْﻤﻦِ ﺍﻟﺮَّﺣﻴﻢِ 💞 ﻗُﻞْ ﻫُﻮَ ﺍﻟﻠﻪُ ﺃَﺣَﺪٌ * 💞 ﺍﻟﻠَّﻪُ ﺍﻟﺼَّﻤَﺪُ * 💞 ﻟَﻢْ ﻳَﻠِﺪْ ﻭَﻟَﻢْ ﻳُﻮﻟَﺪْ * 💞 ﻭَﻟَﻢْ ﻳَﻜُﻦ ﻟَّﻪُ ﻛُﻔُـﻮﺍً ﺃَﺣَﺪٌ* ❷ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﻔﯿﻊ ﺧﻮﺩ ﮔﺮدانی با صلوات زیر: ○ ﺍَﻟﻠّﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠَﻲ ﻣُﺤَﻤَّﺪٍ ﻭَﺍﻝِ ﻣُﺤَﻤَّﺪٍ وِّ ﻋَﻠَﻲ جمیع ﺍﻻ‌َﻧْﺒِﻴﺎﺀِ ﻭَﺍﻟﻤُﺮْﺳَﻠﻴﻦ.َ ○ ❸ ﻣﺆﻣﻨﯿﻦ ﻭ ﻣﺆﻣﻨﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺳﺎﺯﯼ با دعای زیر: ○ ﺍَﻟﻠّﻬُﻢَّ ﺍﻏْﻔِﺮْ ﻟِﻠْﻤُﺆْﻣِﻨﻴﻦَ ﻭَﺍﻟْﻤُﺆْﻣِﻨﺎﺕِ ○ ❹ ﺣﺞ ﻭﺍﺟﺐ ﻭ ﻋﻤﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺁﻭﺭﯼ با ذکر تسبیحات اربعه: ○ ﺳُﺒْﺤﺎﻥَ ﺍﻟﻠّﻪِ ﻭَ ﺍﻟْﺤَﻤْﺪُ ﻟِﻠّﻪِ ﻭَ ﻻ‌ﺍِﻟﻪَﺍِﻻ‌َّ ﺍﻟﻠّﻪُ ﻭَ ﺍﻟﻠّﻪُ ﺍَﻛْﺒَﺮُ ○ ❺ گقتن تسبیحات حضرت زهرا (س): الله اکبر ۳۴ مرتبه الحمدلله ۳۳ مرتبه سبحان الله ۳۳ مرتبه ○ ❻ خواندن آیت الكرسی و سوره فلق، ناس و كافرون ❼ سوره ى تكاثربه سفارش امام صادق علیه السلام : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 💞 أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ. 💞 حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ. 💞 كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ. 💞 ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ. 💞 كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ. 💞 لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ. 💞 ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ. 💞 ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ ○ ❽ خواندن دعایی كه به منزله ی هزار رکعت نماز است! روزى پیامبر خدا صلّى الله علیه و آله وسلم در حضور اصحاب به امیرالمومنین علیه السلام فرمود: دیشب چه عمل خیری انجام داده‌اى؟ آن حضرت اظهار داشت: پیش از آن كه بخوابم، هزار ركعت نماز به جا آوردم، حضرت رسول فرمود: چگونه؟! پاسخ داد:از شما شنیدم كه فرمودید:هر كس هنگام خوابیدن سه مرتبه بگوید: ○ یَفْعَلُ اللهُ ما یَشاءُ بِقُدْرَتِهِ، وَ یَحْكُمُ ما یُریدُ بِعِزَّتِهِ ○ او همانند كسى است كه هزار ركعت نماز خوانده است. حضرت رسول اکرم فرمودند: راست گفتى، حقا که چنین است. 📚منبع :مستدرك الوسائل، ج ۵، ص۴۹ @asheghaneruhollah
امام خامنہ‌اے: "فضاے مجازے واقعاً یڪ دنیاے رو بہ رشدِ غیر قابل توقّف است؛ آخر ندارد. بايد از فرصت‌هائے ڪہ در اختیار مےگذارد حداڪثر استفاده را بڪنیم." ✅ @asheghaneruhollah
👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇 ✅ @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
👈 #کمپین_من_انقلابی_ام 👇 ✅ @asheghaneruhollah
‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️ 🔴دفاع از نظام و رهبری ، جرم ماست. 🔸از خوب که دفاع کنی بد میشوی ؛ یعنی با حسین که باشی از دید یزیدیان کافری.!!! با یزید که باشی همه چیزت درست است حتی مستی هم برایت حلال میشود.!!!! 🔹این شده احوال امروز مدعیان آزادی بیان... ✅آری دفاع از نظام ورهبری جرم ماست. 🔹کدخدا و کدخدازده ها بدانند ؛ من انقلابی ام و دلواپس . . . و پای نظام و ارزشهای انقلاب اسلامی و رهبرم ❤️ ایستاده ام.....!؟👊💪👊 👈 👇 ✅ @asheghaneruhollah
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 👈این داستان کاملا واقعی است قسمت 7⃣6⃣ تعادل نداشت " سارا.. امروز با چند تا از بچه های سازمان حرف زدم.. میخوام هدیه ات کنم به رجوی بزرگ.. دختر به این زیبایی، هدیه خوبی میتونه باشه.. اونقدر خوب که شاید رجوی یه گوشه چشمی بهم بندازه.." تهوع سراغم را گرفت. انگار شراکت در ناموس از اصول مردانِ این خانه بود. حالا حرفهای صوفی را بهتر باور می کردم. پدری که چوب حراج به زیبایی های دخترش بزند، باید پسری مثل دانیال داشته باشد. جملات صوفی در گوشم تکرار شد. جملاتی که از نقشه های دانیال برای رستگاریم در جهاد نکاح می گفت.. انگار پدر قصدِ پیش دستی کردن را داشت.. مست وگیج به سمتم می آمد و کریه می خندید.. بی حرکت و سرد نگاهش کردم. چرا دختران مردی به نام پدر را دوست دارند؟ چه فرقی بود میان این مرد و عابرانِ تا خرخره خورده ی کنارِ رودخانه؟؟ هر چه نزدیکتر می شد، گامی به عقب برنمی داشتم. ترسی نمانده بود تا خرج آن لحظات کنم.. سر تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم که دستم را از پشت کشید " کجا میری دختر.. صبر کن.. بذار دو کلمه اختلاط کنیم.. باید واست از سازمان و وظایفت در مقابل رجوی بگم.. اون تمام زندگیشو صرفِ رستگاری خلق کرده.. خلقِ بی عاطفه.. خلقِ قدرنشناس.. اما من مثه بقیه نیستم.. تو رو.. پاره تنمو بهش هدیه میدم.. " انگار کلمه رستگاری، محبوبترین واژه در لغت نامه ی مزدوران و سلاخان دنیا شده بود. واژه ایی که دنیای آدمها را آتش میزد.. پدر با نیرویی عجب مرا به دنبال خود می کشاند و من مانده بود حیران از این همه وقاحتی که در کالبدش جا می شد. هر چه تلاش می کرد تا دستم را از مشتش بیرون بکشم بی فایده بود که ناگهان مادر، دوان دوان خود را رساند و بدون گفتنِ حتی کلمه ایی، پدر را هل داد.. من و پدر هر دو نقش زمین شدیم.. اما… ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
🌷بسم الله الهادی🌷 🔴 👈این داستان کاملا واقعی است قسمت 8⃣6⃣ قدرت دستان مادر، هر دو ما را به سمت زمین پرتاب کرد. اما صدای تکه تکه شدنِ شیشه ی الکلِ پدر، زودتر از شوکِ پرتاب شدن، به گوشم رسیدم. پدر نقش زمین بود و من نقشِ سینه اش.. این اولین تجربه بود.. شنیدنِ ضربانِ قلبِ بی محبت مردی به نام بابا.. آنالیز ذهنم تمام نشده بود که به ضرب مادر از جایم کنده شدم. رو به رویم ایستاد و بی توجه به مردِ بیهوش و نقش زمین اش، بی صدا براندازم کرد. سپس بدونِ گفتنِ حتی کلمه ایی راهی اتاقش شد و در را بست. گیج بودم. از حرفای پدر.. از زمین خوردن.. از شنیدن صدای تپش های ضعیف و یکی در میان.. از برخورد مادر. بالای سرش ایستادم.. دهانش باز بود و بوی الکل از آن فاصله، باز هم بینی ام را مچاله میکرد. سینه اش به سختی بالاو پایین میرفت. وسوسه شدم. به بهانه ی اطمینان از زنده بودنش. دوباره سینه و صدای ضربانش را امتحان کردم. کاش دنیا کمی هم با من دوست می شد. گوشهایم یخ زد.. تپیدن هایش بی جان بود و بی خبر از ذره ایی عشق. همان حسی که اگر میدیدمش هم نمی شناختم. روی دو زانو نشسته، نگاهش کردم. انگار جان هایش داشت ته می کشید.. نمی دانستم باید چه احساسی داشته باشم.. نگرانی.. شادی.. یا غمگینی.. اصلا هیچ کدامشان نبود و من در این بین فقط با خلاء، همان همزاد همیشگی ام یک حس بودم. چند ثانیه خیره به چشمان بسته اش ماندم. گوشی ام زنگ خورد. یک بار.. دوبار.. سه بار.. جواب دادم. صدای عثمان بلند شد " چرا جواب نمیدی دختر.. " با بی تفاوت ترین لحن ممکن، زل زده به آخرین نفسهای زورکیِ پدر، عثمان را صدا زدم : " عثمان.. بیا خونمون.. همین الان " گوشی را روی زمین انداختم.. مدام و پشت سر هم زنگ میخورد. اما اهمیتی نداشت. عقب عقب رفتم. تکیه زده به دیوار، چانه ام را روی طاقچه ی زانوانم گذاشتم. یعنی این مرد در حال مرگ بود؟ چرا ناراحت نبودم؟ چرا هیچ وقت برایمان پدری نکرد؟ چرا سازمان و رجوی را به همه ی زندگیش ترجیح داد؟ هیچ وقت زندگی نکرد.. همانطور که به ما هم اجازه ی زندگی نداد.. حالا باید برایش دل می سوزاندم؟ دیگر دلی نداشتم که هیزمِ سوزاندنش کنم.. ⏪ ادامه دارد... 🌹🌹🌹🌹🌹 ✍ نویسنده:خانم زهرا اسعد بلند دوست 🌟🌟🌟🌟 منتظرشنیدن نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹 🔶 @asheghaneruhollah 🔷
🔵 #چله_نوکری | تا مُحرم هر شَب مهمانِ یک #شهید 🔸شهید شب پانزدهم : #شهید_حاج_احمد_کاظمی 💥دوست دارم زمانی شهید شوم.... 🔻26 روز مانده به #محرم ✅ @asheghaneruhollah