I’d let Damon Salvatore ruin my entire week and still call it character development.
کاش یه گربهی مشکی توی یکی از کتابفروشیهای فرانسه بودم؛ که تنها دغدغهاش این بود که امروز رو روی کتابها دراز بکشه یا روی پیشخوان.
فروپاشی شبیه فرو ریختن یک ساختمان نیست؛
بیشتر شبیه خانهایست که ترکهایش آنقدر آرام روی دیوارها مینشینند که هیچکس متوجهشان نمیشود.
هر حرف نگفته، هر خستگی پنهان و هر احساسی که نادیده گرفتهای، آجریست که از جایی درونت جدا میشود.
تا یک روز میفهمی دیگر چیزی سر جای خودش نیست؛
ذهنت شبیه اتاقیست پر از کاغذهای درهمریخته و هیچکدام را نمیتوانی مرتب کنی.
و عجیب اینجاست که از بیرون هنوز همان خانه به نظر میرسی؛ فقط خودت میدانی چه چیزهایی درونش فرو ریختهاند.