کاش یه گربهی مشکی توی یکی از کتابفروشیهای فرانسه بودم؛ که تنها دغدغهاش این بود که امروز رو روی کتابها دراز بکشه یا روی پیشخوان.
فروپاشی شبیه فرو ریختن یک ساختمان نیست؛
بیشتر شبیه خانهایست که ترکهایش آنقدر آرام روی دیوارها مینشینند که هیچکس متوجهشان نمیشود.
هر حرف نگفته، هر خستگی پنهان و هر احساسی که نادیده گرفتهای، آجریست که از جایی درونت جدا میشود.
تا یک روز میفهمی دیگر چیزی سر جای خودش نیست؛
ذهنت شبیه اتاقیست پر از کاغذهای درهمریخته و هیچکدام را نمیتوانی مرتب کنی.
و عجیب اینجاست که از بیرون هنوز همان خانه به نظر میرسی؛ فقط خودت میدانی چه چیزهایی درونش فرو ریختهاند.
هدایت شده از Shoulder to cry on
Maybe the stars will remember you.pdf
حجم:
667.9K
تولد تو، همون ستارهای بود که اِلــورا نتونست با خودش به خاک ببره. ستارهای که این بار، با موهایی به رنگ خاکستر، به دنیا اومد.
𓏲 ּ تولدت مبارک، ولیای خاکستری