Asimeh | آسیمہ
-
هرچندوقت یبار، ینی خیلی وقتا، یهو دیوونه میشم. یهو هرچی و هرکی دور و اطرافمه رو نگا میکنم؛ هی شک میکنم؛ هی میبینم انگار هیچی سرجاش نیست؛ انگار هیچی درست نیست.. حداقل اونجوری که من میخوام نیست. تغییر میدم خیلی چیزا رو. گلدونای اتاقمو ور میدارم میذارم بیرون، کتابا رو میریزم زمین از اول میچینم، عکسای در و دیوار رو میکَنم جابهجا میکنم. سعی میکنم خودمام عوض شم. ولی نمیشه انگار زورم نمیرسه به چیزی که میخوام. انگار زورم فقط به اتاقم میرسه.. خودت دستمو بگیر خب(:
Asimeh | آسیمہ
-
این گلای بیچاره هی در رفتوآمدن.
[ مامانمام اصصصلا از دستم کلافه نشدهها ]