eitaa logo
کانون گفتگوی قرآنی
775 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
322 ویدیو
61 فایل
با توجه به عدم پاسخگویی به سوالات در انجمن های مرکز ملی برای طرح سوال خود از سامانه پاسخگو استفاده کنید 📱 نرم افزار پاسخگو app.mmpd.ir 🌐 پایگاه پاسخگوی من my.pasokhgoo.ir آیدی مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی در پیام رسان ها @pasokhgoo
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🍃🌸🍃💞 💞🍃🌸🍃💞 💞🍃🌸🍃💞 👈تشرفی بسیار زیبا و دلچسب و درس آموز و نکته دار برای خوانندگان👉 پرسیدم: کیستی؟ گفت: مهمان. با خودم گفتم در این شرایط که هیچ در بساط ندارم. اما نیرویی در خودم احساس کردم و گفتم: بفرمایید، مهمان حبیب خداست. دیدم در باز شد. از درگاه حجره که به داخل آمدند، چراغ را روشن کردند. به داخل آمدند. دیدم سید بزرگوار نورانی است که متوجه شدم حضرت‌اند. سید دیگری هم همراه ایشان بود. فرمودند: «ما مهمان شما می‌شویم، به شرطی که غذا را خودمان بیاوریم». عرض کردم: هر طور امر بفرمایید. حضرت به همراهشان فرمودند: «شما بروید غذا تهیه کنید و بیاورید». بعد به من فرمودند: «شما هم چای را درست کن». 🌷غذای امام🌷 امتثال کردم و به صندوق خانه حجره رفتم. با خودم گفتم من که هیچ ندارم. در صندوقخانه دو گونی زغال مازندرانی دیدم و آتش را روشن کردم. در نهایت تعجب دیدم چای و قند هم روی طاقچه هست. چای را به خدمت حضرت، علیه السلام، آوردم. ایشان مطالب بسیاری فرمودند. آن سید هم غذا را آوردند. درون سینی، نان و کباب و خرما بود. حضرت فرمودند شما اول چند دانه خرما بخور. آن خرما طعمی کاملاً متفاوت با خرماهایی که خورده بودم، داشت. کباب هم خیلی مطبوع بود. مقداری اضافه آمد. سفره را که جمع کردم، حضرت فرمودند: «از این نان و خرما و کباب به کسی ندهید. این مخصوص به خود شماست. فقط فردا، میرزا مهدی اصفهانی می آید. یک لقمه از این غذا به او بدهید. او از خود ماست». گفتم: چشم. 💠نخستین مأموریت امام💠 حضرت مطالب دیگری را درباره خودم و مسائل اجتماعی فرمودند؛ از جمله اینکه فرمودند: «دیگر در مشهد نمان و بعد از مساعد شدن هوا به تهران برو و مدارس اسلامی باز کن و به تعلیم و تربیت دانش‌آموزان بپرداز» و فرمودند: ♦️♦️ «شما چرا در این گرفتاری و بی‌پولی از👈نماز جناب جعفر طیار👉 غافل بودید که نماز جناب جعفر، کبریت احمر است و اکسیر اعظم». [فرزند حاج قدرت الله لطیفی:]هر چه عنایت خاص، فضائل و کمالات انسانی ایشان داشت، با عنایت حضرت، در همان شب کامل شد. خودشان گفتند: حضرت و همراهشان مشغول نماز شب شدند. دم رفتن، مشتی پول خرد در دو دستم ریختند و فرمودند: «اینها را بگیر و نگاهشان نکن و نشمار. آنها را زیر پوست تخت بریز و هر وقت لازم داشتی بردار و استفاده کن». از در که بیرون رفتند دیگر آنها را ندیدم. دقایقی بعد صدای مناجات حرم و سپس صدای اذان آمد. نماز را خواندم. 🔹ملاقات با میرزا مهدی اصفهانی🔹 صبح، در حجره را زدند. دیدم شیخ با منزلت و بزرگواری آمده اند. گفت: «من میرزا مهدی اصفهانی هستم.» بعد از مصافحه و معانقه، تمجید کردند و گفتند: «خوشا به حالت. دیشب مورد عنایت خاصّ آقا قرار گرفته‌اید. آن حواله ما را بدهید.» سفره را آوردم و ایشان لقمه‌ای تناول نمود و گفت: «از آن پول ها هم سکه‌ای به من بدهید.» ایشان به ازای آن، بیست تومان به من داد که پول خیلی زیادی بود. چند ماهی که در مشهد بودم محضرشان را درک کردم تا اینکه در همان ایام رحلت نمود. 📚گفتگویآقای مرتضی لطیفی(فرزند حاج قدرت الله لطیفی)، مجله موعود، مرداد ۱۳۸۷، شماره۹۰، ص ۳۶، به نقل از سایت تشرف دات او آر جی 🆔 @askquranir 💞🍃🌸🍃💞 💞🍃🌸🍃💞 💞🍃🌸🍃💞