هدایت شده از خط روایت
هو
عدهای دور میدان بزرگی در بغداد ایستاده بودند و جلوی ماشینها را میگرفتند. من خیال کردم اینها هم مثل ما مسافرند. دنبال ماشین میگردند برای نجف. بعد یکیشان آمد جلو ماشینمان و به راننده چیزی گفت. راننده پرسید: مبیت؟ و همسرم بیمشورت جواب مثبت داد. منطقی بود. باید میماندیم. کداممان میتوانست دنبال ماشین بگردد؟ من پرسیدم: اجارهش چقده؟ مرد کنار میدان حالا سرش را آورده بود توی ون و بلند بلند حرف میزد و من تنها "بفرما خانم" را حالیام میشد. همسرم گفت: چقد چیه، میخوان از ما پذیرایی کنن.
مرد یک عرب عراقی تمام عیار بود. هیکل و قدش، رنگ پوستش و دشداشهاش قبل حرف زدن هم داد میزدند عراقیست. چیزی توی نگاهش باعث میشد بیحرف دنبالش راه بیفتیم. برقی که انسانیت را تضمین میکرد. چیزی که بر خلاف ظاهرش آشنا بود و بعدا فهمیدم قبلا توی نگاه پدرم دیده بودمش.
وقتهایی که میروم به زادگاهم، پدرم حوالی زمان رسیدنمان میآید توی کوچه. برف ببارد یا انجیر بپزد، برایش فرقی ندارد. در ماشین را باز میکند و وسیلهها و بچهها را میبرد تو. مادرم قبلا از دخترهایم پرسیده "چی میل دارین؟" و بابا میگوید: باباجان سردتون نیست؟ گرمتون نیست؟ مادرم بعد روبوسی و پاک کردن اشکهاش میرود توی آشپزخانه. صدایش میرسد: چایی؟ نهار؟ و محتویات کابینتها و یخچال را میشمارد.
همسرم نشست روی جدول و دینارها را برای راننده میشمرد و تا کارش تمام شود، تمام کولهها و کالسکههایمان رفته بود روی سقف ون مرد دعوتکننده. یک پسر جوان نشست پشت فرمان و ما را برد تا حسینیه سیده خوله نزدیکی حرم کاظمین.
فرش، کولر، تشک، پتو، دستشویی تمیز، حمام و یک یخچال پر از مای بارد. انگار آن
مرد سر میدان نیازهای ما را ازمان پرسیده بوده.
دکترجعفر که فیزیک خوانده و با هر "حسین" اشکش میبارد، همسرم را برد بیمارستان. همسرم بعد جستجوی ماشین در مرز گرمازده شده بود.
گروه گروه زن و مرد ایرانی میآمدند توی حسینیه. ظاهرا شب اول پذیرایی از زائران اربعین است. جوانهای عراقی انگار غافلگیر شدهاند. عدهای توزیع آب خنک استریل را بر عهده گرفتهاند. عدهای تشک و پتو را ساماندهی میکنند و عدهای با پردههای رنگارنگ زنانه را از مردانه جدا میکنند. من تعجب میکنم، همه نوع امکاناتی هست چرا پرده نیست. کوثر)دختر ۱۲ سالهام( با عربی تازه زبانبازکردهاش سوال من را پرسیده از جوانها. میگوید: پردهشان آماده نشده.
سارای یک سالهام نمیخوابد. مدت زیاد تشنگی و گرسنگی شیرم را کم کرده. به کوثر میگویم: برو بگو یه کم غذا دارن برای بچه؟ بگو پول بدیم میرن برامون غذا بخرن؟ بگو ما اینجارو بلد نیستیم.
ساعت به وقت محلی، حدود یک شب است. زنی کلید برق را نشان میدهد و به پسر جوان میفهماند که نمیتواند توی نور بخوابد. کوثر خوش خبر بر میگردد."مامان میخوان غذا بیارن". پیش خودم فکر میکنم یک نفرشان رفته از خانه لقمهای از اضافه شامش را بیاورد. سارا مدام بیدار میشود، کمی شیر میخورد، دقایقی میخوابد و دوباره.
بالای سر سارا مینشینم. خیال میکنم یادشان رفته، یا جدی نگرفتهاندمان. کوثر که نقش مترجمی پدرش را برعهده گرفته، با یک کارتن از مردانه میآید. قوطیهای قرمز نوشابه را میگذارد کنار زنهای بیدار و بعد یکی از پسرها با سینی ساندویچ میآید تو.
همراهان را تکان میدهم و "غذا غذا" میکنم. نان ساندویچی لوزی، کباب کوبیده، خیارشور و مخلفات. سارا گاز میزند و با هر لقمه میگوید: ببه ببه. تمام لیست نیازهایمان تیک سبز خورده.
مردها با اشاره و پچپچ حرف میزنند که مهمانها آرام بخوابند. کنار سارا دراز میکشم و خیالم از بابت همه راحت است. خیالم شبیه خانه پدری راحت است.
✍ شیرین هزارجریبی
📝 روایت ۲۹۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#روایت_اربعین
@khatterevayat